دکتر قشقایی
اونهایی که از قبل من رو میخونن شاید بعضی از شخصیتهای دوستام تو دوره کارشناسی رو بشناسن. اما یکی از شخصیتها که من به کلی فراموشش کرده بودم آقای دکتر قشقایی بود. دکتری که در حقیقت یک دانشجوی مشروط رشته شیلات بود و ته ته هنرش عمل طب سنتی حجامت و باندپیچی کردن دست و بال زخمی بچهها موقع فوتبال بود ![]()
حالا ما دکتر دکتر میکنیم فکر نکنید که جناب دکتر شخصیت کاریزماتیک و جذابی داشت. اصلا و ابدا ... جناب دکتر متشکل بود از یک صورت سیه چردهی تصادفی (مثل ماشینی که سپر جلوش کجکی افتاده) با لبهایی شتری، صورتی سراسر جوش چرکی، دماغی گنده و هیکلی نسبتا ورزیده و ورزشکاری و دست و پاهایی که انگار پیچ و مهرههاش شل بود و لقلق میزد. البته جناب دکتر علیرغم چهره کریهی که داشتن حسابی به خودشون میرسیدن. جوری که قبل از دیت رفتن با دختر مخترا، حداقل یک ساعت با انواع و اقسام کرمها صورتش رو ایزوگام میکرد. 😂
یه کیف چرم قهوهای هم داشت که یه سررسید و کتاب و جزوههاش رو توش میریخت. در کنار اون یه کیف چرم مشکی داشت که در مواقع اورژانسی و ویزیت بیماران حجامتی با خودش حمل میکرد. محتویات کیف هم چیز خاصی نبودن: پنبه، الکل، تیغ، چند عدد لیوان، گاز استریل، بتادین، چسب زخم و سایر خردهریزههایی که توی دکون هر عطاری و ته هر جعبه کمکهای اولیهای پیدا میشه.
امّااااا ...
این دم مسیحایی و دستان روحبخش دکتر بود که به همه اون خنزل پنزلها اعتبار میبخشید.
البته جناب دکتر یک فروند خودروی سواری پارس هم داشتن که در اثر آفتاب سوختگیهای مکرر مشخص نبود رنگ اصلی ماشین دقیقا چه رنگی بوده؟ نقرهای، بژ، یا ... ؛ هر چقدر که دکتر به ظاهر زاقارت خودش میرسید، به صورت معکوس و در جهت مخالف به ماشینش نمیرسید! یعنی ماشین دکتر رو لجن و کثافت برداشته بود. صندلی عقبش که انگار باهاش بارِ کاه و جو جابجا می کردن 🤣 در این حد خاکی بود.
یادم میاد وسط یکی از بازیها یکی از بچهها بدجور با صورت زمین خورد و در حالی که یه عده توی فکر بودن تا با اورژانس تماس بگیرن، مریدان دکتر طی تماسی با مرکز فوریتهای دکتر قشقایی، ایشون رو فورا بر بالین بیمار فراخواندن. جناب دکتر هم با پالتوی قهوهای و کیف مشکیش جوری دوان دوان وارد صحنه شد که برای لحظهای فکر کردم کبد یک بیمار تصادفی از تهران با بالگرد به شیراز رسیده و پرستار اورژانس داره شتابان کبد رو به بیمارستان پیوند اعضا میبره تا بلکه بتونه به یک بیمار رنجور جانی دوباره بده. خلاصه که دکتر وارد عمل شد و در وهله اول جمعیت کنجکاو رو از دور بیمار پراکنده کرد و با باز کردن صندوق جادوییش بیمار محترم رو راست و ریس کرد. البته بنده خدا مهر و سرنسخه نداشت که برای مصدوم یه CT scan بنویسه وگرنه در این زمینه هم کوتاهی نمیکرد. از این رو ایشون مقادیری اُرد داد که سر مصدوم در این زاویه قرار بدید و یخ بیارید و فلان بکنید و بهمان بکنید که به دلیل محدودیتهای اجرایی و تحریم بعضی از اقلام سفارشی دکتر هیچوقت به بالین بیمار نمیرسید و عمدتا بیماران با رضایت شخصی و با پای خویش نامه ترخیصشون رو امضا میکردن و مرخص میشدن.
فرآیند نوبتدهی برای عمل حجامت هم در روزهای خاصی از هفته و طی نوبتهای از پیش تعیین شده صورت میپذیرفت. بدین نحو که متقاضیان و بیماران عزیز به درب اتاق دکتر توی خوابگاه مراجعه میکرده و روی کاغذ چسبیده پشت در اسمشون رو مینوشتن و نوبتشون رو ثبت میکردن. اون زمانها این سیستم نوبتدهی ادایی متاسفانه همچنان باب نشده بود و دکتر به سان یک پزشک متخصص متبحر اینطور به درمان امراض روحی و جسمی بیماران محروم و کمتر برخوردار میپرداختند. البته ناگفته نماند که یک عدد کاغذ قطع آ-۴ که خواص حجامت را تشریح میکرد نیز در کنار برگ نوبتدهی دکتر روی درب اتاق خودنمایی میکرد.
اینهمه از دکتر خوب گفتیم یکم هم از بدیهاش بگیم
نامبرده هر چقدر از نظر ظاهری داغون بود، اما در دختربازی مردی بود تمام عیار. اسطورهی پاچهلیسی و پاچهخواری دخترکان سرزمینمان بود. یکی از بزرگترین حسرتهای ما جوجه ترمکها شرکت کردن در کلاسهای جفتیابی دکتر قشقایی بود که متاسفانه هیچوقت موفق نشدیم. همیشه خدا ظرفیت کلاسهاش تکمیل بود! یه دیالوگ طلایی هم داشت: "چرا به دکتر نگفتی؟ مگه نمیدونی ما دکترا محرمیم؟" وقتی این کلمه محرمیت رو میگفت حتم دارم که تن بقراط توی گور میلرزید!
هنوز که هنوزه بعد از ۱۰ سال نفهمیدیم دکتر قشقایی جز اعتماد به نفس چی داشت که ما نداشتیم؟؟؟ اگر درد دخترها آمپول زدن بود که ما اون رو هم یاد میگرفتیم. اگر روپوش سفید دکتری بود که از بچههای آزمایشگاه زیستشناسی میگرفتیم 😂 بگذریم ...
البته یک سوال دیگر هم همیشه برای ما بی پاسخ موند: اینکه دکتر چجوری دخترها رو سوار اون ماشین میکرد؟ 😁
یکی دیگر از جفاهای بزرگ سیستم معیوب دانشگاهی این مملکت مشروط و مردود کردن دکتر در دروس تخصصی خودش بود. حسادت دکترهای تقلبی دانشگاه به دکتر آمپولزن ما چربید و سر آخر دکتر نازنینمان بدون اخذ مدرک ارزشمند کارشناسی از دانشگاه به سمت پادگان و خدمت مقدس سربازی رهسپار شدند.
پ. ن.: کاراکتر دکتر لابلای صحبتهام با مهدی یادم اومد. وقتی که اسمش رو آورد یهو پوکیدم از خنده و یادم اومد که هیچ وقت ازش حرف نزده بودم. پس این پست با احترام تقدیم میشه به دکتر مهدی م. که این شخصیت محبوب رو دوباره بخاطرم آورد.
- ۰۴/۱۰/۲۹

تصورشم سخت بود ... ولی الان اون احتمالا وضع مالی بهتری از بقیه داره.