کروکی
امروز صبح که رفتیم سر کار، همکارم گفت: این ماشینی که صبح زود رفته بود توی خونه حیدری رو دیدین؟
- نه والا ما از یه خیابون دیگه اومدیم. متوجه نشدیم.
- خیلی اوضاع خیت بود؛ پلیس و راهنمایی رانندگی و کلی آدم جمع شده بود.
- جدی؟ حسین تا رئیس نیومده آتیش کن بریم یه سر بررسی محل حادثه ![]()
با این جمله من یکی دیگه از همکارا گفت دم در یه نیش ترمز بزتید تا منم بیام.
ما که رفتیم دیدیم یه پارس عروسک (البته سابقا عروسک) متعلق به دبیر زیستشناسی دبیرستانمون ساعت ۴ صبح صاف رفته توی خونه یه بنده خدایی و قشنگ زیر سایبون پارک کرده
البته توی مسیرش دیوار و در هم از جا کنده بود. ما سه تا کت و شلواری داشتیم لابلای جمعیت ماشین رو نگاه میکردیم و من داشتم چک میکردم که چجوری به ماشین ضربه وارد شده که ستونهای عقب ماشین هم ضرب دیدن که یکی از همکارام گفت: میگن ماشین از اون سمت خیابون اومده و رفته توی خونه. اینما بود که یه دور مغز من خاموش و روشن شد تا بفهمه چی شده! ولی بازم نفهمید! د:
در حقیقت خط ترمزهای ماشین توی چهارراه نشون میداد که ماشین از شرق به غرب در حرکت بوده که قصد گردش به راست داشت ولی در اثر سرعت زیاد نتونسته ماشین رو کنترل کنه و از وسط بلوار ماشین رد شده و سنگهای جدول طرف مقابل رو هم خورد کرده و با یه چرخش محیر العقول به جای اینکه وارد در کوچیکه بشه زده دیوار خونده رو رُمبونده و با انداختن در پارکینگ ماشین زیر سایهبون پارک کرده.
همینجوری که داشتیم میگفتیم و میخندیدیم چند تا از مشتریای بانک اومدن پرسیدن: ساعت چند باز میکنید؟
- به امید خدا ساعت ۸ در خدمتتون هستیم. الانم مزاحم نشید داریم کروکی میکشیم. شغل اول جواب نمیده اومدیم سر کار دوم :)
حالا قضیه این خیابون چیه؟ سالها یک بخش بزرگ زمین کشاورزی وسط شهر افتاده بود که صاحب زمینها حاضر به تفکیک و بخشیدن سهم بزرگی از مایملکش به دولت نبود. بالاخره بعد از ۳۰ سال شهرداری این زمینها رو تفکیک کردن و یک خیابون بزرگ از وسطش رد کردن. خیابونی که همچنان بخاطر عدم سازش یک نفر قناسی داره و چهارراهش اونجورها که بگن چهارراه نیست و راسته نیست! زمینهای این خیابون که هنوز افتتاح نشده متعلق به پدربزرگمادری راننده ماشین بوده (پسر معلم زیستشناسیمون) که امروز ایشون مرحمت کردن افتتاحش کردن :)) خیابونی که هنوز سنگ جدولاش بوی نویی میداد و آسفالتش تیره تیره بود هنوز هیچ نشده ورودیش مثل جگر زلیخا شده. سنگ جدولای خرد شده و آسفالتی که دیگه بوی نویی نمیده و انگار زمین خاکی فوتبال بچههاست.
هفته قبل هم یه ماشین دیگه از اون سر این خیابون با سرعت رفته بود وسط بلوار و بعد از خورد کردن گلدونهای بزرگ شهرداری و یه تیر چراغ برق رو انداخته بود! قضیه اینقدر حاد بود که درهای ماشین باز نمیشدن تا سرنشینها رو خارج کنن و مجبور شدن ستون.های ماشین برش بزنن تا بیرونشون بیارن.
دیروز که رفته بودم از سوپری سر خیابون یه بیسکوییت بخرم برای میانوعدهم دیدم یه خانم داره میگه ۴۰ تا ویتامین C خنک و کیک برام بگیرید میخوام ببرم برای کارمندای شهرداری. گفتم: چی کار کردن؟
- بالاخره بعد از سالها زمینمون تفکیک شد.
- چقدرش بهتون رسید؟
- چهار هکتار بود، الان دو هکتارش سهم ما ده نفر هست. قبلیها خیلی بیشتر از نصفش میخواستن ازمون بگیرن ولی ۱۵ سال رفت و آمدم جواب داد و بالاخره به حقمون رسیدیم.
بعد از اینکه خانم رفت به فروشنده گفتم: حکایت عجیبیه! نصف مالشون رو از ازشون گرفتن و با خوشحالی بهشون شیرینی میدن؛ بعد ما برای یک سری خدمات مستقیم پایهای مثل صدور کارت یه مبلغ مختصر ۲۰ هزار تومنی (مثلا) میگیریم، یجوری باهامون برخورد میکنن انگار دزدیدم!
پ. ن.: میدونم الان زمان مناسبی برای نوشتن خاطرات مزخرفم نیست. اما توی این بحران و بیخبری از همهجا و همهکس این تنها راه پر کردن تایمای خالیمه.
- ۰۴/۱۰/۲۵

خیلیم خاطرات جذابین. بنویس.