گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

سلام خوش آمدید

معلوم عموم رفت ... معلوم بیکار شدم ...

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۲۶ ب.ظ

اوایل قطعی سراسری با چند تا از دوستای دانشگاهم تماس تلفنی می‌گرفتم و جویای احوالاتشون میشدم. با یکیشون بیشتر از یک ساعت تلفنی صحبت کردم و کلی حرف ناگفته زدیم. بعد از یک هفته امروز زنگ زده بود تا جواب دادم: معلوم، عموم رفت 😭😭😭 توی راه خونه‌ش بوده که از پشت زدنش!

متوجه شدم که عصر همون روزی که صحبت کردیم عموی جوونش رو از دست داده. 

 

صبح سر کار نمی‌تونستم زیاد باهاش صحبت کنم. گفتم عصر تماس می‌گیرم که عصر هم جواب نداد.

 

♦♦♦♦♦

 

امروز صبح یکی دیگه از دوستای دانشگاهیمم تماس گرفت که بریم یکی از پیام‌رسان‌های وطنی بلکه تماس تصویری برقرار کنیم اما نشد. بعدشم گفت امروز شیفت صبح سر کارم و شب صحبت می‌کنیم.

الان زنگ زد و گفت: معلوم، دیدی الکی الکی از کار بیکار شدیم؟ صاحب ملک اجاره رو از ۸۰۰ میلیون کرده ۱،۶۰۰ و با صاحب‌کارم صلاح نرفت. امروز اومد به زور بیرونمون کرد و همه وسایلم بیرون ریخت. منم ۳ ۴ روز وقت دارم یه کار دیگه و یه جای خواب دیگه پیدا کنم. خسته شدم دیگه از آوارگی ...

 

نمی‌دونستم چی باید بگم 😔 فقط به حرفاش گوش میدادم. بنده خدا با دکترای مهندسی دانشگاه سراسری و کلی مقاله باید به عنوان صندوقدار رستوران و کارگر آشپزخونه لنگ دو قرون پول یه مشت آدم لا شئ باشه.

 

♦♦♦♦♦

 

صبح که پا شدم دیدم نصف شب (ساعت ۱:۳۰) رئیسم کلی تماس گرفته و آخرش پیام داده که ساعت ۸ صبح فردا مرکز استان کلاس داری. خودت رو برسون.

صبح کاملا بی‌توجه به حرف‌هاش رفتم سر کار و تهش کلی هم سر و صدا کردن که چرا نرفتی ماموریت؟

گفتم: بخاطر ساعتی ۵۰ هزار تومن ماموریت ۵ میلیون پول تاگسی بدم برم تا مرکز استان و برگردم. اونم یه جاده خراب که ۷ ساعت میشه رفت و ۷ ساعتم برگشت. که چی بشه؟ وقتی نه نت هست نه از قبلش اطلاع‌رسانی کردن بذارین امتیاز آموزشیش به خودشون برسه. اینهمه سال من دوره رفتم، بعدیای من الان معاون و رئیس اعتبارات شدن، من هنوز یه بانکدار ساده‌م. کسایی که آزمون ادواری رو با تقلب بزور ۴۰ ۴۵ میشدن الان حقوقشون دو برابر منی هست که همه آزمونام بالای ۹۵ شدم! از یه جایی به بعد باید علیهشون طغیان کنیم. من دیگه دوره‌ای که بهم ایاب ذهاب و ماموریت و محل اسکان ندن نمیرم.

رئیس می‌خواست باهام بحث کنه که در باز شد و مشتریا حمله‌ور شدن و بحث ناتموم موند.

  • معلوم الحال

نظرات (۴)

هی :(

 

من حوصله تماس تلفنی اونم طولانی ندارم برام جالب بود یک آقا اینقدر صحبت کنه چون تو دور و برم همه همینن.

 

خوبه اعتراض میکنین

پاسخ:
منم سابق بر این بی‌حوصله بودم. ولی الان دیگه این سکوت مطلق داره دیوونه‌م میکنه. حاضرم به یکی زنگ بزنم و دو ساعت به حرفاش گوش کنم ولی بی خبر از عالم و آدم نباشم.

کاش دوستتون به جای دکترا در ایران ... تلاش میکرد برای مهاجرت اخه چه امیدی داشت بچه...

پاسخ:
یه پسر روستایی که پدرش جز چند تا حیوون و یه تیکه زمین چیزی نداره، ته ته رویاهاش توی کتاب‌ها دکتر مهندس شدن و استاد دانشگاه شدن بوده. خیلی هم‌همت کرده که لابلای اونهمه لات و معتاد و بی‌سواد تا اینجا پیش اومده. ولی خب بخت باهاش یار نبود. بخواد بره هم‌ مدارکش دست دولت گرو هست و باید با یه هزینه سنگین آزادشون کنه که عملا ممکن نیست.

هی :(

بیشتر از همه برای اون دوستتون که با دکترا صندوقداره دلم سوخت. 

خوب کردین سر و صدا می‌کنین و جواب می‌دین، هرچقدر بیشتر سر به زیر باشین دیرتر پیشرفت می‌کنین.

پاسخ:
خودمم دلم‌ براش میسوزه. واقعا این حقش نیست.

دیگه حوصله پیشرفت ندارم، دلم سکون و رکود میخواد. یه گوشه آروم یه ور دنیا بدون ترس از گرونی و استرس آینده و بی ارزش شدن سرمایه‌ت.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

در این وبلاگ خواننده گاه‌نوشته‌های گاه و بی‌گاه یک دانش‌آموخته آموزش زبان انگلیسی هستید. دانشجوی زبانی که در حال حاضر به عنوان بانکدار مشغول خدمت‌رسانی به شماست.
از اینکه اینجا هستید و دارید من رو می‌خونید عمیقا خوشحالم.

آخرین مطالب