گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

سلام خوش آمدید

دوم آبان ماه ۱۴۰۱

دوشنبه, ۲ آبان ۱۴۰۱، ۰۸:۲۹ ب.ظ

با باز شدن دانشگاه ها معاون شعبه دخترشُ برده همدان برای ثبت نام و مسئول اعتبارات شعبه هم که از مرخصی 20 روزه تابستونیش برگشته بود دوباره خودش رو به مریضی زده و شعبه عملا با سه نفر پرسنل داره کار میکنه: یه رئیس و دو تحویلدار. روزهای اول هر ماه جزو حیاتی ترین روزهای کاری بانک ها هستند که توی اونها آمارهای مختلف باید ارسال بشن و فشار کاری زیادی رومون هست. امروز به مرز جنون رسیده بودم. چون کسی توی شعبه نبود خودم باید سیستم ها رو بالا میاوردم و همه اسناد رو میزدم. از حسابداری هم مدام زنگ میزدن که چرا آمارهاتون هنوز ارسال نشده.

چاپگر تحویلداری من اسناد رو مچاله میکرد و اصلا درست کار نمیکرد. شرکت های مختلف هم واریز حقوق هاشون گذاشته بودن برای اول ماه که آخر ماه توی آمارها کمی وضعمون قابل تحملتر بشه. همکار تحویلدار دومم و پیشخدمت یه گوشه نشسته بودن و خاطره میگفتن و میخندیدن. بعد هر کی هم میومد حواله من میکردن. از وصول چک ها تا نصب همراه بانک و ... crying

اولین مشتریمون یکی از مشتریای به غایت پولدار و به شدت گیج هست که از قضا از همکاران مادرم بوده و منُ هم خاله صدا میکنه. این دوشیزه محترم پنجاه و اندی ساله که هنوز معلمم هست دیروز اومده بود سیصد و پنجاه میلیون از حساب شخصیش برداشت کرده بود و به حساب اقوام و آشنایانش ریخته بود تا برای خرید ماشین بره توی دستگاه POS فروشنده بکشه. فروشنده محترم امروز که اومده بوده در خونه متوجه میشه که اگه بخواد این حجم مبلغُ یکجا توی POSش بکشه از طرف اداره مالیات دهنش سرویس میشه، گفته بود برو یک جا مبلغُ به حسابم ساتنا کن. هیچی دیگه. منِ بیچاره‌ی بخت برگشته شده بودم مسئول برداشت غیرقانونی از حساب خویشان این خانم معلم جهت واریز به حساب خودش و برداشت مجدد از حسابش جهت انتقال به حساب خریدار. حدود نیم ساعت داشتم خودم سندها رو مینوشتم و میدادم ایشون فقط امضا کنه. اونم اینقدر علاقمند به کار بانکی بود که همش جای امضای بانک امضا میزد !!!! هر جوری بود این خانمُ رد کردم که دیدم مصیبت اصلی وارد شد. اون مصیبت مسئول حسابداری یکی از شرکت های به غایت بدرد نخور شعبه ست که جز حمالی هیچ خیر دیگه ای برای ما نداره :)) چون با توجه به توصیه های قبلیم که زودتر برای انجام کارهاشون بیان این سری زود اومده بود و من بخاطر اهمیت چاپ اسنادشون مجبور شدم ترمینالمُ عوض کنم. آدمای مختلفم پشت سر حسابدار این شرکت صف کشیده بودن. تا ساعت ۱۰:۳۰ مشغول انجام ثبت چک ها و پاس کردنشون و واریز حقوق هاشون بودم. در کنارش چون خیلی از رمزها توی سیستم خودم ذخیره شده بود هی میرفتم اونور ثبت و تایید میکردم و میومدم توی ترمینال همکار غایبم انجام میدادم و بعد میرفتم پشت سیستم رئیس شعبه تایید میکردم و دوباره برمیگشتم پرفراژ میگرفتم. بعد هر کی هم میومد میگفت: چرا دو دقیقه نمیشینی کار ما رو انجام بدی؟ کار ما رو انجام بده اینا هنوز هستن. اینقدر آشفته م کرده بودن که چند تا سند خیلی مهم مالیاتی رو اشتباه ثبت کردم و شانس آوردم قبل از ارسال تونستم اصلاح کنم! شرکت اول که به آخرای کارش رسید حسابدار شرکت دوم وارد شد و کلی چک و سند گذاشت جلوم و رفت پی زندگیش. همزمان هم رئیس هی میگفت برای آقای فلانی حساب دسته چک باز کن و برای فلانی حساب قرض الحسنه باز کن و ... و من نمیدونستم چی کار باید بکنم. تازه مسئول جوابدهی به چک های کلر و چکاوک هم من بودم و هی پشت سر هم چک میفرستادن. کارهای شرکت دوم که تموم شد و افتتاح حساب ها که انجام شد به رئیس گفتم همه چک ها پاس شدن. فقط یک مورد هست که از دوستانته و شرایط برگشت خوردن داره. بهش اطلاع بده. رئیس هم هی میگفت: باشه باشه. منم خشمگین و بی حوصله. مثل مرغ پرکنده بین سیستمای مختلف میچرخیدم.

کارها نسبتا سبک شده بود که یه خانم برای ابطال کارتش مراجعه کرد و میگفت کارتمُ دزدیدن. رفتیم براش کارت جدید صادر کنیم دیدیم حسابش موجودی نداره. از اونور رفته بود از همکارم صورتحساب گرفته بود و حسابش موجودی نداشت برای کسر کارمزد صورتحساب. همکارم هم زده بود پرداخت نقدی و خانم حتی پنج هزار تومن هم نداشت که برای صورتحساب پرداخته بکنه indecision از طرفی میخواست پیامکش هم فعال بشه! سروصداشم بلند بود که چرا کار مردمُ انجام نمیدی؟ گفتم: خانم شما نه پول صورتحساب دادی نه پول کارمزد فعالسازی پیامک و صدور مجدد کارت داری. ما دیگه چجوری باید کارتونُ انجام بدیم؟ باز شروع کرده بود به غزلسرایی که من رفتم سراغ باقی مشتریایی که پشت باجه م منتظر بودن. تقریبا یک ساعت مونده به آخر وقت اداری حسابدار اتاق اصناف شهر با کلی چک از اتحادیه های مختلف اومد و همکارم بهش گفت برو فردا بیا. من دلم براش سوخت و چون میدونستم باید اول چک هاشون پاس بشه تا بتونن حقوق کارکنانشون بدن گفتم تو برو انجامش میدم. تا نزدیک ساعت 2 مشغول انجام کارهای اونها بودم که حسابدار شرکت اول که 2 ساعت از وقتمُ صبح گرفته بود دوباره اومد. بازم 3 تا چک بزرگ داشت و میخواست ریز ریز به حسابهای مختلف توی بانکهای مختلف واریز بکنه. دیگه داشتم متلاشی میشدم. به همکارم که از صبح یه گوشه نشسته بود و تلفن صحبت میکرد گفتم تو رو خدا یه بخشی از چکهای اینُ پاس کن تا من برم به چکاوک جواب بدم. اینقدر خسته و عصبی بودم که وقتی دیدم دوست رئیس شعبه هنوز پول توی حساب جاریش نریخته که چکش پاس بشه فورا چکش رو برگشت زدم. طبق قانون جدید چک اگر شخصی 60 میلیون چک داده باشه و این چک بخاطر 1 میلیون کسری برگشت بخوره، شخص باید دوبرابر مبلغ چک رو به حسابش واریز بکنه تا بتونه چکشُ پاس بکنه. یعنی شخص باید 60 میلیون اضافه بر سازمان توی حسابش بریزه تا چکش پاس بشه. این در حالی هست که با برگشت خوردن چک و طی 24 ساعت مابقی حسابهای فرد هم به میزان برگشت خوردن چک مسدود میشن :) با برگشت زدن چکش کاری کردم که درس عبرت بگیره و الکی حساب جاریشُ خالی نکنه!!!

دوباره برگشته بودم ترمینال خودم که اسنادمُ مرتبط کنم که دیدم حسابدار پرروی شرکت اول یواشکی پیش من اومد و گفت یه چک دیگه دارم. جان من یواشکی ثبتش کن و کارم انجام بده. دیگه منُ نمیبینی. حساب شرکت صفر شده. دلم به حالش سوخت و گفتم توی این اوضاع آشفتگی بازار کارشُ انجام بدم. بعد از حدود 20 دقیقه که کارهاش انجام شد داشت از شعبه بیرون میرفت که مدیرعامل شرکت بهش زنگ زد. ما هم داشتیم کارهای بستن شعبه رو انجام میدادیم و من داشتم دونه دونه سیستما رو خاموش میکردم که دیدم باز برگشت. گفت مدیرعامل گفته 53 میلیون تومن ته حساب شرکت هست. همونم بریزید توی حسابم. این انجام بدی دیگه موجودی حسابمون میشه 56 هزار تومن. دیگه تا ماه بعد منُ نمیبینی. دیگه از کوره در رفتم و چند تا فحش بد بهش دادم laugh البته چون میشناسدمون و باهاش زیاد شوخی داریم به دل نمیگیره. دیدم رفت پیش رئیس و التماس میکرد که توروخدا بگید اینم بریزه که بریم. باز رئیس ریش گرو گذاشت و منم دلم سوخت سیستمم روشن کردم و رفتم یه نون برداشتم کشیدم ته حساب شرکتشون و هر چی باقی مونده بود ریختم تو حساب مدیرعامل و گفتم تو مسیر که میری یه رستوران هست. 3 پرس غذا بگیر بیار. ما تا شب باید اسنادی که صبح زدیم دوبارپانچ کنیم. در حالی که میخندید گذاشت و رفت. همکار تحویلدارم و پیشخدمت شعبه هم با تموم شدن ساعت اداری انگشت زدن و رفتن. من مونده بودم و رئیس شعبه. رئیس سرش توی آمار بود و داشت اعداد رو بالا و پایین میکرد. منم کسب اجازه کردم و شروع کردم به انجام مراحل بستن شعبه. تازه آخر وقت یادم اومده بود که اقساط تسهیلات خیلی ها رو برداشت نکردم و باز مشغول کارهای اونها شدم. بعدش هم رفتم روی مراحل بستن شعبه و تمام!!!

اینقدر این روزها تحت فشارم که وقتی جنازه م میرسه خونه حتی میل ندارم غذا بخورم. صبحها بدون صبحانه میرم بانک و ظهرها هم بدون صرف ناهار میخوابم. در عوضش تا دلتون بخواد وقت میذارم برای وصل شدن به اینترنت (با همونی که این روزها همه دنبالشن و نمیتونن!) شبهام که دارن یکنواخت میگذرن. دوباره پاییز اومده و همه چیز دلگیر شده. اینقدر بی حوصله و خشمگینم که حتی میل به تموم کردن کتابهایی که کنار تختم چیدم که موقع خواب بخونم هم ندارم. امیدوارم به زودی رنگ آرامش، آزادی و ثبات رو به چشم ببینیم heart

 

پ.ن.: این پست به درخواست دکتر ربولی و در پی اخطاریه های مکرر منتشر شده است و هیچ ارزش غذایی ندارد. قصد داشتم خاطرات مختلف بانکی رو توی پست های مجزا منتشر کنم که بنا به دلایلی هر بار به تعویق می افتاد. امیدوارم بتونم از این پس بطور منظم اینجا بنویسم.

  • معلوم الحال

نظرات (۱۰)

دمت گرم پست مشتی‌ای بود، بعد مدتها خیلی حال داد.

خداییییش نفسم بند اومد از این حجم از کار و استرس تا پستتو خوندم وای به حال خودت!!! خدا قوتتتتتتتتت

پاسخ:
سلام
نوکرم. اینها قسمتی از یک روز کاری سخت و جان فرسا بود.

حواسم هست یه جوری نوشتی که دل همه به حالت بسوزه.

پاسخ:
سلام
هی میخوام یه چیزی بهتون بگم. میگم لعنت به جون شیطون. پست بعدی رو بخونی متوجه میشی چه جنایت هایی در حق من کردن.
  • دُردانه ‌‌
  • یادداشت‌هات ارزشمندن. خواننده کلی مطلب یاد می‌گیره راجع به بانک و بانکداری. لذا، مرسی که می‌نویسی.


    + اون قانون برگشت چک چقدر عجیبه. فکر کنم چند روز پیش اون بلا سر ما هم اومد. یکی از دوستان یه سال پیش چک لازم داشت و بابا بهش چک داده بود. اون روز که قرار بود چک وصول بشه (این دوستمون چک رو اون موقع داده بود به فروشندۀ لوازم خانگی و پولشم بعداً به حساب بابا واریز کرده بود)، شبش یا شایدم صبحش بابا از حسابش خرید اینترنتی کرد (فکر کنم اینترنت خونه رو شارژ کرد یا از دیجی کالا یه چیزی خرید) و همون لحظه یادش افتاد نباید از این حسابش برداشت می‌کرد. در عرض دو دقیقه مبلغ رو از یه حساب دیگه برگردوند به حساب چکدارش ولی ظهر همون روز چکه برگشت خورده بود. با اینکه پول تو حساب بود.

    پاسخ:
    سلام
    خواهش میکنم.

    البته متن صریح قانون اینه که بانک مرکزی به میزان مبلغ چک موجودی حسابهای شخص توی کلیه بانکهای کشور رو مسدود بکنه. من حس میکنم این اقدام بانک مرکزی برای تامین موجودی دوبرابری، برای تنبیه افراد بدحساب صورت میگیره تا برای چک ارزش بیشتری قائل بشن. ضمن اینکه در صورت برگشت خوردن چک در همون روز و کسر 12000 ریال (اگه اشتباه نکنم! شایدم 120000 ریال) تا 24 ساعت شخص فرصت داره تامین موجودی انجام بده. البته این 24 ساعت حدودی هست. اگر فرد تا قبل از 12 شب پول توی حسابش بریزه و طی روزهای بعدی برداشت نکنه تا ذی نفع چک مجددا به بانک مراجعه بکنه مشکلی براش به وجود نمیاد و حسابهاش هم مسدود نمیشن.

    از دست این رئیس شعبه تون، خب بیاد یه دستی برسونه.

     

    خاطرات بانکتون جذابه باز هم بنویسید

    پاسخ:
    سلام
    رئیس شعبه و مسئول اعتبارات منُ دیوونه کردن. فقط بلدن غر بزنن و انتقاد کنن.
  • ربولی حسن کور
  • سلام

    اولا شما بزرگوارید

    ثانیا انگار سر شما هم بیشتر از ما شلوغ نباشه کمتر نیست.

    ثالثا فقط من نفهمیدم چرا طرف میخواست حساب جاریشو خالی کنه؟ بعدا جاریش دعواش نمیکرد؟! :دی

    پاسخ:
    سلام
    اولا نوکرم. مرسی که هُلم دادید تا بنویسم.
    دوما واقعا این روزها شلوغه. مردد خشمگین و بی حوصله و آشفته ن!
    ثالثا :دب  {اینا پیمانکار شرکتهای بزرگن و بعد از مدتها بهشون پول رسوندن. اینام دنبال بخور بخور خودشونن}

    عهههه شما کی بانکدار شدین

    حس خوبی بهم داد بین اینهمه غم

    البته اگه خودتون از بابت بانکدار شدن خوشحالین منم براتون خیلی خوشحال شدم زود گفتم بنویسم هنوز نخوندم چی نوشتین فقط عنوانو دیدم که عوض شده

    پاسخ:
    سلام
    یکی دو سالی میشه. شما کیستید؟
    هم خوشحالم هم نه.

    سلااام

    من؟ من خواننده ی وبلاگتونم دیگه... خودم وبلاگ ندارم

    پس چرا من انقد دیر فهمیدم :/ قبلا گفته بودین؟ بهرحال تبریک❤️

     

    پاسخ:
    فکر میکنم یه سری چیزا نوشته بودم. ولی خب وقفه زیادی افتاده بود و دیگه فرصت نکرده بودم بنویسم.

    سلام

    به عنوان کسی که خودشو واسه کار داغون کرد و تهش تو شرایط بد جسمی بدترین برخورد رو از محل کارش دید،شدیدا توصیه میکنم،کار بقیه رو به دوش نکشید.

    چمن جای همه کار میکردم،تهش هیچی قسمتم نشد :)

    تعادل بهترین کاره

    پاسخ:
    سلام
    متاسفانه همینطوره. هر چقدر بیشتر کار و تلاش کنی کمتر نصیبت میشه. بیشتر هم بهت زور میگن

    چطوری بدون صبحانه   ناهار کار میکنی ؟؟

    پاسخ:
    به سختی :)
    عادت کردم به کم مصرف بودن.

    مرسی نوشتی .... 

    خوندنش حس های متناقضی برام داشت 

     

    واقعا چجوری میشه یه نفر جای همه کار می کنه ؟! خودتون عادتشون دادید یا از اول همین طوری بودن؟!

    پاسخ:
    سلام
    قربون شما :)

    از سر اجبار و برای راه افتادن کار بقیه. اینایی که من میبینم از همون اول هم همین بودن.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

    در این وبلاگ خواننده گاه‌نوشته‌های گاه و بی‌گاه یک دانش‌آموخته آموزش زبان انگلیسی هستید. دانشجوی زبانی که در حال حاضر به عنوان بانکدار مشغول خدمت‌رسانی به شماست.
    از اینکه اینجا هستید و دارید من رو می‌خونید عمیقا خوشحالم.

    آخرین مطالب