گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

سلام خوش آمدید

یکی بیاد یکی بیاد، تا آخر عاشق بمونه!

چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۰۵ ب.ظ

امروز این رو توی یادداشت‌های گوشیم دیدم:

عشق ذاتا راهش پرخونه و با درد و رنج همراهه. خیلی کم هستند کسایی که با اندک تلاشی به عشق زندگیشون رسیدن. به همین خاطره که عوام شاعرایی مثل شاملو رو میپرستن. چون بهشون عشق رو از جنبه های مثبت و خوشگلش نشون میدن. اون زیبایی و ساحل آرومی که توش لنگر انداختن و کنگر میخورن رو دارن نشون میدن، در صورتی که همین جناب شاملو سر دو ازدواج قبلیش خون به جگر شده (به نقل از هوشنگ ابتهاج). 

 

پایینش نوشته بودم "در حاشیه‌ی خبر متارکه‌ی طارق"

یادم افتاد یه روز صبح که از وضعیت طارق (دوستم) جویا شدم، بهم گفتن که جدا شده. همونقدر که ازدواجش برام باورکردنی نبود و بعد از شنیدن خبرش تا چند روز توی شوک بودم، خبر جداییش هم منو به فکر واداشت. چی توی همدیگه دیدن که یهو نشستن پای سفره عقد؟ بعدش چی شد یا چیا دیدن که فهمیدن نمیتونن همدیگه رو تحمل کنن؟ :(

توی ادبیات کلاسیک فارسی یک دوره ادبی به نام دوره "واسوخت" داریم که اصطلاحا در اون عاشق از معشوق بیزار میشه و روی برمیگردونه. یعنی به دنبال عدم کامیابی در مسیر عشق، از استغناء به غناء و از نیاز به ناز روی میاره و به جای ستایش به سرزنش دوست میپردازه و بی وفاییش رو با بی وفایی جواب میده. حتی روایت داریم وحشی بافقی همینجوری "وحشی" شد! (شوخی) دنیای واقعی عاشقای امروزی ما چه شکلیه؟ آدما مثل سعدی و شاملو و سایه از معشوقشون یه بت ساختن و میپرستنش؟ یا اینکه تا چیزی شد منت میذارن سرش که تو هیچی نبودی و من تو رو به اینجا رسوندمت!

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت   //   سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت     //   یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمای بازار شدش من بودم

 

"وحشی بافقی"


 

اگه خواستین، بشنوین: آهنگ اعتبار عشق، مجتبی کبیری

 

 

#از_یادداشت‌های_گوشی 

 

  • معلوم الحال

نظرات (۹)

اجاربه چه بیان پر از این خبرای ازدواجی شده😄اتفاقا منم یه نقد از یکی از اطرافیانم میخواستم بنویسم فعلا دست نگه داشتم😄

چه روزگاری شده ها

پاسخ:
تا تنور داغه بنویسید. بیات شد دیگه ارزش خوندن نداره :))

متنتون خیلی جالب بود...

یکی از دلایلی که به نظرم عشق و از مسئله ازدواج باید جدا کرد همینه...ازدواج قرارداده،نه گل و بلبل...با ازدواج گند میزنیم به هرچی هیجان و زیباییه که تو عشقه...تو ازدواج ادم باید حساب کتاب کنه به نظرم،تا کمترین تلفات رو به خودش،به طرفش،و به بچه ای که میخواد بیاد بزنه...ولی خب،عشق به نظر همراهش یه جنون خاص داره،حجمش اونقدر زیاده که تو ابعاد و قید های ازدواج نمیگنجه...بخوایم تو عشق حساب متاب کنیم،فقط باعث میشه اذیت بشیم...همین جا دادن حجم زیاد عشق واسه ظرف ازدواج،باعث میشه خراب کنن عاشق معشوقا...حالا نه حتما ازدواج،به نظرم هر قیدی که بخواد عشق رو توش جا کرد،رابطه رو از حالت عاشقانه تغییر ماهیت میده...عشق وحشی تر از این حرفاست که با من کردم یا تو کردی بخوایم تاخت بزنیمش...

اینکه بت میسازن و اینا،خب مثل اینکه خاصیت عشقه،اینجور میگن...جدای اینا،فکر میکنم عشق تو هر فردی،یه جوری خودشو نشون میده...تو یکی باعث پیشرفت میشه،یکی پسرفت...یکی رو مجنون میکنه،یکی دیگه رو عاقل...بستگی به پیشینه ی فردی افراد داره به گمانم،نمیشه واسه همه یه نسخه رو نوشت...

اقا،نتیجه نهایی،خیلی طولانی شد...به نظرم ذات عشق وحشیه و نباید اونم خفه کنیم با چیزی مثل ازدواج و منافع شخصی...اگه هی بخوایم براش حد و حدود بذاریم داریم ذاتشو میبریم زیر سوال...و اینکه عشق الزاما تو شاملو و ابتهاج به یه شکل عمل نمیکنه...پس بذاریم ملت هرجور که عشقشون میکشه،عاشقی کنن!!

پاسخ:
سلام
خیلی ممنون. کامنت شما خیلی بهتر از متن من همه چیز رو بیان کرد.

امروز جنبه ی زیبایی از روح شما رو کشف کردم و اون اینه که شما شاید بیش از ادبیات زبان انگلیسی ادبیات فارسی می دونید.. درود بر شما ^__^

مطلبتون خیلی جالب بود و جالب تر از همه اسم دوستانتونه که کمتر شنیدم !!  اینکه چی شده که تا بیای بهشون ازدواحشون رو تبریک بگی خبر جدایی شون می پیچه باید از همه ی جهات بررسی بشه من فقط این رو می دونم که دلیل اینهمه طلاق و جدایی و طلاق عاطفی هر چی که هست فقط مشکلات اقتصادی نیست نه اینکه تاثیر نداشته باشه دلیل اصلی نیست .. من همیشه مادر و پدرم رو الگوی زندگی مشترکم قرار میدم پدرم نظامی بود و مادرم در روزهای جنگ و صف و کوپن و نداری و مشکلات بچه ها رو تنهایی بزرگ کرد دو تامون دکترا داریم و داداش بزرگم فوق لیسانس .. همیشه قناعت می کرد هیچ وقت پدرم به مادرم نگفت دوستش داره هیچ وقت مادرم برای پدرم ناز نکرد ولی همیشه به هم کمک می کردند که زندگی آرومی داشته باشند وقتی پدرم برای مادرم دستکش ظرفشویی می خرید تا دستش اذیت نشه وقتی مادرم برای پدرم شال گردن می بافت و غذا رو تا غروب برای پدرم گرم نگه میداشت تا از سره کار بیاد اینا همه معادل بود با دوستت دارم .. دوستت دارمهایی که تایپ نمی شد استوری نمیشد عکس نمیشد ولی حس می شد وجود داشت .. اگه برگشتی به گذشته باشه دلم میخواد به همون موقعه ها برگردم سالهایی که به پای هم پیر میشدن نه به دست هم !! 

پاسخ:
من نوکرم خانم دکتر :)) (الان روی ابرها دارم سیر میکنم)
همونطور که آقای دکتر ربولی اشاره کردن اسم دوستم مال یکی از هموطنان سنی مذهب هست. البته اسم اصلیش محمدطارق هست. طارق هم که میدونید سوره قرآنه و به معنی "ستاره کوبنده شب" یا "ستاره صبح" هست.
دقیقا داستان زندگیتون من رو یاد زندگی خودمون انداخت. حس میکنم با اینکه قدیمی‌ترها حتی توی ازدواجشون هم حق انتخاب نداشتند، در کنار هم عاشق میشدند و پا به پای هم میموندند و می‌ساختند. هر چیزی که خراب میشد رو تعمیرش می‌کردن. به عشق‌های امروزی که نگاه می‌کنم میبینم با اینکه خیلی‌ها حق انتخاب با خودشون بوده و قبلش کلی آمد و شد و غیر ذلک داشتن، باز هم به پیچ‌های خطرناک زندگی که میرسن دست همدیگه رو رها میکنن و هر کسی میره سی خودش!

چ پست خوبی واقعا!

پاسخ:
ممنون

فقط نباید معشوق از نیاز به ناز تغیر کنه؟

شما برعکسشو نوشتید.

پاسخ:
نه درست نوشتم.
در حالت معمول معشوق ناز میکنه و عاشق نیاز!
اما توی واسوخت عاشق دیگه ناز معشوق رو با نیاز جواب نمیده و وقتی میبینه معشوق داره ناز میکنه، عاشق دل شکسته هم ناز میکنه و میگه: برو بابا :))

اخه اکثرشون درواقع عشق نیست،  توهم عشقه! ینی که دونفر که شرایطشون باهم اکی بود تصمیم میگیرن باهم باشن حالا ممکنه اون لالوها یکم علاقه هم باشه ولی اکثرا دوزش انقدر بالا نیست که افراد منافع خودشون رو به خطر بندازن:((

پاسخ:
بله. دو نفر به معنای واحد کلمه یکی نمیشن. هر کسی به فکر خودشه. قدیم‌ترها همسر منتظر شوهر میموند تا از سر کار برگرده و با هم ناهار بخورن. الان خیلی‌ها رو میبینم که میگن شامت رو گازه، اومدی توی مایکروویو گرمش کن و بخور. من میخوام برم باشگاه :))
البته اینم تا حدودی خوبه چون زن ها باید برای خودشون هم زندگی کنن. اما صمیمیت داره از بین میره. 
  • ربولی حسن کور
  • سلام 

    طارق؟

    از هموطنان سنی مذهب بودند آیا؟

    پاسخ:
    سلام
    بله آقای دکتر. اسم اصلیش "محمدطارق" بود و از برادران شریف اهل سنّت.

    عشق همونه که نباید بهش برسی

    لذت عشق به نرسیدنه

    اگه بهش برسی که میشه وصال

    همونی که احسانو میگه

    تصاحب سرزمینی که بلافاصله پس فتح شروع به تبخیر شدن و از بین رفتن میکنه

    همین حسه نرسیدنه که باعث میشه همیشه و هنوز بعد 12 سال جاش کف قلبم باشه

    پاسخ:
    آخ آخ آخ
    چقدر با این جمله‌ش حال کردم. همون حس از بین نرفته، همون خیالبافی‌ها ... چقد خوبن!
    فکرشو بکن بهش برسی و بعدش تو بیفتی اینور تخت و سرت توی گوشی باشه و هی توییت بزنی و اونم اونور از پخت و پزش توی اینستا رونمایی کنه! انگار نه انگار یه روزگاری میمردن برای یه لحظه کنار هم نشستن.

    چه جالبه دوره واسوخت...

    الان من در دوره ای هستم که هم من که معشوق بودم و هم اونی که عاشقم شده بود،وارد دوره واسوخت شدیم.چیکار کنم من اخههه؟؟!!😂

    پاسخ:
    راحت میتونید به هم‌ فحش بدید 😁 شما بگی کل خواستگارا و ریکوئستام سرمایه‌دار بودن و با مول بابام تو رو به اینجا رسوندم. احتمالا طرف مقابلتونم گوتاه نمیاد و یه سری چیزا میزنه تو سرتون 😬

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

    در این وبلاگ خواننده گاه‌نوشته‌های گاه و بی‌گاه یک دانش‌آموخته آموزش زبان انگلیسی هستید. دانشجوی زبانی که در حال حاضر به عنوان بانکدار مشغول خدمت‌رسانی به شماست.
    از اینکه اینجا هستید و دارید من رو می‌خونید عمیقا خوشحالم.

    آخرین مطالب