گاه‌نوشته‌های یک دانشجوی زبان

گاه‌نوشته‌های یک دانشجوی زبان

در این وبلاگ خواننده گاه‌نوشته‌های گاه و بی‌گاه یک دانشجوی ارشد آموزش زبان انگلیسی دور از خانه خواهید بود.
از اینکه اینجا هستید و دارید من رو می‌خونید عمیقا خوشحالم.

از اونجایی که تبلیغات تو این دوره زمونه حرف اول رو میزنه پس از همین تریبون ارتون دعوت می‌کنم که بکشید بالا! نه ببخشید! با کلیک روی آیکن‌های زیر من رو در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید.

آخرین مطالب

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۱۰
معلوم الحال

سلام سلام

بعد از مدتها سلام

راستش رو بخواید حیلی وقت بود که میخواستم اینجا بنویسم، اما بخاطر سختی و خستگی کار هر بار که وبم رو باز میکردم، نمیدونستم راجع به چی باید بنویسم و یه چرخ لابه‌لای وب‌های بروز شده میزدم و باز میبستمش. بعد از چند ماه معطلی و برو و بیا با قرارداد موقت 4 ماهه استخدام شدم و ماه پیش اولین حقوقمو گرفتم. قرار بود همون موقع بیام یه جا تمام خاطرات و سختیایی که کشیدمو بگم ولی بازم تنبلی کردم. البته اینکه حس میکردم حرفام ممکنه برای یه عده تکراری و خسته کننده باشه هم مزید بر علت بود. 

راستش رو بخواید با اینکه پنلم رو باز کردم و تا اینجا هم نوشتم هنوز هم مرددم که این پست رو منتشر بکنم یا نه! خیلی خسته و درگیرم. کلی کار عقب افتاده دارم و نمیدونم اول باید به کدومشون برسم. مهمترینشون پایان نامه ست که بعد از استخدام دیگه هیچ سراغی ازش نگرفتم و الان هم شرم میکنم که بازش کنم و برای همیشه سر و تهش رو به هم بیارم. لعنت به من که به همه کمک کردم و انگیزه دادم اما الان خودم مثل یه غزال توی برکه عسل گیر افتادم و هیچکی نیست که درم بیاره.

در کنار پایان نامه، طرح بزرگی که قراره توی بانک اجرایی بشه کمرم رو شکسته! هنوز چیزهای قبلی رو یاد نگرفتم، باید خودم رو برای یک تغییر اساسی دیگه آماده کنم. من تازه کار شدم مسئول آموزش پرسنل شعبه! هنوز که هنوز نمیدونم چجوری باید حالیشون کنم که با ویندوز کار کنن :))

رئیس قبلی شعبه منتقل شد و رئیس جدید اومد. هنوز که هنوزه اخلاقیاتش دستمون نیومده و امیدواریم توی ارزیابی‌ها پوستمونو نکنه. یکی دیگه از پرسنل هم بازنشسته شد و فشار کاری که روی سرمون ریخته چند برابر شد. هر چقدر التماس میکنیم یک نفر دیگه بهمون بدن، گوش نمیکنن و میگن خودتون باید بسازین. این در صورتی هست که رتبه شعبه ما نسبت به بعضی از شعب همچوار خیلی بهتر هست و زیانده نیستیم. همین عملکرد نسیتا خوب باعث شد که یه پاداش کوچولو از مدیر منطقه هم بگیریم :))

سه نفر دیگه که با من استخدام شده بودن خیلی یهویی جابجا (تبعید) شدن و منم احساس خطر میکنم. میترسم به شعبه عادت نکرده منتقلم کنم به واحد ارزی یا هر قسمت دیگه‌ای و باز سرگردون بشم. 

 

شما چه خبر؟ خوبین؟ خوش میگذره؟

 

 

پ.ن.: یه عذرخواهی به آریانه بدهکارم. منو به چالش شارمین دعوت کرده بود و من اونقدر پشت گوش انداختم که دیر شد!

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۰۰ ، ۲۰:۴۹
معلوم الحال

اولین روز بعد از تعطیلات رسمی (14 فروردین) امور کارکنان باهام تماس گرفت که هر چه سریع‌تر مدارک بیمه‌ایم رو بهشون تحویل بدم تا برای دریافت کد پرسنلی اقدام کنن. یکشنبه با هر سختی که بود خودم رو به مرکز استان رسوندم و با کلی سختی بالاخره کد بیمه‌ایم رو گرفتم. اول از همه رفتم بیمه و اونجا فهمیدم که مدارکم رو گم کردن. باز برگشتم مدیریت و ازشون خواستم فرمم رو پر بکنن و برام مهر و امضا بگیرن تا قبل از پایان ساعت اداری کارهام تموم بشه. باز برگشتم بیمه و اونجا گفتن تو زیرپوشش بیمه پدرتی و باید برگردی اون بیمه رو قطع کنی تا ما بهت کد بدیم. بهشون گفتم همونجور که دختر ازدواج میکنه سریع از زیرپوشش پدرش میاد بیرون، شما هم اینجوری مهر منو بزنید و کارمو راه بندازید. گفتن نمیشه! اینجا ناچار شدم از یکی از همکارام که برادرش توی تامین اجتماعی بود کمک بگیرم که بیمه سابقم رو قطع کنن. درست پنج دقیقه مونده به پایان ساعت اداریشون کارم تموم شد و چون این بار هیچ اسنپی پیدا نمیشد با دو خودم رو به مدیریت زسوندم. مدارکم رو که تحویل دادم گفتن باید انگشتت فعال بشه برای حضور و غیاب، پس فردا صبح زود بیا اینجا که برای ثبت اثر انگشت به یکی از شعبات بفرستیمت. منم ننه من غریبم بازی درآورم که آقا جا ندارم و سختمه و خستمه و ... . گفتن اُکی، بگو به صورت دستی حضور و غیابت رو رد کنن. فردا صبح هم شروع به کارت هست. اینو که گفتن برق از کله‌م پرید! فکر نمیکردم اینقدر زود شروع کنم. به همین خاطر سریع افتادم دنبال یه ماشین که زودتر خودمو برسونم. 

صبح 16 فروردین که رفتم شعبه همه از تعجب دهنشون باز شده بود :)) مثل اینکه قرار بود بازرس بیاد و حضور یک فرد غیرمجاز مثل من براشون به منزله وجود یه نارنجک بدون ضامن بود د: بهشون اطمینان خاطر دادم که تا آخر وقت نامه شروع به کارم میاد. برای همین گفتن برو پشت باجه‌ت بشین و به کارهای مشتریا برس. این نامردای متعجب همونایی بودن که 14 و 15 فروردین زنگ میزدن که تو رو خدا بیا کمکمون، دست تنها نمیتونیم! نکته خوشحال کننده و ناراحت کننده این روز این بود که آخر وقت فهمیدم قراره از خزانه پول بیارن و داشتم به آرزوم که دیدن ماشین حمل پول با گونی‌های پر اسکناس هست برسم. آخر وقت که داشتم حساب میگرفتم دیدم در حد چند میلیارد کم دارم و این رقم فاجعه بود :)) سه چهار بار رفتم توی صندوق و برگشتم و هی عددها رو توی ماشین حساب ضرب و جمع کردم. آخرش یکی از همکارها اومد و گفت چیه؟ چقدر کم داریم؟ گفنم خییییییییلی :)) اونم که تعجب کرده بود از عدد و رقما، یادش افتاد که امروز قراره برامون پول بیارن و این پول (وجوح در راه) رو پیش از ورود به شعبه به حساب خزانه واریز کرده بودن. کاری که نباید میشد! اما شده بود دیگه :) ماشین خزانه اینقدر دیر کرد که همه رفتن خونشون و رئیس تنهایی موند تا پولها رو تحویل بگیره. موقع خداحافظی همکارا گله داشتن که چرا اینقدر کم دارن برامون پول میارن؟ این پول خرج یک هفته یکی از مشتریاست که اصلا حالیش نیست پول نقد نیست و با موجودی توی کارت و حسابشم میتونه همه کار بکنه! به شوخی میگفتن این پول که چیزی نیست بخاطرش یه ماشین به اون بزرگی راه انداختن دارن میان. میدادن به تو، توی تاکسی میگذاشتی و میاوردی :))

این سه روز که بطور نیمه رسمی کارمو شروع کردم باز چند نفر از بانک‌های دیگه اومدن بهمون سر زدن و بعد از آشنایی با من، ضمن عرض تبریک و تسلیت اکثرشون گفتن که بهتره بیفتی دنبال یه کار نون و آبدار دیگه چون این کار پیرت میکنه! همه هم متفق القول نظرشون روی شرکت‌های مرتبط با صنعت نفت و گازه. هی بهشون میگن من زبان خوندم و به امثال من نیاز چندانی ندارن، هیچی حالیشون نمیشه. کاش میشد اسکرین قیمت ترجمه که برای یکی از بلاگرا فرستاده بودمو نشونشون میدادم که دست از سرم بردارن و بذارن لااقل جند سال با این شغل انس بگیرم تا ببینم بعدا چی پیش میاد! بهشون گفتم خوب از شرایط موجود اطلاع دارم؛ اما در حال حاضر چاره دیگه‌ای نیست. من از روی این صندلی بلند بشم، بیست نفر دیگه حاضرن نصف قیمت بیان اینجا بشینن و کار بکنن. نمونه‌ش دخترای دو نفر از خود شماها! پس بذارید دلم به همین بیمه ناچیز خوش باشه تا ببینم روزگار چی برام نوشته ...

 

خداروشکر به جز چند تا اشکال جزئی توی محاسبات (محاسبه بسته ده هزاری به جای پنج هزاری) تا الان پولی کم نیاوردم و به لطف پشتیبانی‌‌های اسماعیل هر روز حسابم میخونه. آخر وقت که درو میبندیم که حساب کتاب بکنیم اسماعیل میگه: چه خبر از حساب کتاب برادر؟ 

منم میگم: اوففففف، فقط اووفففففف ... میزانِ میزااااااان :)) یک قرونم کم و زیاد نیاوردم! تو چی؟

اونم بادی تو غبغبش میندازه و میگه: منو دست کم گرفتی؟ بایدم حسابت بخونه! من بغل دستت نشستم و حواسم بهت هست. حساب منم اوووففففف (میخونه)!!!!!!!

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۰۰ ، ۱۹:۴۵
معلوم الحال

بعد از چهارشنبه‌سوری دیشب دیگه قصد نداشتم برگردم شعبه و میخواستم‌خونه بمونم و به کارای عقب افتادم برسم. صبح تا ۸ توی تختم گرم و نرمم‌ غلت زدم و بعدشم خیلی ریلکس صبحونه خوردم و رفتم موهامو کوتاه کردم. از حموم که بیرون اومدم میخواستم موهامو خشک کنم که برادرم گفت تلفنت زنگ میخورد. نگاه کردم دیدم یه شماره عجیب غریبه که احتمالا شماره امور بهداشت و درمان و کارکنانه. هر چقدر زنگ زدم خط آزاد نشد. اینترنتمو که روشن کردم دیدم مسئول کارگزینی بهم پیام داده که باهام تماس بگیر. خلاصه حرفاش این بود که باز عکس و مدارکتو بردار بیار که برات سابقه بیمه رد بکنیم. بهش گفتم آخر ساله و من ‌نمیرسم اینهمه راه بیام اونجا. گفت: عیب نداره، بعد از تعطیلات مدارکت رو تحویل بده. اینو که بهم‌گفتن مادرم گفت: استراحت بسه، بدو برو سر کار. دیگه نمیخواد خونه بشینی. 

ساعت ۱۰ که رسیدم دیدم شعبه خیلی شلوغه و اسکناس شمارها دارن ترررر و ترررر پول میشمرن. برخلاف معمول که پولای پاره توی دستگاه‌ها گیر میکرد و یهو صداشون قطع میشد، صدای دستگاه‌ها فرق کرده بود. انگار یه جون دیگه به جوناشون اضافه شده بود. به رئیس سلام‌کردم و رفتم سمت باجه‌های تحویلداری که متوجه شدم دارم اسکناس‌های نو توزیع میکنن. با توجه به حساسیت خزانه‌دار روی پول‌های نو صندوق و با علم به اینکه ما اینهمه اسکناس نو نداشتیم که بدیم دست مردم حس کردم یه اتفاق غیرمعمول افتاده. داشتم به بسته‌های نو اسکناس روی باجه ۴ نگاه میکردم که معاون بهم سلام کرد و گفت: برامون اسکناس نو آوردن. اگه چیزی برای خونه میخوای بگیر تا تموم نشده چون معلوم نیست دیگه کی برامون پول بیارن. بعد از یک سال این اولین محموله‌ایه که برامون آوردن و دیگه معلوم نیست کی باز پول بیارن. 
اینو که گفت بال درآوردم. بهش گفتم: ماشینشون کجاست؟
گفت: پولا رو تحویل دادن و رفتن. 
با شنیدن کلمه 'رفتن' دلم گرفت. دوست داشتم ماشینشونو ببینم. اینکه ‌چجوری ازش پول میارن بیرون و بهمون‌ پول میدن. 😁 سریع رفتم توی خزانه تا ببینم چقدر پُر شده. درو که باز کردم جای خالی چهارنخ‌های ده هزاری و پنج هزاری آزارم داد. هنوز پر نشده بودن! فقط چند بسته ده هزاری، پنجاه هزاری و صد هزاری برامون آورده بودن. بعد از یک سال همین؟ منم جای خزانه‌دار عصبی شدم. هر بار که بهش میگفتن: چند بسته پول بده ببریم برای فلان شعبه، میگفت: بابا یخورده پول بگیرید بیارید. چقدر میبرید اونجا؟ پول خورَک دارن مردمش؟ 😂 بنده خدا حق داشت. هی ما‌ پول رول و باند میکردیم میذاشتسم توی صندوق که موجودیمون زیادتر بشه و اینا خالیش میکردن. نسبت به روز اولی که وارد شعبه شده بودم صندوقمون فقیرتر و لاغرتر شده بود. مشغول همین خیال بافی‌ها بودم که صدام کردن برم برای یکی حساب باز کنم. سریع در خزانه رو بستم و رفتم سراغ مشتری. یخورده که گذشت بهم‌گفتن نامه اومده فردا بانک تا ساعت ۴ باید باز باشه. اینو که‌ شنیدم بهشون‌گفتم ‌من دیگه فردا نمیام 😂 همینجوریش تا ساعت ۱:۳۰ ۲ کلی پول کم میارم تا ساعت ۴ دیگه ورشکست میشم. رئیس گفت: تو پاشو بیا، هر چی کم اومد بنداز گردن خزانه‌دار. خودش از جیب میده 😁
برای پنجشنبه دیگه هم گفتن بیا کمکمون کن چون همه دارن میرن مرخصی و عملا دو سه نفر بیشتر توی شعبه نیستن. گفتم انشاءالله میام ولی برای فردا رو من حساب باز نکنید. من یه تصور دیگه از پنجشنبه‌های بانکی داشتم 😆
 
*****
 
آخر وقت که حساب کتاب میکردیم بهم گفتن نمیخوای پول نو ببری برای خونه؟ گفتم هنوز به سن تکلیف برای عیدی دادن نرسیدم 😁 انشاءالله بعد از استخدام یه فکری براش می‌کنم. همزمان که اینو‌ میگفتم داشتم به اون دو تا عزیزی فکر می‌کردم که بهم‌ گفته بودن باید بی‌نیازشون کنم. 
 
آخرای ساله و واقعا نمیدونم باید چه آرزویی براتون بکنم. از اونجایی که مشخص نیست دیگه کی قراره بیام بنویسم و نمیدونم که باید از چی بنویسم دوست داشتم یه چک سفید امضای بی محل که در وجه حامل هست بهتون تقدیم کنم که خودتون پرش کنید و هر جا تونستید نقدش کنید! که بهم خبر دادن که از سال جدید دیگه چک در وجه حامل صادر نمیشه و اینگونه شد که امسال مجبورم با دستای خالی شما رو راهی سال بعد بکنم. انشاءالله در موعد مقتضی از خجالتتون در میام. 
مواظب خودتون، خونواده‌هاتون و همه کسایی که دوستشون دارید باشید. heart
 
راهنما:
هر ۱۰۰ قطعه اسکناس یک باند محسوب میشه و هر ۱۰ باند (۱۰۰۰ قطعه) یک 'چهارنَخ' به حساب میاد. مثلا یک باند اسکناس ده هزارتومانی معادل یک‌ میلیون تومان (ده میلیون ریال!) و یک ‌چهارنخ معادل ده میلیون تومان (صد میلیون ریال) هست.
۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۰۰
معلوم الحال

بعد از اینهمه پست چرک و پولی گفتم یه پست متفاوت بذارم و برگردم به همون روال سابق زندگیم که از همکلاسیای نادونم مینالیدم. 

یه دختر همکلاسی داریم که بخاطر رتبه 5 ش توی کلاس خانم شماره 5 صداش میکنم. ایشون از همون بدو ترم سه که قرار بود پروپوزالها رو بنویسم توی کار abuse بود. با اینکه من پیشنهاد کرده بودم بیایم کارهامون رو با هم به اشتراک بگذاریم تا اشکالات کارهامون کمتر بشه، ایشون همیشه تاکید داشت هر کس باید به فکر خودش باشه. ایشون هر از گاهی میومدن و پروپوزالشون رو میفرستادن و من بی هیچ توقعی براش درست میکردم و پس میفرستادم. گذشت و گذشت تا اینکه یه سری من کارم رو براش فرستادم و گفتم ممنون میشم با توجه به تجربه بیشترتون توی تدریس اگه ممکنه یک نگاهی به پروپوزال (سوم) من بندازید که اگه اوکیه برای خانم دکتر بفرستم. ایشون خیلی قشنگ گفتن نه وقت ندارم. منم گفتم اوکی. گذشت و گذشت تا اینکه کرونا اومد و کارهای همه عقب افتاد. ایشون همچنان پرزور کارش رو انجام میداد و هی فصلهای مختلف پایان نامه ش رو میفرستاد که براش Revise کنم. یه وقتایی هم که میگفتم الان وقت ندارم و باید تا آخر هفته صبر کنید، با توپ پر برمیگشت و میگفت نه تا اون موقع خیلی دیره و من دیگه نمیتونم اینقدر صبر کنم. من باید تا بهمن دفاع کنم. هفته پژوهش اومد و من کار ایشون رو اصلاح کردم  و قرار شد که ایشونم کار من رو اصلاح کنن که پیچوندن. در آخر مقالات جفتمون به عنوان مقاله برگزیده گروه معرفی شد. گذشت تا اینکه برای فصل 4 پایان نامه ش گیر کرد و سرش کلاه گذاشتن. من براش رایگان کارهاش رو کردم و باز رفت پشت سرش رو نگاه نکرد. بعد از چند وقت برگشت و گفت من دادم 3 فصل اولم رو (با کلی خرچ) ویرایش نیتیو کردن. ولی استاد تایید نکرده و گفته این بدرد نمیخوره. برام درستش میکنید؟ کارشو راه انداختم و رفت. گذشت تا اینکه مشخص شد 5 فصلش تکمیل شده و داره مقاله‌ش رو مینویسه. توی ادیت اونم کمکش کردم و در عجب بودم که این دختر چرا همت نمیکنه بره APA یاد بگیره که اینقدر خارج از عرف آکادمیک ننویسه؟ انتخاب نشریه مقالشم من نوشتم و کاور لترشم براش نوشتم. رفت و برنگشت تا دو هفته قبل از دفاع. اسلایدهاش رو فرستاد و گفت اینا رو برام اصلاح کن. فایل رو که باز کردم دیدم 60 تا اسلایده که اصلا بدرد جلسه دفاع نمیخوره. اسلایداشو به حدود 30 تا رسوندم و گفتم اگه میتونی کمترش کن چون همش 20 دقیقه وقت داری و نمیرسی اینا رو بخونی. گفت باشه و رفت. شبش با دو تا از پسرا که حرف میزدیم گفتم من اینهمه برای این خانم زحمت کشیدم. پایان نامه شم امشب توی فرمت دانشکده بردم. اما یه تشکر خشک و خالیم توی بخش acknowledgement از من نکرده. بنظرتون بهش بگم؟ گفتن بگو. وقتی بهش گفتم با پررویی تمام گفت شرمنده نمیتونم اسم شما رو بنویسم. شما در عوض همه کارهایی که برای من کردید یه پایان نامه کامل از یکی از دانشجوهای استاد راهنماتون دارید که میتونید ازش استفاده کنید. میخواستم بهش بگم اینا رو که خود من نوشتم. چرا باید از تو کپی بکنم؟ اما لال شدم. هیچی نگفتم. چند شب بعدش اومد تشکر کرد و باز وعده سر خرمن داد که "انشاالله بتونم براتون جبران کنم" و رفت. 

ذیروز یکی از بچه‌ها پیام داد که دکتر از فلانی تعریف کرده که نمره کامل گرفته و گفته شماها چقدر تنبلید که هنوز نصف کاراتونم نکردید. 

خواستم بگم اگه ما هم مثل این خانم خودمونو به همه میچسبوندیم و از هر کی یه چیزی میکندیدیم الان مثل اون دفاع کرده بودیم. اما هیچی نگفتم. 



+ چند روز پیش توی بانک به این موضوع فکر میکردم. چرا ماها فکر میکنیم خیلی زرنگیم؟ چرا میخوایم با دررفتن از زیر کار خودمون رو باهوش جلوه بدیم؟ بذارید یه مثال عینی براتون بزنم. فرض کنید یه ماشین خاموش شده یا افتاده توی جوب و راننده‌ش نیازمند کمکه. ملت ما هم که همه خون کوروش تو رگهاشون در جریانه میمیرن برای کمک و میان جلو که یه هل به ماشین بدن. اگه دقت کنید از ده دوازده نفری که پشت ماشین دارن هل میدن فقط دو سه نفر دارن به طور جدی زور میزنن که ماشین از جوب در بیاد/راه بیفته. بقیه صرفا دارن ادا در میارن که بگن آره ما هم کمک کردیم. مثال دیگه‌ش مربوط به مواقعی میشه که نیاز به حمل یه شی سنگین مثل یخچال داریم. طبق قوانین فیزیک اگه همه به یک میزان تلاش کنن فشار کمتری بهشون وارد میشه و راحت‌تر میتونن اون شِی را جابجا کنن. اما معمولا اینجا هم یه عده هستن که فقط دارن ادا در میارن که ببین من دارم زور میزنم اینو بلندش کنم و از طرف دیگه یه گردن شکسته افتاده که مجبوره جور بار این آقای مثلا زرنگ هم بکشه. توی زندگی تحصیلی و کاریم این آدما رو زیاد دیدم و واقعا نمیدونم باید چی کار باهاشون بکنم؟ منم مثل اونا بشم و با کار سبک‌تر، فرسودگی شغلیم رو به تعویق بندازم یا اینکه کار درست رو انجام بدم و نذارم مردم ناراضی باشن.

توی شعبه‌ کارآموزیم به شدت کمبود نیرو داریم و با اومدن من که هیچی بلد نبودم هم همه خوشحال بودن چون لااقل یه نفر بود که میرسید تلفنا رو جواب بده. روز آخر کارآموزیم بود و رئیس به باجه بانک توی یکی از شهرهای اطراف رفته بود که تلفن زنگ خورد و معاون جواب داد. معاون شعبه کتش رو پوشید و گفت من باید برم شهر *** چون رئیس داره برمیگرده سمت شهرشون. پرسیدیم چی شده؟ گفت برادر رئیس فوت کرده و اون باید برگرده. معاون شعبه که رفت داشتم فکر میکردم فردا کی قراره بهشون کمک بکنه؟ یه کارمند از یکی از شهرهای اطراف به این شعبه دادن که اون هم وقتی اومده اینجا 3 هفته مرخصی گرفته و رفته پی عشق و حالش. معاون از دستش عصبی بود که چرا مرخصیاشو گذاشته این وقت سال که همه درگیریم؟ به جز رئیس عملا 3 تا نیروی کاری داریم آقای الف هم که انگار نه انگار کارمنده. صبح میاد انگشت میزنه و میره آخر وقت میاد. آخر وقت که معاون برگشت بهشون گفتم: "به من زنگ زدن و گفتن از فردا نیام شعبه و تاکید کردن که منتظر خبرشون بمونم. اما اگه اجازه بدین من فردا بیام که دست تنها نباشید." همه خوشحال شدن چون آقای الف هم قرار بود فرداش نیاد و مرخصی بره. روز بعد یک نفر رفت باجه شهر *** و عملا دو تا نیروی رسمی توی شعبه بودن که هم باید افتتاح حساب میکردن، هم کارت صادر میکردن و رمز خدمات نوین میگرفتن برای مشتریا و هم کارهای پایا و ساتنا و دریافت و پرداخت وجه انجام میدادن. تازه کارهای مربوط به ATM هم روی دوش اونا افتاده بود. اون روز خوشحال بودم که دارم یه بار از روی دوش اسماعیل و معاون برمیدارم که آخر وقت بهم زنگ زدن فردا بیا مدیریت برای امضای قرارداد. برای همین سر جمع کردم و برگشتم خونه که وسایلمو جمع کنم. یکی دو روز درگیر کارهای قرارداد و ضامن بودم. شب شنبه معاون بهم زنگ زد که فردا میتونی بیای؟ منم گفتم آره میام. چند دقیقه بعدش اسماعیل بهم زنگ زد و گفت کارات درست شد؟ گفتم بله. ولی باید مدارک بره تهران و بعد از اومدن کد پرسنلیم شعبه محل خدمتم مشخص میشه. ولی فردا میام. گفت: "بنظر من اگه حقوق نداری و لزومی نداره توی شعبه باشی نیا. چرا خودت رو توی فشار و استرس میذاری؟" دلم نیومد بگم: آخه شما دست تنهایید. کی به شما کمک بکنه؟ تلفن که قطع شد خیلی به موضوع Occupational (Job) Burnout فکر کردم. اینکه آیا ما باید یک نیروی خوب و مفید در خدمت سازمان و مردم باشیم یا یک نیروی خودخواه که صرفا به فکر منافع خودشه؟ (یکی از ارکان این منافع شخصی سلامت جسمی و روانیه) 

۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۴۵
معلوم الحال
بعد از چند روزی قطعی سیستم‌ها اول هفته و ماه بانک شلوغ شد و بعضیا کیسه کیسه پول میاوردن که بریزیم به حساباشون. چون فقط یه اسکناس شمارمون سالمه و اکثرا دارن باش پول میشمرن داشتم دستی پولای یکی از مشتریا رو میشمردم که بریزم تو صندوق که یکی از همکارا گفت: "هوای این زبون بسته رو داشته باش  و کارشو زود راه بنداز، همشهریمونه". سرم رو بالا آوردم و به مشتری نگاه کردم. دیدم یه آقای کرولال با پسرش جلوی باجه ایستادن. پولا رو ریختم یه گوشه و دفترچه و پولاشونو گرفتم گذاشتم جلوم تا براشون فیش بنویسم. پولاشو دو بار شمردم. اما اونقدر ذهنم درگیر محاسبه پولای قبلی بود که به جای 90 هزار تومن، 190 هزار تومن براش نوشتم و ماشین کردم. 
بعد از چند دقیقه که رفتن و دوباره مشغول شمردن چرک کف دست مردم شدم، دیدم باز برگشت و دفترچشو گذاشت جلوم. هر کار کردم، نفهمیدم چی میگه. همکارم اومد و گفت براش چاپ نگرفتی. براش چاپ کردم و دفترچه رو بهش دادم. باز موند جلوی باجه و با ایما و اشاره میگفت نهههههههه نهههههههههه! نمیفهمیدیم چی میگه. به پولاش که نگاه کردم دیدم تراول نداره. گفتم این مال شماست؟ گفت: بله (سرش رو تکون داد). از نو پولها رو شمردم. 90 هزار تومن بود :( این یعنی اگه بهم نمیگفت اشتباه کردم آخر روز باید 100 تومن از جیب میذاشتم توی صندوق!!!
براش یه فیش واریز نوشتیم که 100 تومن رو برداشت کنیم. هر کار کردیم پول از حسابش کسر نمیشد و میگفت امضا نامعتبر است. بهش یه کاغذ سفید دادیم که امضا بزنه و بره پیش رئیس اسکن بکنه. با آرامش و حوصله دست بچشو گرفت و رفتن توی صف منتظر ایستادن تا نوبتشون بشه. اینقدر خجالت زده بودم که نمیدونستم چی بگم :(( رفتم پیش رئیس و گفتم اگه امکانش هست کار ایشونو سریعتر راه بندازید. اونم امضاشونو اسکن کرد و گفت تموم شد. دوباره برگشتن پشت باجه من برای کسر از حساب. 100 تومن رو از حسابش کسر کردیم و ازش تشکر کردیم. اونم با بچه‌ش سرش رو با متانت تکون داد و رفتن پی زندگیشون.
بعد که رفتن داشتم فکر میکردم چرا یه آدم به این خوبی باید کر و لال باشه؟ :( اونوقت مابقی آدما با اونهمه نعمت و آپشن همش دنبال دوز و کلک و سود بیشتر باشن.

دیروز آخرای روز که آمار صندوقم رو گرفتم 5000 تومن اضافه داشتم. با خوشحالی نشستم تا ساعت اداری تموم بشه و بریم "سیتواسیون" (situation) بگیریم. ضرب و جمع و تفریقا که تموم شد باز 20000 تومن کم اومد (آیکن گربه شرک با چشمان اشک آلود). گفتم بخدا من 5 تومن بیشترم داشتم. چرا کم اومد؟ :( میخواستم برم از ATM پول بگیرم همکارام جلوم رو گرفتن و گفتن وایسا. ما کسری رو جبران میکنیم. 

چند روز قبلترش هم 40000 تومن کم اومد. اون روز هم از ATM پول گرفتم و گذاشتم روی صندوق که حسابمون بخونه. داشتم میرفتم پول بگیرم اسماعیل جلوم رو گرفت که بیا برو با کارت من بکش، نمیخواد از جیب بذاری. قبول نکردم. اول صبح فرداش که با هم صحبت میکردیم، گفت: اینجا هم حساب باز کردی؟ گفتم آره. گفت شماره حسابت چنده؟ شماره حسابمو از روی کارت خوندم براش. چند دقیقه بعد پیام واریزی 40 تومن برام اومد. گفتم: شما ریختی؟ درست نبود! من اشتباه کردم. باید تاوانش رو میدادم که حواسمو جمع کنم. گفت: نه، درست نیست. تو مهمون مایی. هنوزم چیزی نگرفتی که بخوای از جیب بدی. ما لااقل یه آب باریکه داریم. (آیکن قلب)

امروز بطور رسمی یک ماه کارآموریم تموم شد. البته از مدیریت گفتن فردا هم به عنوان یوم الشک باز برم سر کار. همکارام گفتن اگه میخوای بری دنبال کارهای ضامن و جمع و جور کردن مدارک نمیخواد بیای. اسماعیل که امروز دل گرفته بود. بهم گفت فردا نمیای؟ بیا، حیفه! آبادی میکنی برامون. همینجوریش دوروبرمون خلوته و کسی نیست. لااقل یه کمی حرف میزنیم. شاید فردا هم برم ...

بعدا نوشت: امروز 20 هزار تومن اضاف اومد. اینقدر ذوق کردم :)) 
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۲۰
معلوم الحال
از صبح حواسم به صندوق بود که امروز کم نیارم. ۳ باند ۱۰ ی و ۴ باند ۵ ی بهم دادن که بجز یک‌مورد پرداختی کلان بقیه‌شون دست نخورده توی کشوی پایین موندن. برخلاف روزهای قبل که هی مینوشتم و خط میزدم ‌امروز هر سند که ‌میزدم به ته صندوقمو نگاه میکردم که کم نیاد. ساعت ۱۱ دیدم ۱۵۰ تومن کم دارم. هی شمردم و جمع زدم دیدم ۱۵۰ تومن کم دارم. داشتم‌ سکته می‌کردم. دوباره به ته صندوقم نگاه کردم و دیدم ۳ تا ۵۰ ی رو نشمردم. از ۱۱ به بعد شعبه شلوغ شد و و یکی از مشتریای همیشگی که یه گونی اسکناس و فیش میاره اومد پشت باجه من نشست. اسکناساشو داشتم‌ میشمردم که دیدم یکی از باندهاش یه اسکناس کم داره. برام درستش کرد و فیش‌ها رو سپرد به من و برگشت دفترش که آخر وقت بیاد رسیدهاشو بگیره. داشتم دونه دونه و با دقت فیش‌هاشو پرداخت‌نی‌کردم که یکی از مشتریا به تحویلدار ارشدم زنگ زد که چکی که امروز پاس کردین به حسابم ننشسته! قلبم ترک برداشت. داشتم‌ سکته می‌کردم. سندامو روی نیز خالی کردن و دنبال فیش واریزی گشتن. دیدن همون صبح براش واریز کردم، اما پیامکش نرفته. یه نفس راحت کشیدم و سراغ مابقی فیش‌ها رفتم. فیش‌هاش که‌ماشین شد، دونه به دونه با دست مبلغ‌هاشو به عدد و نروف ندشتم، تاریخ زدم، اسم و آدرس و شماره ملی و تلفنشو نوشتم تا اینکه دیدم ساعت نزدیک یک ربع به یک شده. چند تا مشتری دیگه اومدن و کارهاشونو راه انداختم. خلوت که شد شروع له حساب و کتاب کردم. امروز ته صندوقم با اعداد و ارقام توی سیستم میزون بود و میخواستم با غرور و خوشحالی بگم امروز دیگه چیزی کم نیاوردم و موجودی امروز با خزانه میخونه. آخر وقت ۵۰۰ تومن از صندوق برداشتن و درهای شعبه رو بستیم. موجودی باجه‌ها که صفر شد رفتم توی خزانه و ریز موجودی اسکناس‌ها رو درآوردم و جمع و ضربو شروع کردم. باندهای ۱۰۰ تایی که داشتمو جمع کردن بردن خزانه و من داشتم ریز اسکناس‌های خوردو در میاوردم که مسئولش برگشت و گفت: "باند بانک ملی کی فرستادا توی صندوق؟ چرا بازش نکردین؟ لاغره، انگار کم داره". باندو باز کردن و توی ماشین انداختن. ۸۰ تا بود! یعنی ۲۰۰ تومن کسری!!! معاون و بقیه بهم‌ گفتن نگران نباش، کاراتو بکن، شاید آخر وقت حسابت خوند و صفر شد. با ترس و لرز کارهامو کردم و دیدم ۲۰۰ هزارتومن کم داریم. پرینت تراکنش‌های باجه منو گرفتن و دونه دونه سندها رو بررسی کردیم. دریافتی زیادی نداشتم. یکی از دریافتی‌های زیاد که بهش مشکوک بودن مال همون دوست بیمه‌ای‌ بود که بهش زنگ زدن و گفت من امروز از بانک ‌ملی اسکناس نیاوردم. بقیه مشتری‌ها هم خورد خورد و ریز ریز پول آورده بودن بجز دو سه نفر که تقریبا تکلیفشون مشخص بود. هر چی گشتیم مشخص نشد چطور اون باند اسکناس ۱۰ ی رفته توی خزانه. من فکر می‌کردم بین ‌اون باندهای ۱۰ ی که صبح بهم دادن یکیشون باند داشته که بازش نکردم و ۱۰۰ تایی حسابش کردم. اما بهم‌ گفتن که باند سایر بانک‌ها توی خزانه نمیره و باید دوباره باز و شمرده بشن. انگار خسته و عصبی بودم که قهقهه‌ و خنده‌های بقیه داشت منفجرم می‌کرد. آخرش کم آوردم و ۲۰۰ تومن از جیب مبارک گذاشتم روی اسکناس‌ها که کم نیاد و صندوق درست بسته بشه.

خاطره مرتبط جزء: دو روز پیش ۲ میلیون تومن کم اومد که با جمع و تفریق مجدد همه چی ختم به خیر شد. اما امروز هر چقدر بازشماری کردیم دیدیم کم داریم. 😣

خاطره مرتبط با پست قبل: شنبه اسماعیل برگشت و بقول خودش شعبه زیر خاک و خل بوده. از مرخصی که رفته بود رضایت کامل داشت و‌ میخواد قبل از سوختن بقیا مرخصیاش، اونا رو هم بره. میگه از اول سال تا الان، فقط ۵ روز مرخصی رفتم و مابقی روزها، بجز جمعه‌ها و تعطیلات رسمی، توی شعبه بودم. یکی از ترس‌های من از این شغل همین ماهیت خدماتی بیش از حدشه که توی نوروز هم آدمو میکشونن توی شعبه و مجبورت میکنن پشت باجه بشینی.
یکی از پرسنل هم قراده به مدت ۲ هفته بره مرخصی و رئیس هم خانمش رو برده عمل کنه. شنبه رئیس برمیگرده و ایشون میرن مرخصی. من میمونم و اسماعیل و مسعود و بهرام و آقای پ (رئیس) و آقای الف که نیست. عملا چهار نفر و نصفی هستیم و باید یکیمون بره یکی از باجه‌های اطراف که احتمالا رئیس زحمتشو میکشه. 

حسن ختام پست: اولین بار بود که از تعطیلی ۲۲ بهمن خوشحال بودم و میخواستم تخت بخوابم که امروز این اتفاق برام افتاد و همه چی زهر مارم شد 😣 حکممو اردیبهشت یا خرداد ۱۴۰۰ میزنن و تا اون موقع کارآموز محسوب میشم. یک نیروی بی جیره و مواجب که احتمالا قراره هر روز ۱۰۰ یا ۲۰۰ تومن از جیبم ته صندوق بذارم. 😢😭 کی بود میگفت حکم بره تو بانک گونی گونی اسکناس بهش میدن؟ 😑 شما اونو نشونم بدین تا شخصا بزنم‌ تو دهنش! 
۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۳۲
معلوم الحال

نمیدونم آخرین بار کی اینجا نوشتم و چیا رو تعریف کردم. از چهار بهمن کارآموزیم شروع شد و از فرداش رسما تحویلدار شعبه شدم . هر روز صبح زود باید پاشم صبحانه بخورم و 6:30 راه بیفتم سمت شعبه. بعد از سند خوردن باجه‌ها و باز شدن صندوق باید حواسم به یه چشمم به مانیتور باشه و چشم دیگه‌م به کشوی بغلم که آخر روز پول کم نیارم. هنوز که هنوز یه جاهایی گیج میزنم و نمیدونم با چه کد دستوری عملیات‌ها رو انجام بدم. یه وقتایی مشتریا عصبی میشن که چرا کارمون رو زود راه نمیندازی. ته دلم میترسم و میخوام جا بزنم. اما همکارام میگن نترس عادت میکنی. یه بخشی از کند بودنم بخاطر سیستم عامل درب و داغونیه که جلومونه. یه بخشش هم مربوط به خواسته‌های فضایی مشتریا میشه. اینکه تا چند ماه دیگه رسما صاحب یه شغل میشم و میتونم از بیمه و مزایاش استفاده کنم خوشحالم میکنه. اما به همون میزان هم ناراحتم. به مسیری که طی کردم فکر میکنم. به اینکه باز هم برگردم و به اون مسیر و بیفتم تو راه علم و دانش یا اینکه قیدشو بزنم و سفت و سخت به کارم بچسبم. اینو به این خاطر میگم که بهم گفتن بچه‌های چند تا از کارمندا هم توی آزمون شرکت کردن و رد شدن. و اینکه من برای تصاحب این صندلی 25 نفر دیگه رو کنار زدم. ای بابا ... اصلا یادم رفت بگم چه کاره شدم. من، دانشجوی زبان، دارم یه متصدی امور بانکی میشم. به هر کی میگم میخنده و بهم و میگه: چقدر مرتبط!!! شغل دیگه‌ای نبود؟

میخندم و در جواب میگم: دوستم کارشناسی و ارشد اقتصاد اسلامی گرفت. الان دبیر آموزش و پرورشه و در کنار اقتصاد دین و زندگی و زبان و عربی هم درس میده. کی اینجا سرجاشه که من سر جام باشم؟ اگه به این موقعیت هم پشت پا بزنم معلوم باز تا کی باید صبر کنم.


خیلی ببخشید. دارم همینجوری عامیانه مینویسم. بدون هیچ فکری. توی این مدت اینقدر درگیر بودم که نوشتن یادم رفته. هر کی نشناسدم فکر میکنه پیش از این جلال آل احمد بودم!!!


*****


خب بذارید از بانک براتون بگم. پیش از این تصورم از بانک محدود به فیلم رفیق بد (عباس احمدی مطلق، 1386) و تا حدودی پادکست "سرخ ‌پوست" احسان عبدی‌پور بود. جایی که توش پول میگیری و پول میدی به ملت و همه کارمنداش شاد و خندانن. وقتی اومدم توی شعبه فهمیدم کلی فرم و دستورالعمل هست که باید دونه به دونه رعایت کنی. سیستم عامل های متفاوت پرسنل و مسئولیت‌های تعریف شده هر کدوم از پرسنل قشنگ سیستم کاغذبازی رو جلوی چشمات میاره. ارباب رجوع وقتی که میاد و میبینه بیکار نشستی و ارجاعش میدی به معاون یا مسئول اعتبارات فکر میکنه دنبال فرار از کاری، در صورتی که تو دسترسی‌های لازمو نداری. آخر اولین روز کاریم بود که فهمیدم ریال به ریال توی صندوق باید محاسبه بشه و با تعداد دقیق اسکناس‌ها و سکه‌ها به مرکز گزارش بشه. اینجا بود که فهمیدم اخ تل اس اصلا کار آسونی نیست :)) درست حدس زدید، همین اول کاری داشتم به دزدی فکر میکردم د: اما وقتی از دریافتی کارمندا، نسبت به حجم کارشون مطلع شدم مغزم داشت سوت مبکشید. بریم سراغ معرفی همکاران:


آقای پ: ایشون رئیس شعبه هستن. یک مرد متدین و آروم که خیلی سعی داره کمکم کنه. وقتایی که پرسنل حرفای ناامید کننده میزنن و میخوان فراریم بدن میگه به حرفاشون گوش نکنم و سعی کنم ازشون کار یاد بگیرم چون تا پنج سال دیگه شعبه دست من میفته و هیچکس دیگه‌ای اینجا نیست. توی کاراش آرامش خاصی داره. بعضی وقتا که مشتری میاد و منم بیکارم صدام میکنه و بهم یاد میده که چطور وارد سیستمای مختلف بشم و کارت صادر کنم، حساب باز کنم، آمار روزانه صندوق رو اعلام کنم و ... .

بهرام: بهرام معاون شعبه و همسایمونه. صبحا میاد دنبالم و با هم میریم شعبه. رئیس میگه آدم باسواد و باتجربه‌ایه و بهتره بیشتر چیزا رو از اون یاد بگیرم. برخلاف رئیس که کند و با طمانینه کاراشو میکنه بهرام خیلی فرزه. چون نیرو کم داریم هم کارهای معاونت رو انجام میده، هم به تسهیلات و معوقات میرسه، هم کارت صادر میکنه. 

آقای الف: ایشون رسما سی سال خدمت کردن و اردیبهشت سال آتی بازنشسته میشن. چون آخرای خدمتشه کسی بهش سخت نمیگیره. صبحا میاد انگشت میزنه و میره خونه. وسطای روز برمیگرده. میز و صندلی ایشون به من رسیده. آخرای روز که صندوق رو میبندیم بهم میگه پسر یه کاغذ سفید پیدا کن و یه جدول بکش. میخوایم بریم حساب کتاب. بین روز هم که مشتری نیست اسکناسای توی صندوق رو میریزه جلوم و میگه نو و کهنه‌ها رو تفکیک کن برای ATM. کارایی که ازم میخواد تا حدودی از مصادیق abuse محسوب میشه چون طبق قوانین من نباید پشت باجه بشینم. چه برسه به اینکه به پول مردم دست بزنم. اما در هر صورت باید قبول کنم که لازم میشه و بهتره هر چه سریعتر یادش بگیرم. باند کردن اسکناسم یادم داده. نمیدونم اینجا چجوری تند و تند باند میکنن. من هر بسته صدتایی که باند میکنم شل میشه :))

اسماعیل: اساعیل نظافتچی شعبه بوده. 25 سال سابقه خدمت صادقانه داره و به تازگی تحویلدار شده. از روز اول منو تحمل کرده و دم به دیقه به سوالام جواب داده. مرد خوبیه. یجورایی مثل ماشوی داستان "سرخ پوست" عبدی پوره. میگه من خیلی ساله پشت این سیستما مینشستم و کار بقیه رو میکردم، اما تازه شدم تحویلدار. از 5 صبح میاد شعبه و کارهای نظافت شعبه رو قبل از ورود همه انجام میده. آخر وقتم که ما میریم توی شعبه میمونه تا اسناد رو بایگانی بکنه و به تمیزکاری برسه. اون سری داشتم راجع به نحوه بایگانی اسناد ازش میپرسیدم. گفت عاموجان این کارا بدرد تو نمیخوره. توی بانک به هر چی دست بزنی میره توی پاچه‌ت. مثلا همین بایگانی کردن. من 20 ساله دارم انجامش میدم و هیچی هم بابتش بهم نمیدن. حتی ATM هم سرویس میکنم اما پولش به یکی دیگه میرسه. پس سرت تو کار خودت باشه و زیاده کاری نکن.

آقای ضاد: ایشون مهمون شعبه ست و فکر میکنم تا چند وقت دیگه بره. یه وقتایی که توی شعبه ست کار این و اونو انجام میده. اگه نوبتش باشه هم میفرستنش یکی دیگه از باجه‌هامون. اینو یادم رفت که بگم یکی از شغبات نزدیکمونو تبدیل کردن به باجه و هر روز یکی میره اونجا به کار مشتریا برسه.

مسعود: مسعود بیشتر تو خودشه. اکثرا داره با تلفن صحبت میکنه. ابدا اشتباه نکیند. مسعود آقا تلفن همراه نداره. منظورم تلفن شعبه ست. مشتریا و هر کی باش کار داره به اون شماره زنگ میزنه. اینم از همون پشت مشتا کارها رو انجام میده. بهرام میگفت ده روز کنار مسعود بشینی از زندگی ناامید میشی. کار نداشتی بیا پیش خودم بشین :)) از حق نگذریم یه سری چیزا رو راست میگه. البته یه جاهایی هم سعی داره حقایق رو نشونم بده و بهم بفهمونه آقا کار توی بانک اون مدینه فاضله نیست، اما چه کنم؟ کار دیگه ای نیست که بشه مشغولش شد. ناگفته نماند، آقا مسعود یه سری توصیه در رابطه با ازدواج white هم کردن د: بهم میگفت گول نخور. پولاتو جمع کن اگه دختر X (منظورش مامانم بود) گفت نوه میخوام بهش بگو خودم بچه‌م هنوز. اصلا نرو سمت ازدواج :)))


فعلا همینا رو داشته باشید تا ببینم میتونم چیزی براتون بنویسم یا نه :) البته این پست‌ها رو هم باید رمزدار کنم چون هر چند وقت یک بار حراست منو میخواد و سین جیمم میکنه!!!


* برای عنوان وبلاگم هم باید یه فکری بکنم. مهربان وقتی که دانش آموخته شد عنوان وبشو نگه داشت چون معتقد بود همچنان یک دانشجوئه. در وقع خودشو یک lifelong learner میدونست. اما من؟! من کارم با درسی که خوندم به یک تضاد رسیده و نمیدونم باید کدومو نگه دارم. اگه پیشنهادی دارید ممنون میشم بهم بگید.

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۹ ، ۱۹:۲۵
معلوم الحال

سلام

خیلی وقته که درست و حسابی اینجا ننوشتم. کلی مطلب پیش نویس دارم که الان نمیدونم بدرد انتشار میخورن یا نه؟ از پست شب یلدا بگیر تا ازدواج‌ها و طلاق‌های جورواجور. اما عجالتا میخوام با یه خاطره خوب این پستم رو شروع کنم.


پارسال درست تو همین روز برای اولین بار اکیپی زدیم بیرون! اونم درست روز قبل امتحان دکتر خ! در حالی که همه سرمست بودیم از دیدن و شنیدن هم خیابونای رشت رو گز میکردیم و از این رستوران به اون رستوران میرفتیم بلکه یه جای خالی پیدا بکنیم و حسابی به شکممون حال بدیم. اون روز برای اولین بار متوجه شدم که چقدر رشتیا شکمو هستن. با یه لحن شوخی گونه‌ی توأم با جدّ به یکی از همکلاسی‌های رشتیمون گفتم: "شما خودتون خونه زندگی ندارید که تو این روز مهم ریختین بیرون و همه رستورانا رو قبضه کردین؟ خودتون که این غذاها رو بلدید. تو خونه بخورید که ما دانشجوهای بیچاره اینجوری گشنه نمونیم". اونم میخندید و میگفت: "ما شادیم و دوست داریم همش خوش بگذرونیم. امروزم روز شهرمونه. برای همین همه یه حس و حال دیگه دارن." راست میگفت. شهر غرق رنگ و نور بود. ساختمون شهرداری که تو هر مناسبت به مقتضای شرایط یه لباس مناسب تنش میکنن مثل یه عروس وسط شهر می‌درخشید. بعد از ناهار همه رفتیم شهرداری و حسابیم چرخیدیم و عکس گرفتیم. اینقدر بهمون خوش گذشت که گذر زمان رو حس نکردیم. تا حدود ده شب نشستیم و چایی خوردیم و خوندیم؛ از ابی و معین بگیر تا گروه آرین و جواد یساری و ... . بعد از گرفتن عکس‌ها هر کی رفت خونه‌ی (خوابگاه) خودش و همه داشتیم به این فکر میکردیم که اون روز بهترین روز عمر دانشجوییمون بوده. بعد از قطعی‌های اینترنت توی آبان و اون روزهای سخت واقعا این اولین بار بود که اینقدر به همدیگه نزدیک شده بودیم. اما ... اما فردای اون روز چشم‌هامون با خبری باز شد که باور کردنش برای هیچ‌کس آسون نبود. داشتیم به اون حادثه فکر میکردیم که پنج روز بعدش خبر مرگ دسته جمعی یه گروه دیگه سیاه پوشمون کرد. اومدیم به اون اتفاق عادت کنیم که کرونا اومد و بعدش هم همه پشت ماسک‌هامون تو چهاردیواریامون قایم شدیم. 

بذارید یه فلاش‌بک بزنم به همین شب، درست یک سال پیش: 

بعد از دورهمی و رسیدن به خوابگاه کلی برنامه تو ذهنم ردیف کردم: دیدن چند نقطه مختلف تو استان و بازم یه دورهمی دوستانه (ترجیحا پسرونه)، تکمیل پایان‌نامه و انتشار مقاله و دفاع توی شهریور و افتادن دنبال درس (دکتری) و کار. 

همه اینا چیز زیادی نبود. اما واقعا توی ایران هیچی قابل پیش‌بینی نیست. به همین خاطر خیلی‌هاشون محقق نشدن. حتی شب تولدم برای اولین بار تنهای تنها بودم و نمیدونستم از زندگیم چی میخوام. ۲۵ ساله شده بودم و دونه دونه دوستام داشتن ازدواج میکردن و میرفتن تو خونه زندگیشون ... اما من هنوز مثل یه پسرک بازیگوش دبستانی بودم که دوست داشتم همچنان از قید و بند همه چی آزاد باشم. راستش رو بخواید وقتی که بچه بودم "فوق لیسانس" برام یه چیز بزرگ بود! "ازدواج" یه چیز مختص آدم بزرگا بود. "کار" و "خونه" و "ماشین" و ... هم به همچنین! اون شب که تنها توی خونه نشسته بودم و داشتم به این بیست و پنج سال فکر میکردم دیدم من به خیلی چیزها نرسیدم. داشتم فکر میکردم من جند سال دیگه قراره به جایگاه هم‌سال‌هام برسم. دو سه ماه همش خوابیدم و بیدار شدم. بدون هیچ امیدی به فردا و آینده‌مون. ناگهان یه اتفاق افتاد که ورق برگشت. برای سومین بار پروپوزالم رو عوض کردم و فرستادم برای گروه. دومین پروپوزال مصوب گروه کار من بود. کاری که فقط براش یک هفته وقت گذاشته بودم! از نفر اول چیزی نگم بهتره! یخورده تلاش کردم و تونستم از بخش‌های ابتدایی کارم یک مقاله استخراج کنم و در کمال تعجب پوستر و مقاله‌م توی هفته پژوهش به عنوان مقاله برتر گروه زبان انتخاب شد. اونقدر حریص بودم که چند تا کار تحقیقاتی دیگه هم شروع کردم. دو تاشون پذیرفته شدن و دو سه تای دیگه نصف و نیمه یه گوشه افتادن. همزمان با همه این کارها معضل بیکاری و بیعاریم هم داشت حل میشد. به مصاحبه دعوت شدم و بعدش هم پرونده‌م برای بررسی بیشتر به استان ارسال شد. کار تحقیقات محلی هم با خوبی و خوشی به اتمام رسید و اگه گندهایی که توی مصاحبه عقیدتی زدم رو نادیده بگیرن احتمالا یک ماه دیگه به دوره آزمایشی دعوت میشم. همزمان با همه این کارها باید کار پایان‌نامه‌م رو تموم کنم که زودتر بتونم دفاع کنم چون به احتمال زیاد از مرخصی هیچ خبری نیست. به چند ماه گذشته که فکر میکنم حس میکنم همش خواب و رویا بوده. بعد از همه نشدنا بالاخره قرعه به نام من افتاد و فهمیدم که اگه بخوام و خودمو قبول داشته باشم میتونم بهترین باشم. الان که نشستم پشت میز و دارم به لیوان چای سرد شده و کتاب‌های پخش و پلای دور و برم نگاه می‌کنم نمیدونم باید تندتر میدویدم تا به این موقعیت برسم یا اینکه باید صبر می‌کردم تا همه چی به وقتش اتفاق بیفته؟ نمیدونم بازم باید بدوم تا از چرخ زندگی عقب نیفتم یا اینکه به برگردم به روتین زندگی سابقم.

۱۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۹ ، ۰۸:۰۰
معلوم الحال
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ دی ۹۹ ، ۰۰:۰۵
معلوم الحال