سوم، چهارم و پنجم آبان ۱۴۰۱

از حدود یکی دو هفته قبل به اطلاعم رسیده بود که برای یک دوره آموزشی باید به مرکز استان برم. هر چقدر به رئیس اصرار میکردیم که زودتر نامه اسامی افراد شرکت کننده در دوره را به همراه تاریخ حضورشون به ما ارجاع بده، افاقه نکرد و آخر در دقایق پایانی متوجه زمان برگزاری کلاسهامون شدیم. نکته عجیبی که وجود داشت این بود که به سه چهار نفر از همکارانمون برای رزرو مهمانسرا تماس گرفته بودن ولی برای من که زمان کلاسم زودتر از بقیه بود تماس نگرفته بودن. هر چقدر به همکارام (از جمله معاون شعبه) میگفتم، بهم تسلی خاطر میدادن که نگران نباش همیشه جا هست. اگه بهت جا ندادن به پرویز زنگ میزنیم تا برات جا اوکی بکنه. وقتی دیدم دو روز به برگزاری کلاسها مونده و کسی باهام تماس نگرفته به ناچار خودم با امور کارکنان تماس گرفتم. این دفعه برخلاف دفعات قبل جواب تلفنم را ندادند. چون مهمانسراها در اختیار دایره تدارکات و مهندسی هست با اونها هم تماس گرفتم و گفتند که روز بعد ساعت 7:30 تماس بگیرم. روز بعد که تماس گرفتم مجددا من رو به روز کاری بعد ارجاع دادند و گفتند فعلا مسئولش در دسترس نیست! روز کاری بعد ساعت 8 صبح تماس گرفتم و خط هاشسون اشغال بود. به ناچار با رئیس دایره تماس گرفتم و ایشون گفتند تنها مهمانسرای ما پر هست و جا نداریم. وقتی زرنگی در آوردم و گفتم مهمانسرای دال چی؟ گفتند: نه خیر آن هم پر هست. اما طبق روال همیشگی گفتند بعدا تماس بگیر شاید جا پیدا کردیم. من که ناراحت و ناامید بودم تا آخر وقت چیزی نگفتم. حدود ساعت  بود که معاون شعبه در مورد وضعیت مهمانسرا ازم سوال پرسید و گفتم اعلام کردن که بهم جا نمیدن. خودش شخصا به پرویز (یکی از کارکنان تدارکات) زنگ زد و اون هم قول پیگیری داد. ساعت 2:30 تماسی از طرف پرویز دریافت کرد که متاسفانه جا نداریم و همکارتون اگه میخواد بیاد بگید من ببرمش خونه باغم توی اطراف شهر و فردا برم دنبالش بیارمش سرپرستی شعب استان!!!

من که بهم برخورده بود رفتم خونه و سریع ناهار خوردم و با تاکسی دربست به یکی از شهرهای همجوار رفتم و از اون شهر هم با ماشین دربست به مرکز استان رفتم. بعد طی 500 کیلومتر و حدود 6 ساعت راه شب به مرکز استان رسیدم و هتل رزرو کردم و خوابیدم.

فردای اون روز که جلسه اول کلاسها برگزار میشد، با حالت گلایه به مسئولین دایره انفورماتیک و همچنین رئیس دفتر مدیر شعب استان شکایت کردم که من از دورترین نقطه استان اومدم. اون هم برای ماموریت اداری شماها، نه برای تفریح و خوشگذرونی. بعدها همکارای محترم! تدارکات حتی یه جای خواب به ما ندادن. خرج و رفت و برگشت من که حدودی یکی دو تومن میشه. اقامتمونم که از جیب مبارک میدیم. دیگه چقدر باید از خودمون برای بانک مایه بذاریم؟ این رسم مهمون نوازی نیست. این حرف ها رو که شنیدن با رئیس تدارکات منطقه تماس گرفتند و اونها اعلام کردند که: نه ما جای خالی داریم. بعدش که با امور کارکنان تماس گرفتند به اونها هم گفتند که چرا با تدارکات برای محل اقامت آقای بانکدار هماهنگ نکردین؟ مسئولش که خانم سابقا مهربونی هم بود نمیدونم چی بهشون گفته بود اما بعد که برای حضور و غیاب پرسنل اومد به دونفر از بغل دستی های من که فاصله محل زندگیشون تا مرکز استان 1:30 الی 2 ساعت بود گفت برای دریافت کلید مهمانسرا بهش مراجعه بکنن. اما به من هیچی نگفت! من هم خودم رو سنگین گرفتم و چیزی نگفتم.

بعد از ظهر اون روز با تموم شدن کلاس‌ها یه سر به یکی از هم ورودی‌هامون توی دایره انفورماتیک زدم و تا بسته شدن آخرین شعبه شاهد زحماتشون بودم. اینکه چجوری حرص میخوردن که تا ساعت 8 شب بخاطر بی مبالاتی یه کارمند باید سر کار بمونن. بعد از تموم شدن کارها دوستم اینقدر خسته بود که نتونست به من و سایر دوستان بپیونده و یک راست رفت خونه که بخوابه. اما من و دو نفر دیگه از دوستام یه چرخی توی شهر زدیم و در مورد سیاست و کار کلی با هم گپ و گفت کردیم. آخر شب هم برای صرف شام به دعوت من رفتیم یه جای خیلی و خفن و بعدش هم من برگشتم هتل و خوابیدم.

روز بعد که آخرین روز کلاس بود مطابق معمول اونهایی که از مرکز استان و شهرهای نزدیک بودن دیرتر از بقیه سر کلاس حاضر شدن. در صورتی که قرار بر این بود که زودتر سر کلاس حاضر بشیم تا اونهایی که از راه دور میان بتونن زودتر برگردن خونه هاشون. بر خلاف روز قبل که من سمت رئیس شعبه داشتم و به گفته دو تا از هم تیمی هام کمترین فعالیت ها رو میکردم، روز آخر من تحویلدار شعبه بودم و بیشتر حجم کارها روی دوش من بود. اما باز هم من زودتر از بقیه کارهامُ انجام دادم. بعد هم چون مسئول تدارکات خساست به خرج داده بود و گفته بود میان وعده روز آخر نیازی نیست برای پرسنل سرو بشه، بهمون نیم ساعت تنفس دادن و من از فرصت استفاده کردم و به شعبه ارزی بانک که دو تا چهارراه بالاتر بود مراجعه کردم. بدو استخدام قرار بود من به عنوان پرسنل اون شعبه مشغول فعالیت بشم اما دست روزگار یکی دیگه از هم ورودی هامُ سپر بلای من کرد و اونُ به جای من به اون شعبه فرستادن. در هر صورت حدود یک ساعت توی شعبه چرخیدم و با سیستمای مختلفشون کار کردم. یه نیم نگاهی به اسکناس های خارجیشونم کردم و با خداحافظی از پرسنل شعبه برگشتم به ساختمان مدیریت شعب استان. کلاس بدون من شروع شده بود اما خب چیز جدیدی برای ارائه نداشتن که من ازش بی اطلاع باشم. همون مباحث حق امضای شرکت‌ها و غیره بود که سال گذشته تمرین کرده بودم. مدرس دوره از یه جایی به بعد سعی کرد دور کلاس رو تند بکنه که زودتر برسیم و بتونیم شعبه‌هامون رو ببندیم. بعد از تموم شدن مباحث مدرس باز درگیر گروه بغل دستیش شد که پرسروصداترین و در عین حال بی‌خاصیت‌ترین گروه بود. من هم که دیدم هم گروهی‌هام منتظر فرمان بستن شعبه هستند، شروع به کار کردم و با بستن ترمینال خودم شروع کردم. بعد به سراغ بستن ترمینال رئیس صندوق رفتم و در ادامه هم بستن ترمینال رئیس شعبه. کارمون که تموم شد مدرس اومد سمتمون که ببینه مشکلی نداریم و در کمال تعجب دید که ما در شعبه رو تخته کردیم و میخوایم بریم smiley مدرس هم برگشت سراغ اون تیم پرسروصدا و هر چقدر تلاش کرد نتونست شعبه‌شونُ ببنده. laugh

با تموم شدن کلاس من یک سر برای خداحافظی به انفورماتیک زدم و حدود یک ساعتی با همکارا صحبت کردیم. بعدش هم ازشون خداحافظی کردم و برگشتم سمت ترمینال تاکسی‌های بین شهری که برگردم محل خدمتم. ساعت 21:30 جنازه نیمه جونم به خونه رسید و توی تخت ولو شد.

 

پایان

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
معلوم الحال

دوم آبان ماه ۱۴۰۱

با باز شدن دانشگاه ها معاون شعبه دخترشُ برده همدان برای ثبت نام و مسئول اعتبارات شعبه هم که از مرخصی 20 روزه تابستونیش برگشته بود دوباره خودش رو به مریضی زده و شعبه عملا با سه نفر پرسنل داره کار میکنه: یه رئیس و دو تحویلدار. روزهای اول هر ماه جزو حیاتی ترین روزهای کاری بانک ها هستند که توی اونها آمارهای مختلف باید ارسال بشن و فشار کاری زیادی رومون هست. امروز به مرز جنون رسیده بودم. چون کسی توی شعبه نبود خودم باید سیستم ها رو بالا میاوردم و همه اسناد رو میزدم. از حسابداری هم مدام زنگ میزدن که چرا آمارهاتون هنوز ارسال نشده.

چاپگر تحویلداری من اسناد رو مچاله میکرد و اصلا درست کار نمیکرد. شرکت های مختلف هم واریز حقوق هاشون گذاشته بودن برای اول ماه که آخر ماه توی آمارها کمی وضعمون قابل تحملتر بشه. همکار تحویلدار دومم و پیشخدمت یه گوشه نشسته بودن و خاطره میگفتن و میخندیدن. بعد هر کی هم میومد حواله من میکردن. از وصول چک ها تا نصب همراه بانک و ... crying

اولین مشتریمون یکی از مشتریای به غایت پولدار و به شدت گیج هست که از قضا از همکاران مادرم بوده و منُ هم خاله صدا میکنه. این دوشیزه محترم پنجاه و اندی ساله که هنوز معلمم هست دیروز اومده بود سیصد و پنجاه میلیون از حساب شخصیش برداشت کرده بود و به حساب اقوام و آشنایانش ریخته بود تا برای خرید ماشین بره توی دستگاه POS فروشنده بکشه. فروشنده محترم امروز که اومده بوده در خونه متوجه میشه که اگه بخواد این حجم مبلغُ یکجا توی POSش بکشه از طرف اداره مالیات دهنش سرویس میشه، گفته بود برو یک جا مبلغُ به حسابم ساتنا کن. هیچی دیگه. منِ بیچاره‌ی بخت برگشته شده بودم مسئول برداشت غیرقانونی از حساب خویشان این خانم معلم جهت واریز به حساب خودش و برداشت مجدد از حسابش جهت انتقال به حساب خریدار. حدود نیم ساعت داشتم خودم سندها رو مینوشتم و میدادم ایشون فقط امضا کنه. اونم اینقدر علاقمند به کار بانکی بود که همش جای امضای بانک امضا میزد !!!! هر جوری بود این خانمُ رد کردم که دیدم مصیبت اصلی وارد شد. اون مصیبت مسئول حسابداری یکی از شرکت های به غایت بدرد نخور شعبه ست که جز حمالی هیچ خیر دیگه ای برای ما نداره :)) چون با توجه به توصیه های قبلیم که زودتر برای انجام کارهاشون بیان این سری زود اومده بود و من بخاطر اهمیت چاپ اسنادشون مجبور شدم ترمینالمُ عوض کنم. آدمای مختلفم پشت سر حسابدار این شرکت صف کشیده بودن. تا ساعت ۱۰:۳۰ مشغول انجام ثبت چک ها و پاس کردنشون و واریز حقوق هاشون بودم. در کنارش چون خیلی از رمزها توی سیستم خودم ذخیره شده بود هی میرفتم اونور ثبت و تایید میکردم و میومدم توی ترمینال همکار غایبم انجام میدادم و بعد میرفتم پشت سیستم رئیس شعبه تایید میکردم و دوباره برمیگشتم پرفراژ میگرفتم. بعد هر کی هم میومد میگفت: چرا دو دقیقه نمیشینی کار ما رو انجام بدی؟ کار ما رو انجام بده اینا هنوز هستن. اینقدر آشفته م کرده بودن که چند تا سند خیلی مهم مالیاتی رو اشتباه ثبت کردم و شانس آوردم قبل از ارسال تونستم اصلاح کنم! شرکت اول که به آخرای کارش رسید حسابدار شرکت دوم وارد شد و کلی چک و سند گذاشت جلوم و رفت پی زندگیش. همزمان هم رئیس هی میگفت برای آقای فلانی حساب دسته چک باز کن و برای فلانی حساب قرض الحسنه باز کن و ... و من نمیدونستم چی کار باید بکنم. تازه مسئول جوابدهی به چک های کلر و چکاوک هم من بودم و هی پشت سر هم چک میفرستادن. کارهای شرکت دوم که تموم شد و افتتاح حساب ها که انجام شد به رئیس گفتم همه چک ها پاس شدن. فقط یک مورد هست که از دوستانته و شرایط برگشت خوردن داره. بهش اطلاع بده. رئیس هم هی میگفت: باشه باشه. منم خشمگین و بی حوصله. مثل مرغ پرکنده بین سیستمای مختلف میچرخیدم.

کارها نسبتا سبک شده بود که یه خانم برای ابطال کارتش مراجعه کرد و میگفت کارتمُ دزدیدن. رفتیم براش کارت جدید صادر کنیم دیدیم حسابش موجودی نداره. از اونور رفته بود از همکارم صورتحساب گرفته بود و حسابش موجودی نداشت برای کسر کارمزد صورتحساب. همکارم هم زده بود پرداخت نقدی و خانم حتی پنج هزار تومن هم نداشت که برای صورتحساب پرداخته بکنه indecision از طرفی میخواست پیامکش هم فعال بشه! سروصداشم بلند بود که چرا کار مردمُ انجام نمیدی؟ گفتم: خانم شما نه پول صورتحساب دادی نه پول کارمزد فعالسازی پیامک و صدور مجدد کارت داری. ما دیگه چجوری باید کارتونُ انجام بدیم؟ باز شروع کرده بود به غزلسرایی که من رفتم سراغ باقی مشتریایی که پشت باجه م منتظر بودن. تقریبا یک ساعت مونده به آخر وقت اداری حسابدار اتاق اصناف شهر با کلی چک از اتحادیه های مختلف اومد و همکارم بهش گفت برو فردا بیا. من دلم براش سوخت و چون میدونستم باید اول چک هاشون پاس بشه تا بتونن حقوق کارکنانشون بدن گفتم تو برو انجامش میدم. تا نزدیک ساعت 2 مشغول انجام کارهای اونها بودم که حسابدار شرکت اول که 2 ساعت از وقتمُ صبح گرفته بود دوباره اومد. بازم 3 تا چک بزرگ داشت و میخواست ریز ریز به حسابهای مختلف توی بانکهای مختلف واریز بکنه. دیگه داشتم متلاشی میشدم. به همکارم که از صبح یه گوشه نشسته بود و تلفن صحبت میکرد گفتم تو رو خدا یه بخشی از چکهای اینُ پاس کن تا من برم به چکاوک جواب بدم. اینقدر خسته و عصبی بودم که وقتی دیدم دوست رئیس شعبه هنوز پول توی حساب جاریش نریخته که چکش پاس بشه فورا چکش رو برگشت زدم. طبق قانون جدید چک اگر شخصی 60 میلیون چک داده باشه و این چک بخاطر 1 میلیون کسری برگشت بخوره، شخص باید دوبرابر مبلغ چک رو به حسابش واریز بکنه تا بتونه چکشُ پاس بکنه. یعنی شخص باید 60 میلیون اضافه بر سازمان توی حسابش بریزه تا چکش پاس بشه. این در حالی هست که با برگشت خوردن چک و طی 24 ساعت مابقی حسابهای فرد هم به میزان برگشت خوردن چک مسدود میشن :) با برگشت زدن چکش کاری کردم که درس عبرت بگیره و الکی حساب جاریشُ خالی نکنه!!!

دوباره برگشته بودم ترمینال خودم که اسنادمُ مرتبط کنم که دیدم حسابدار پرروی شرکت اول یواشکی پیش من اومد و گفت یه چک دیگه دارم. جان من یواشکی ثبتش کن و کارم انجام بده. دیگه منُ نمیبینی. حساب شرکت صفر شده. دلم به حالش سوخت و گفتم توی این اوضاع آشفتگی بازار کارشُ انجام بدم. بعد از حدود 20 دقیقه که کارهاش انجام شد داشت از شعبه بیرون میرفت که مدیرعامل شرکت بهش زنگ زد. ما هم داشتیم کارهای بستن شعبه رو انجام میدادیم و من داشتم دونه دونه سیستما رو خاموش میکردم که دیدم باز برگشت. گفت مدیرعامل گفته 53 میلیون تومن ته حساب شرکت هست. همونم بریزید توی حسابم. این انجام بدی دیگه موجودی حسابمون میشه 56 هزار تومن. دیگه تا ماه بعد منُ نمیبینی. دیگه از کوره در رفتم و چند تا فحش بد بهش دادم laugh البته چون میشناسدمون و باهاش زیاد شوخی داریم به دل نمیگیره. دیدم رفت پیش رئیس و التماس میکرد که توروخدا بگید اینم بریزه که بریم. باز رئیس ریش گرو گذاشت و منم دلم سوخت سیستمم روشن کردم و رفتم یه نون برداشتم کشیدم ته حساب شرکتشون و هر چی باقی مونده بود ریختم تو حساب مدیرعامل و گفتم تو مسیر که میری یه رستوران هست. 3 پرس غذا بگیر بیار. ما تا شب باید اسنادی که صبح زدیم دوبارپانچ کنیم. در حالی که میخندید گذاشت و رفت. همکار تحویلدارم و پیشخدمت شعبه هم با تموم شدن ساعت اداری انگشت زدن و رفتن. من مونده بودم و رئیس شعبه. رئیس سرش توی آمار بود و داشت اعداد رو بالا و پایین میکرد. منم کسب اجازه کردم و شروع کردم به انجام مراحل بستن شعبه. تازه آخر وقت یادم اومده بود که اقساط تسهیلات خیلی ها رو برداشت نکردم و باز مشغول کارهای اونها شدم. بعدش هم رفتم روی مراحل بستن شعبه و تمام!!!

اینقدر این روزها تحت فشارم که وقتی جنازه م میرسه خونه حتی میل ندارم غذا بخورم. صبحها بدون صبحانه میرم بانک و ظهرها هم بدون صرف ناهار میخوابم. در عوضش تا دلتون بخواد وقت میذارم برای وصل شدن به اینترنت (با همونی که این روزها همه دنبالشن و نمیتونن!) شبهام که دارن یکنواخت میگذرن. دوباره پاییز اومده و همه چیز دلگیر شده. اینقدر بی حوصله و خشمگینم که حتی میل به تموم کردن کتابهایی که کنار تختم چیدم که موقع خواب بخونم هم ندارم. امیدوارم به زودی رنگ آرامش، آزادی و ثبات رو به چشم ببینیم heart

 

پ.ن.: این پست به درخواست دکتر ربولی و در پی اخطاریه های مکرر منتشر شده است و هیچ ارزش غذایی ندارد. قصد داشتم خاطرات مختلف بانکی رو توی پست های مجزا منتشر کنم که بنا به دلایلی هر بار به تعویق می افتاد. امیدوارم بتونم از این پس بطور منظم اینجا بنویسم.

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
معلوم الحال

بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱

امروز بالاخره بعد از چهار ماه و اندی مدرک موقت فوق لیسانس به انضمام مدرک کارشناسم به دستم رسید. نمیدونم باید از داشتنش خوشحال باشم یا ناراحت اما باید این اتفاق اینجا ثبت میشد.

 

میدونم که باید اینجا از شغلم و اتفاقایی که این روزا داره میفته بنویسم. ولی واقعا نمیتونم. کاش حالم کمی بهتر بود.

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
معلوم الحال

دهم خرداد ماه ۱۴۰۱

بالاخره دهمین روز از خرداد ۱۴۰۱ فرا رسید و من توی کلاس ۱۳ دانشکده از پایان نامه کارشناسی ارشدم با نمره ۱۹.۲۵ و درجه عالی دفاع کردم.

روز خوبی بود. اگر چه یه سوتی کوچولو حین پرسش و پاسخ دادم اما در هر حال تونستم با موفقیت دفاع کنم.

 

- آستانه اشرفیه، کیاشهر

۲۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
معلوم الحال

سلامی دیگر از رشت

بعد دو سال و اندی دوباره گذرم به شهر رشت افتاده. باید مقدمات دفاعم رو فراهم کنم. در کنارش هم کارهای ناتمامی که توی رشت میخواستم انجام بدم رو انجام بدم و جاهایی رو که نتونستم ببینم ببینم. در حال حاضر توی ایوون یه خونه روستایی نشستم و دارم به شالی‌ها نگاه می‌کنم. اینقدر ذهنم درگیره که دست و دلم به اصلاح اسلایدهام نمیره. واقعا مضطربم ...

 

برام دعا کنید. دعا کنید که جلسه دفاع با کمترین اصطکاک و بدون مشکل و با بهترین نمره به اتمام برسه.heart

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
معلوم الحال

1401/01/11

سال 1400 تموم شد و توی تعطیلات کوتاه مدتش اونقدر درگیر بودم که اصلا فرصت نشد بیام از 1/1/1 و وقایع گذشته بگم. 

حدود یک هفته ست که برگشتیم سر کار و متاسفانه بازم سرم شلوغ شده و فرصت نمیکنم بیام خاطراتم رو اینجا بنویسم. اما سعی میکنم به زودی زود با خبرای خوب برگردم.

 

سال 1400 روی هم رفته سال بدی نبود. اولین حقوق رسمی و نسبتا خوبم رو گرفتم. تونستم دستم رو ببرم توی جیب خودم. رسما بیمه دار شدم و تونستم به خیلی از رویاهام و چیزهایی که میخواستم برسم. چیزایی که یک رکن اصلی به دست آوردنشون پول بود.

البته در زمینه درسی، احساسی و مالتی تسکینگ زیاد خوب عمل نکردم. چند تا مقاله ارائه کردم اما درست توی لحظات آخر از خیلی از همایشها کنار کشیدم و برنامه هام رو عوض کردم. پایان نامه رو هم تموم نکردم. یعنی تموم کردم اما برای دفاع به مشکل برخوردم و بخاطر 2 روز تاخیر در ارسال فایل دو ماه درگیر نامه نگاری و پروسه تمدید سنوات بودم. القصه هر طور بود 1400 تموم شد. امیدوارم 1401 سال خوبی برای هممون باشه

 

ممنونم که هنوز اینجا رو میخونید

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
معلوم الحال

بازگشت کارمند نمونه

سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم. ولی روزای سختی رو پشت سر گذاشتم. ماه گذشته چند مورد بازرسی و کلاس توی محل شعبه داشتیم و بعد از اتمام یکی از کلاس‌ها متوجه یک لوح تقدیر روی میز رئیس شعبه شدم که با باز کردنش اسم خودمُ دیدم! سرپرست شعب استان از منی که کمتر یک سال سابقه خدمت داشتم به عنوان کارمند نمونه استان تقدیر کرده بود. با دیدن اون لوح تقدیر زرین خستگی اون روزم در رفت و به شوخی به یکی از دوستام گفتم من تا لوح تقدیر زرین از مدیر عامل نگیرم کوتاه نمیام. هفته بعدش از تهران باهام تماس گرفتن و گفتن طرح من به عنوان یکی از طرح های برگزیده بانک در حوزه بانکداری دیجیتال پذیرفته شده و باید برای مراسم خودمُ به تهران برسونم. خیلی هول هولکی و سریع خودم رسوندم و مراسم هم برگزار شد. منم لوح تقدیر رو در غیاب مدیر عامل، اما با امضای اون و از دست یکی از اعضای هیئت مدیره گرفتم و همراه با جایزم برگشتم خوابگاه. هوای تهران به شدت سرد بود و به هر کی که پیام میدادم کار داشت. یا لااقل برای بودن در کنار من وقت نداشت. تنهایی برگشتم خوابگاه و بعدش هم یه دوری توی خیابونا و کافه ها زدم. توی مسیرم یه سر به موزه بانک ملی زدم و اونجا پیگیر یک کتاب چاپ شده از آثار موزه شدم. اولش طفره رفتن و گفتن ما همچین کتابی نداریم اما وقتی عکسشُ نشونشون دادم گفتن این کتاب مختص مدیران هست و به هر کسی نمیدن. یه کم که با راهنمای موزه صحبت کردم، جویای احوالاتم شد و گفت که کارم چیه و چه رشته ای درس خوندم. منم دستمُ پیش گرفتم که پس نیفتم و گفتم: من بانکدارم، اما رشته‌م کاملا غیرمرتبطه. زبان خوندم. 

خندید و گفت: اصلا هم غیرمرتبط نیست. من خودم دکترای زبانشناسی دارم. اینُ که گفت یاد دردانه افتادم. شما که غیریبه نیستید، یه وقتایی که مشتریای رند (از لحاظ شماره ملی، شماره حساب، شماره کارت، موجودی و ...) میبینم یاد اون میفتم. چون خیلی روی این مسائل دقیق میشه و زود یه رابطه ای بین اعداد پیدا میکنه. 

 

*****

 

از پایان نامه هم باید بگم که اوضاع خوب نیست. بهمون اطلاع دادن که این ترم ترم آخره و دیگه از تمدید سنوات خبری نیست و هرطور شده باید کارتونُ ارائه بدین. وقتی کارم برای راهنمام فرستادم گفت: چرا از t-test استفاده کردی؟ باید از ANOVA استفاده میکردی! منم با یک حالت سرشار از استیصال بهش گفتم که من پروپوزالم و مقاله مستخرجم با ANOVA بود اما ماه پیش خودتون گفتین باید از t-test استفاده کنم sad وگرنه من گفته بودم که خطای t-test خیلی بالاست. راهنمام منو مقصر دونست که دیر کارمو تحویلش دادم و منم جوابی نداشتم. گردش کار دفاعم رو شروع کردم که تا قبل از 30 بهمن تموم بشه. اما دیروز یه خبر بد بهم دادن و گفتن من مجاز به دفاع نیستم چون باید زودتر کارم رو تحویل میدادم تا داوران وقت خوندن داشته باشن. حقیقتا دیگه نمیدونم چی کار باید بکنم. کلا رها کردم. همه چیزو رها کردم. دیگه نمیخوام ادامه بدم. crying

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
معلوم الحال

سیلاک کجا رفت؟

دیروز ۱۲ دی ماه روز رشت بود. دقیقا دو سال پیش در چنین روزی اولین و آخرین دورهمیمون با بچه های ارشدمونُ گرفتیم. بعد از اون اتفاقاتی افتاد که اوضاع همه بهم ریخت. لابلای پیامهای ابراز دلتنگی به دوستان سالهای دور، یاد سیلاک افتادم و میخواستم بهش پیام بدم. اما دیدم که وبلاگش پاک شده. خیلی دنبالش گشتم اما نیافتمش. اگر کسی از احوال سیلاک ما مطلعه بهم خبر بده و مژدگانی دریافت کنه smiley

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
معلوم الحال

ماجراهای باجه شماره ۳: (۱) رئیس درگیر

سلام

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم. راستشُ بخواید هر یکی دو روز یک بار به اینجا سر میزدم و سعی میکردم وبلاگهای مورد علاقمُ دنبال کنم اما رغبتی به نوشتن نداشتم. البته هنوز هم هیچ رغبتی  ندارم، منتهی چون تهدید شدم که اگه ننویسم اکانت پریمیوممُ ازم میگیرن عجالتا اومدم یه چیزی بنویسم تا ببینم بعدا حرفم میاد یا نه.

 

وقتی کارم توی شعبه شروع شد یک پیرمرد باسابقه رئیس شعبه بود. علی رغم ترسی که یکی از همکارها توی وجودم مینداخت و تحقیرهایی که موقع اشتباهاتم می‌کرد و آبرو برام نمیذاشت، رئیس قدیمی هوامُ خیلی داشت. توی بانک بعضی اسناد یک سری امضای مجاز داریم که شماره دارن و هر کسی نباید زیر هر سندیُ امضا بزنه. یک جاهایی من زیر اسناد امضا میزدم. اونم به این خاطر که یکی از همکارا لج کرده بود و اسنادُ امضا نمیکرد. یه بار که اون شخص امضای منُ زیر یکی از اسناد دید اونقدر سروصدا و کولی‌بازی درآورد که من از کرده خودم پشیمون شدم. مدت‌ها گذشت و امضای نیمه رسمی من برای اسناد عادی شعبه مجاز شد. ولی من بخاطر حرفای اون همکار همچنان اسنادمُ امضا نمی‌کردم و میذاشتم آخر وقت یکی بیاد تمام اسنادی که ماشین کردم امضا کنه. یه روز رئیس گفت: چرا زیر سنداتُ امضا نمیکنی؟ گفتم: حاج مسعود گفته که حق نداری پای اسناد امضا بزنی. رئیس گفت: «من بهت میگم امضا بزن. به حرفای اونم توجهی نکن. اینم امضای منه. اگه جایی لازم بود برای تایید کارات امضای من پای سندی باشه و خودم نبودم جای منم امضا بزن. من بهت اعتماد دارم و میدونم که کار اشتباهی نمیکنی.»

دوره این رئیسمون که تموم شد با اصرار به سرپرستی برگشت به محل زندگی خودش و شعبه به یکی دیگه از همشهریای رئیس تحویل داده شد. رئیس جدید نسبتا جوون بود و هم دوره حاج مسعود (مسئول اعتبارات شعبه). با توجه به اینکه این دو تا با هم هم دوره بودن حاج مسعود بهش حسادت میکرد. چون رئیس جدید سال‌ها کار اعتبارات انجام می‍داده و از ده سال پیش به اینور رئیس و معاون شعبه بوده. درحالی که حاج مسعود تازه به سمت اعتباری شعبه منصوب شده! رئیس جدید یک جاهایی تزهای روشنفکری میداد و قُپی میومد که من هوای کارمندهام دارم. اما یک روز اتفاقی افتاد که نظرم راجع بهش عوض شد.

 

بنا به یک سری مسائل حاج مسعود یکی از کارهایی که قبل از اومدن من توی شعبه انجام میداد رو ترک کرد. باجه‌های افتتاح حساب، صدور کارت، خدمات نوین بالکل خالی شده بود و من و پیشخدمت شعبه که همزمان تحویلدار هم هست باید پوششش می‌دادیم. بانک طی یک توافق‌نامه یک سری وام تکلیفی به یک نهاد خاص داده بود و پرسنل اون نهاد نظامی هر روز برای کارهای افتتاح حساب توی شعبه بودن. روند کار هم اینطور بود که ما اطلاعات هویتی اونها رو از طریق ثبت احوال دریافت می‌کردیم و اگر موردی برای افتتاح حساب وجود نداشت به باجه افتتاح حساب می‌رفتیم و برای اونها شماره حساب دریافت می‌کردیم. بعد از اون باز به باجه خودمون برمی‌گشتیم و توی حسابهای اون افراد پول واریز می‌کردیم و اسناد تمبر مالیاتی و ... رو پرفراژ می‌کردیم تا فرآیند افتتاح حساب تکمیل بشه. بعد این افراد باید فرم افتتاح حسابُ به رئیس تحویل میدادن تا نمونه امضای اونها توی سیستم بانکی تعریف بشه که بتونیم برای اونها کارت بانکی صادر کنیم و اگر تمایلی داشته باشن خدماتی مثل پیامک، اینترنت بانک، همراه بانک و ... رو فعال کنیم. این فرآیندها زمان بر بودند و ما مشتری‌های خاص شعبه خودمون بعلاوه مشتری‌های گذری رو هم داشتیم. چون این شهر خیلی کوچیکه عمدتا بومی‌های ساکن مرکز شهر ساکت هستند و منتظر می‌مونن تا نوبتشون بشه. اما متاسفانه بعضی شهرستانی‌ها اونقدرها شکیبا نیستند. یک آقایی کارتشُ گم کرده بود و برای صدور  مجدد به شعبه مراجعه کرده بود. شعبه هم شلوغ بود و همه توی صف بودن. در حدی غلغله بود که بعضی‌ها روی صندلی ننشسته بودن و پشت سر هم ایستاده بودن تا کارهاشون انجام بشه. یکی از این افرادی خانمی بود که من سنگینی نگاه‌هاشُ حس می‌کردم اما نمی‌تونستم خارج از نوبت کارشُ انجام بدم. این آقای مذکور به همکار من مراجعه کرد و گفت: کارتم گم شده برای من یه دونه دیگه صادر کنید. همکارم هم گفت باشه صبر کنید. نوبتتون که شد چشم. کمی گذشت و اون آقا صبرش تموم شد و شروع کرد به سروصدا کردن. همکارم گفت یک کپی از مدارکت بده تا برات کارت صادر کنیم. اون آقای نامحترم هم گفت: من قبلا اینجا مراجعه کردم و کپی شناسنامه‌م هست. الان چیزی همراهم نیست و کارتمُ میخوام. همکارم گفت نمیشه و برگشت سراغ یکی دیگه از مشتریاش که براش افتتاح حساب انجام بده. اون آقا با دیدن این حرکت همکارم شروع به فحاشی کرد. وقتی حسابی سروصداش بالا رفت حاج مسعود که هیچ وقت از سر جاش تکون نمی‌خورد برای اینکه خودشُ فداکار نشون بده اومد براش کارت صادر کرد و گذاشت بره. البته این بین رئیس هم یک سری حرف زد. اما بحث اصلی ما دو تا تحویلدار آخر روز بود. رئیس شعبه با توپ پر به ما حمله کرد که چرا کار مشتریُ راه نمی‌ندازین و باعث میشید سروصدا بکنن و نارضایتی بوجود بیاد. کارمندی که اینجوری بخواد کار انجام بده من هیچ جا پشتش نیستم. حتی اگه مشتری بره ازش شکایت بکنه من پشتش در نمیام. رئیس که این حرفا رو زد من از همکارم حمایت کردم و گفتم: ما مطابق قوانین بانک عمل کردیم. فرد از تحویل مدارک هویتیش امتناع کرده. اونهمه شاهد هم توی بانک بوده. حداقل سه چهار نفرشون نظامی بودن. دوربین‌های بانک هم کارای اون آقا رو ثبت کردن. بعد شما میگید من پشت کارمند در نمیام؟ شما الان طرف مایید یا یه مشتری بی سروپای گذری که بعد عمری کارش افتاده سمت ما؟ شما منو نمیشناسید، اسماعیل (تحویلدار و پیشخدمت شعبه) که حداقل ده ساله باهاتون کار کرده. طرف اونم نیستید؟ اینجوری میخواید از کارمندتون حمایت کنید؟ اینا رو که گفتم رئیس آتیش گرفت و گفت هر کی بخواد خلاف حرفای من عمل بکنه و باعث نارضایتی من بشه از فردا نیاد سر کار. این بحث‌ها که بالا گرفت ما دیگه هیچی نگفتیم. ولی خیلی دوست داشتم بگم اگه ما دو تا نیایم شعبه، شماها نمیدونید چی کار باید بکنید و زیر بار سندها گم میشید. 

از این اتفاق یک روز گذشت و فردای اون روز یکی از مشتری‌های بیست ساله بانک برای انجام کارهاش به ما مراجعه کرد. بعد از جابجایی پول بین حسابهاشون ازمون خواست که از کارتخوان شعبه براش مبلغ  ۱۵ میلیون جابجا بکنیم. ایشون که رفت رئیس اومد سمت ما و باهامون دعوا کرد که چرا ازش مدارک نخواستین و بهش فرم ندادین که پر بکنه؟ اگر مشتری از شعبه رفت بیرون و بلایی سرش اومد و فردا ورثه‌ش گفتن پدر ما این مبلغ جابجا نکرده کی میخواد جواب بده؟ شما باید ازش مدارک می‌گرفتین. رئیس که این حرفُ زد من گفتم: این آقا بیست ساله داره با ما کار میکنه. اینقدر به ما اعتماد داره که پول نشمرده میذاره جلوی باجه و میگه بریزید به حسابم. شما میگید ازش مدارک بگیر، بعد یکی که ما ندیدیمیش و نمیشناسیمشُ تایید می‌کنید و میگید باید بدون مدارک براش کارت صادر کنیم و کارهاشُ انجام بدیم؟! :/

 

 

 

مورد دوم هفته پیش اتفاق افتاد. همونطور که گفتم حاج مسعود لج کرده و یک سری کارها رو انجام نمیده. یکی از وظایفش هم پوشش کارهای باجه بانک توی یکی از شهرهای اطراف هست. به این خاطر معاون شعبه قبول زحمت میکنه و با هزینه شخصی میره اون کارها رو انجام میده. در نبود معاون معمولا رئیس هم توی شعبه نیست و عمدتا دنبال کارهای شخصیشه. مشتری‌هایی که مراجعه میکنن هم اونقدرها فرصت ندارن تا بشینن رئیس بیاد. با توجه به اینکه مسعود خان از پشت کامپیوترش تکون نمیخوره، معاون رمزشُ به ما تحویلدارها داده که خودمون اسنادی که میخوایم به سایر بانک‌ها انتقال بدیمُ تایید کنیم. یکی از مشتری‌های بانک یک شرکت هست که مدت‌ها بخاطر چک برگشتی از نعمت داشتن دسته چک محروم بودن. ماه پیش براشون یک دسته چک صیادی جدید صادر کردیم و گفتیم دیگه با سند داخلی حق برداشت از حساب ندارین. اوایل هفته حسابدار شرکت برای واریز حق بیمه پرسنل اومد و من بهش گفتم: مگه ما بهتون دسته چک ندادیم؟ برید چک بیارید ثبت کنیم که با اون کارهاتون انجام بشه. دختره اینقدر سروصدا و جیغ و ویغ کرد که من به اصرار همکارم کارشُ کردم و ردش کردم رفت. آخرای هفته حسابدار مرد شرکت اومده بود پیش ما و این بار با دسته چک مراجعه کرده بود. چون مسعود خان بهش رمز اینترنت بانک نداده بود اون بنده خدا میره پیشش که براش چک ثبت کنه. این هم انجام نمیده و میگه باید خودتون چک‌هاتون ثبت کنید به ما مربوط نمیشه. این میشه که اونم یه سند سفید امضا از مدیر عامل در میاره و امضا میکنه و میده به ما که براشون چند میلیارد جابجا کنیم. حسابداره پیش همکارم رفته بود و اون از من خواست که اسنادشُ مجاز کنم. منم چون دیدم رئیس باز داره با موبایلش حرف میزنه خودم رفتم سندشُ مجاز کردم. توی پرانتز اینُ بگم که رئیسمون خیلی ... ه! یعنی نشده ما یه مشتری پیشش بفرستیم و ردش کنه. مثلا زن اومده جای شوهرش کارت بگیره یا یکی اومده جای پسر عموی باباش که خارج از کشوره کارت بگیره. همیشه میگه کارشُِ انجام بدین. سرقضیه برداشت از حساب جاری شرکت بدون دسته چک هم من چون میدیدم اول و آخرش رئیس میگه کارشونو انجام بدید خودم رفتم تایید کردم و انتقال دادم. فردای اون روز رئیس با سروصداش اول صبحی گند زد به اعصابمون. گفت شما حق ندارید بدون دسته چک براشون کار انجام بدین. شما اصلا خودتونُ آپدیت نمی‌کنید. اصلا بخشنامه نمی‌خونید. منم گفتم: ما میخوایم کاراشون انجام ندیم اما خود شما همیشه میگید کارش انجام بده. ما چند بار مسلم (حسابدار مرد شرکت) رد کردیم و اون اومده پیشت و تو گفتی کارشون انجام بدین. حالا که اینجوریه ما از این به بعد کار خلاف و غیرقانونی نمی‌کنیم. اگه مشتری اومد و شما نبودید میگید دو ساعت بشین تا رئیس شعبه بیاد تایید کنه ما برات انجام بدیم. اگه کارش خلاف مقررات داخلی بانک بود ما اصلا انجام نمیدیم. خودتون انجام بدین. با این جمله من رئیس آتیش گرفت و از صندلیش بلند شد و اومد سمت من و همکارم و گفت: شما نمیتونید بگید من انجام نمیدم، من بهتون یه کاری گفتم باید انجام بدین. وقتی من یه چیزی میگم باید انجام بشه. بدون چون و چرا. 

گفتم: اگه قراره انجام بشه دیگه چرا الکی وقت مردمُ بگیریم؟ جاهایی که ما میدونیم مشکلی نداره خودمون انجام میدیم. اینقدرا دیگه میفهمیم چی به چیه :|

بعد از این حرفا باز بگو و مگو ادامه داشت تا اینکه مشتریا اومدن و رئیس رفت سراغ دفتر و دستَکش. اواسط روز یه مشتری اومد و میخواست یه مبلغی رو بین بانکی جابجا کنه. حوالجات بین بانکی دو نوع پایا و ساتنا داره. حواله های زیر مبلغ پانزده میلیون تومان جزو حوالجات پایا هستند که در بازه های زمانی خاصی از طرف بانک مرکزی جمع آوری میشه و به بانکهای مربوط واریز میشن. این نوع حوالجات دیر به حساب واریز میشن. اما یه نوع دیگه از حوالجات هستن که خیلی سریع به حساب منتقل میشن. به این روش ساتنا (سامانه تسویه ناخالص آنی) میگن. مشتری چون میخواست عوارض دولتی پرداخت کنه و طرف حسابش بانک مرکزی بود، باید حواله پایا انجام میداد. وقتی مشتری برای تایید و مجاز کردن حوالهَ به رئیس مراجعه کرد، رئیس از طریق منوی ساتنا شروع به مجاز کردن تراکنشش کرد. از اونجایی که منو و رمز مجاز کردن این حوالجات متفاوت هست رئیس هی میخواست تراکنش مشتری رو مجاز کنه و هی سیستم ارور میداد. :)) آخرش به ما گفت چرا این حواله تایید نمیشه؟ گفتیم رئیس این مبلغش زیر پانزده میلیونه و باید از طریق مرحله ۴۰ مجاز بشه. اینو که گفتم به همکارم گفتم: کسی که به ما میگه بخشنامه نمیخونید و استاندارد عمل نمی‌کنید خودش هنوز فرق پایا و ساتنا رو نمیدونه!!!

 

توضیح: برای تمامی اسناد شد امضای رئیس شعبه الزامی هست. این امضاها معمولا پایان روز زده میشن. اما برای برداشت‌‌های مبالغ بالا، وصول چک‌ها و عملیات‌های انتقال بین بانکی (حوالجات پایا/ساتنا) امضا و تایید (با رمز مخصوص) رئیس یا معاون شعبه قبل از ارسال الزامی هست.

 

پ.ن.۱: هنوز پایان‌نامه‌م روی هواست و این ماه آخرین مهلت ارائه به استاد راهنما و مشاوره. هیچ کاری نکردم و برای انجام کارهام هم بهم مرخصی نمیدن! :(

پ.ن.۲: سعی میکنم توی پست بعدی یک سری خاطرات جالبی که برام اتفاق افتاده تعریف کنم. البته اگه هنوز کسی باشه که اینجا رو بخونه. 

 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
معلوم الحال

موجودی حساب کافی نیست

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
معلوم الحال