گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

سلام خوش آمدید

۷ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

۱. سر صبحی یه آقا پشت باجه همکارم نشسته بود؛ بخاطر اختلال سیستمی کارش انجام نشد.شماره تلفن بانک رو گرفت که بعدا تماس بگیره. همزمان تلفن بانک زنگ خورد و من گفتم: الوووو ... بییییبببب !!!

دوباره یک دقیقه بعد دیدم دوباره تلفنم زنگ خورد و تا جواب دادم قطع کردن. همون لحظه به گوشی مشتری پشت باجه‌م نگاه کردم و دیدم اون داره با گوشیش ور میره. پرسیدم: شمایید زنگ میزنید؟!

- بله، فکر نمی‌کردم اینقدر سریع جواب بدین.

 - وایسا دفعه بعد جوابت ندم تا قدر عافیت بدونی laugh

 

۲. ساعتای ۱۰ به یکی از دوستای پزشکم گفتم یه آزمایش برام نوشت و سریع رفتم آزمایشگاه انجام بدم. دیدم جلوی آزمایشگاه شلوغه و همه پارک دوبل کردن. من اومدم یه گوشه که تابلوی حمل با جرثقیل و محل پارک معلولین بود پارک کردم. ۳ دقیقه‌ای برگشتم و سوار ماشین شدم که برگردم بانک، توی مسیر از ذهنم رد شد که نسخه آزمایشم که بخاطر بیمه مفتی از آب در اومد و چقدر برد کردم. تازه جریمه هم نشدم! که دیدم همون لحظه پیامک اومد: خودروی پلاک انتظانی مبلغ ۵،۰۰۰،۰۰۰ ریال جریمه بابت ... 🥴😭 از همون نقطه به بند بند وجودشون فحش دادم. 😂 من میپذیرم خلاف مقررات عمل کردم ولی بخدا اولین خلاف عمرم بود. تازه ۳ دقیقه بیشتر طول نکشید. اصلا اون مکان ذاتا جوریه که هیچ معلولی نمیتونه توش پارک کنه و پیاده بشه‌! خلاثه اینکه خیلی سوختم.

 

۳‌. از در آزمایشگاه که اومدم بیرون، قبل سوار شدن ماشین، یه متکدی جلوم رو گرفت و کمک خواست. اومدم کمک نقدی ریالی کنم. فرنودن: برو سوپر مارکت بغل برام یه نصف شونه تخم‌مرغ و یه شیشه روغن بخر. 

اینجا بود که فهمیدم متکدی‌ها هم بعد از مجهز شدن به سیستم‌های POS بانکی مطابق تورم و سبد نیازهای خانوار دارن خواسته‌هاشون بیشتر میکنن‌! حالا نمی‌دونم بخاطر کمک‌ نکردن به این گدای مسکین بود که جریمه شدم یا حقویق معلولین یا مشکل شب گذشته افسر راهنمایی رانندگی با همسرش در بامداد پیشین!

 

۴. یکی از مشتریا به پاس احترام برای وامی که گرفته بود یه صندوق گوجه آورده بود بانک. معاون هر کی آخر وقت داشت می‌رفت بیرون می‌گفت: گوجه بردارید. هیچکی هم برنمیداشت و همه دست خالی می‌رفتن.

نوبت من که رسید گفتم: به پیشخدمت بگین به اندازه املت فردا گوجه برداره. باقیش رو من میبرم میوه‌فروشی همسایه با موز و آناناس تهاتر می‌کنم 😂

اسماعیل همکارم گفت: بشین تا آقای ر. برات معاوضه کنه.

- اگر معاوضه نکنه آمار پرسنل غیرمجاز افغانیش میدم که بیان جمعشون کنن 🤣🤣🤣 تازه اومدن توی بانک‌ هم از کلیه خدمات بانکی محروم هستن.

 

۵. موقع برگشت رفتم پمپ بنزبن که ماشینم سیراب کنم. یک نفر از اونور دیدم و گفت: اینا کارمندای بانکن. کارمزد زوری ازمون میگیرن، دوبله باهاشون حساب کن. angry

کارمند پمپ بنزین هم تایید کرد!

گفتم: سوبله حساب کن. فقط من دبه میارم اگه ۲۰ لیترتون ۱۵ لیتر شد هیچی پول بهتون نمیدم‌.😂😂😂 فهمیدن بخاطر ۵ هزار تومن کارمزد خدمات نباید اینجوری با من بحث کنن. 

  • معلوم الحال

اونهایی که از قبل من رو میخونن شاید بعضی از شخصیت‌های دوستام تو دوره کارشناسی رو بشناسن. اما یکی از شخصیت‌ها که من به کلی فراموشش کرده بودم آقای دکتر قشقایی بود. دکتری که در حقیقت یک دانشجوی مشروط رشته شیلات بود و ته ته هنرش عمل طب سنتی حجامت و باندپیچی کردن دست و بال زخمی بچه‌ها موقع فوتبال بود laugh

حالا ما دکتر دکتر می‌کنیم فکر نکنید که جناب دکتر شخصیت کاریزماتیک و جذابی داشت. اصلا و ابدا ... جناب دکتر متشکل بود از یک صورت سیه چرده‌ی تصادفی (مثل ماشینی که سپر جلوش کجکی افتاده) با لب‌هایی شتری، صورتی سراسر جوش چرکی، دماغی گنده و هیکلی نسبتا ورزیده و ورزشکاری و دست و پاهایی که انگار پیچ و مهره‌هاش شل بود و لق‌لق میزد. البته جناب دکتر علی‌رغم چهره کریهی که داشتن حسابی به خودشون میرسیدن. جوری که قبل از دیت رفتن با دختر مخترا، حداقل یک ساعت با انواع و اقسام کرم‌ها صورتش رو ایزوگام می‌کرد. 😂

یه کیف چرم قهوه‌ای هم داشت که یه سررسید و کتاب و جزوه‌هاش رو توش میریخت. در کنار اون یه کیف چرم مشکی داشت که در مواقع اورژانسی و ویزیت بیماران حجامتی با خودش حمل می‌کرد. محتویات کیف هم چیز خاصی نبودن: پنبه، الکل، تیغ، چند عدد لیوان، گاز استریل، بتادین، چسب زخم و سایر خرده‌ریزه‌هایی که توی دکون هر عطاری و ته هر جعبه کمک‌های اولیه‌ای پیدا میشه.

امّااااا ...

این دم مسیحایی و دستان روح‌بخش دکتر بود که به همه اون خنزل پنزل‌ها اعتبار میبخشید.

البته جناب دکتر یک فروند خودروی سواری پارس هم داشتن که در اثر آفتاب سوختگی‌های مکرر مشخص نبود رنگ اصلی ماشین دقیقا چه رنگی بوده؟ نقره‌ای، بژ، یا ... ؛ هر چقدر که دکتر به ظاهر زاقارت خودش می‌رسید، به صورت معکوس و در جهت مخالف به ماشینش نمی‌رسید! یعنی ماشین دکتر رو لجن و کثافت برداشته بود. صندلی عقبش که انگار باهاش بارِ کاه و جو جابجا می کردن 🤣 در این‌ حد خاکی بود. 

یادم میاد وسط یکی از بازی‌ها یکی از بچه‌ها بدجور با صورت زمین خورد و در حالی که یه عده توی فکر بودن تا با اورژانس تماس بگیرن، مریدان دکتر طی تماسی با مرکز فوریت‌های دکتر قشقایی، ایشون رو فورا بر بالین بیمار فراخواندن. جناب دکتر هم با پالتوی قهوه‌ای و کیف مشکیش جوری دوان دوان وارد صحنه شد که برای لحظه‌ای فکر کردم کبد یک بیمار تصادفی از تهران با بالگرد به شیراز رسیده و پرستار اورژانس داره شتابان کبد رو به بیمارستان پیوند اعضا میبره تا بلکه بتونه به یک‌ بیمار رنجور جانی دوباره بده. خلاصه که دکتر وارد عمل شد و در وهله اول جمعیت کنجکاو رو از دور بیمار پراکنده کرد و با باز کردن صندوق جادوییش بیمار محترم رو راست و ریس کرد. البته بنده خدا مهر و سرنسخه نداشت که برای مصدوم یه CT scan بنویسه وگرنه در این زمینه هم کوتاهی نمی‌کرد. از این رو ایشون مقادیری اُرد داد که سر مصدوم در این زاویه قرار بدید و یخ بیارید و فلان بکنید و بهمان بکنید که به دلیل محدودیت‌های اجرایی و تحریم بعضی از اقلام سفارشی دکتر هیچ‌وقت به بالین بیمار نمی‌رسید و عمدتا بیماران با رضایت شخصی و با پای خویش نامه ترخیصشون رو امضا می‌کردن و مرخص میشدن.

فرآیند نوبت‌دهی برای عمل حجامت هم در روزهای خاصی از هفته و طی نوبت‌های از پیش تعیین شده صورت می‌پذیرفت. بدین نحو که متقاضیان و بیماران عزیز به درب اتاق دکتر توی خوابگاه مراجعه می‌کرده و روی کاغذ چسبیده پشت در اسمشون رو می‌نوشتن و نوبتشون رو ثبت می‌کردن. اون زمان‌ها این سیستم نوبت‌دهی ادایی متاسفانه همچنان باب نشده بود و دکتر به سان یک‌ پزشک متخصص متبحر اینطور به درمان امراض روحی و جسمی بیماران محروم و کم‌تر برخوردار می‌پرداختند. البته ناگفته نماند که یک عدد کاغذ قطع آ-۴ که خواص حجامت را تشریح می‌کرد نیز در کنار برگ نوبت‌دهی دکتر روی درب اتاق خودنمایی می‌کرد.

اینهمه از دکتر خوب گفتیم یکم هم از بدی‌هاش بگیم wink نامبرده هر چقدر از نظر ظاهری داغون بود، اما در دختربازی مردی بود تمام عیار. اسطوره‌ی پاچه‌لیسی و پاچه‌خواری دخترکان سرزمینمان بود. یکی از بزرگترین حسرت‌های ما جوجه ترمک‌ها شرکت کردن در کلاس‌های جفت‌یابی دکتر قشقایی بود که متاسفانه هیچ‌وقت موفق نشدیم. همیشه خدا ظرفیت کلاس‌هاش تکمیل بود! یه دیالوگ طلایی هم داشت: "چرا به دکتر نگفتی؟ مگه نمی‌دونی ما دکترا محرمیم؟" وقتی این کلمه محرمیت رو می‌گفت حتم دارم که تن بقراط توی گور می‌لرزید! 

هنوز که هنوزه بعد از ۱۰ سال نفهمیدیم دکتر قشقایی جز اعتماد به نفس چی داشت که ما نداشتیم؟؟؟ اگر درد دخترها آمپول زدن بود که ما اون رو هم یاد می‌گرفتیم. اگر روپوش سفید دکتری بود که از بچه‌های آزمایشگاه زیست‌شناسی می‌گرفتیم 😂 بگذریم ... 

البته یک سوال دیگر هم همیشه برای ما بی پاسخ موند: اینکه دکتر چجوری دخترها رو سوار اون‌ ماشین می‌کرد؟ 😁

یکی دیگر از جفاهای بزرگ سیستم‌ معیوب دانشگاهی این‌ مملکت مشروط و مردود کردن دکتر در دروس تخصصی خودش بود‌. حسادت دکترهای تقلبی دانشگاه به دکتر آمپول‌زن ما چربید و سر آخر دکتر نازنینمان بدون اخذ مدرک ارزشمند کارشناسی از دانشگاه به سمت پادگان و خدمت مقدس سربازی رهسپار شدند. 

 

پ. ن.: کاراکتر دکتر لابلای صحبت‌هام با مهدی یادم اومد. وقتی که اسمش رو آورد یهو پوکیدم از خنده و یادم اومد که هیچ وقت ازش حرف نزده بودم. پس این پست با احترام تقدیم‌ میشه به دکتر مهدی م. که این شخصیت محبوب رو دوباره بخاطرم آورد. 

  • معلوم الحال

اوایل قطعی سراسری با چند تا از دوستای دانشگاهم تماس تلفنی می‌گرفتم و جویای احوالاتشون میشدم. با یکیشون بیشتر از یک ساعت تلفنی صحبت کردم و کلی حرف ناگفته زدیم. بعد از یک هفته امروز زنگ زده بود تا جواب دادم: معلوم، عموم رفت 😭😭😭 توی راه خونه‌ش بوده که از پشت زدنش!

متوجه شدم که عصر همون روزی که صحبت کردیم عموی جوونش رو از دست داده. 

 

صبح سر کار نمی‌تونستم زیاد باهاش صحبت کنم. گفتم عصر تماس می‌گیرم که عصر هم جواب نداد.

 

♦♦♦♦♦

 

امروز صبح یکی دیگه از دوستای دانشگاهیمم تماس گرفت که بریم یکی از پیام‌رسان‌های وطنی بلکه تماس تصویری برقرار کنیم اما نشد. بعدشم گفت امروز شیفت صبح سر کارم و شب صحبت می‌کنیم.

الان زنگ زد و گفت: معلوم، دیدی الکی الکی از کار بیکار شدیم؟ صاحب ملک اجاره رو از ۸۰۰ میلیون کرده ۱،۶۰۰ و با صاحب‌کارم صلاح نرفت. امروز اومد به زور بیرونمون کرد و همه وسایلم بیرون ریخت. منم ۳ ۴ روز وقت دارم یه کار دیگه و یه جای خواب دیگه پیدا کنم. خسته شدم دیگه از آوارگی ...

 

نمی‌دونستم چی باید بگم 😔 فقط به حرفاش گوش میدادم. بنده خدا با دکترای مهندسی دانشگاه سراسری و کلی مقاله باید به عنوان صندوقدار رستوران و کارگر آشپزخونه لنگ دو قرون پول یه مشت آدم لا شئ باشه.

 

♦♦♦♦♦

 

صبح که پا شدم دیدم نصف شب (ساعت ۱:۳۰) رئیسم کلی تماس گرفته و آخرش پیام داده که ساعت ۸ صبح فردا مرکز استان کلاس داری. خودت رو برسون.

صبح کاملا بی‌توجه به حرف‌هاش رفتم سر کار و تهش کلی هم سر و صدا کردن که چرا نرفتی ماموریت؟

گفتم: بخاطر ساعتی ۵۰ هزار تومن ماموریت ۵ میلیون پول تاگسی بدم برم تا مرکز استان و برگردم. اونم یه جاده خراب که ۷ ساعت میشه رفت و ۷ ساعتم برگشت. که چی بشه؟ وقتی نه نت هست نه از قبلش اطلاع‌رسانی کردن بذارین امتیاز آموزشیش به خودشون برسه. اینهمه سال من دوره رفتم، بعدیای من الان معاون و رئیس اعتبارات شدن، من هنوز یه بانکدار ساده‌م. کسایی که آزمون ادواری رو با تقلب بزور ۴۰ ۴۵ میشدن الان حقوقشون دو برابر منی هست که همه آزمونام بالای ۹۵ شدم! از یه جایی به بعد باید علیهشون طغیان کنیم. من دیگه دوره‌ای که بهم ایاب ذهاب و ماموریت و محل اسکان ندن نمیرم.

رئیس می‌خواست باهام بحث کنه که در باز شد و مشتریا حمله‌ور شدن و بحث ناتموم موند.

  • معلوم الحال

ارسال پیام توی روبیکا و بله آزاد شد!

فکر می‌کنم این یعنی تا چند روزه دیگه برمیگردیم به تلگرام عزیز خودمون.

  • معلوم الحال

چند مدتی هست که شروع ساعت کاری شده ۸ صبح اما همچنان ما با معضل خروس‌های بی‌محل دست به گریبانیم. یعنی یه عده هستن که زودتر از ساعت اداری میان و میخوان کارشون رو انجام بدن؛ یه عده عجیب‌الخلقه‌تر هم هستن که بعد از ساعت اداری و وقتی می‌خوایم بریم خونه یا حتی توی خونه زنگ میزنن گه یه توک پا نمیاید بانک باز کنید که کار ما رو راه بندازین؟ indecision انگار سوپر مارکتیم!

با وجود اینکه ما تا قبل از ۷:۳۰ باید حاضری بزنیم ولی معمولا برای رسیدگی به کارهامون از قبل ۷ توی شعبه‌ایم. چون شروع به کار شعبه و دریافت فایل‌ها از مرکز و بررسی چک‌هایی که صبح زود و بصورت سیستمی‌ اومدن همینجوریش زمانبر هست و اگه بخوایم بندازیمش برای وسط روز یا آخر وقت تا عصر باید شعبه بمونیم که بنظرم کار عبثیه! خدا رو شکر که رئیس و همکارام هم باهام‌هم‌عقیده‌ن و سعیمون رو می‌کنیم که توی ساعت مقرر حساب و کتابمون رو جمع کنیم و برای دوزار ده‌شاهی اضافه کار الکی بهترین روزهای عمرمون رو توی محل کار تلف نکنیم.

 

خلاصه یه روز صبح که یکی از آقایون خروس بی محل هی در بانک میرفت و میومد و سعی می‌کرد با دستاش به زور لای در رو باز کنه و خودش رو بندازه داخل و ما هی داد می‌زدیم اون کاغذ روی در رو بخون، آخرش زورمون نرسید و رئیس در رو براش باز کرد که بهش بگه آقا ساعت کاری ۸ صبحه و ما هنوز نرده‌ها رو هم باز نکردیم، مردی زرنگی کرد و بی‌توجه به حرف‌ها خودش انداخت داخل و اومد پشت باجه من که: کارتم خراب شده، برام عوضش کن.

منم که کامپیوترم همچنان در حال بروزرسانی بود و دستگاه صدور کارت روشن نکرده بودم گفتم: به حرفای ما گوش کردی؟

- نه صداتون نمیومد.

- خب بی زحمت برگرد برو دم در شعبه اون کاغذی که برات زدیم رو بخون.

- نه خب همین‌جا بگین.

- نه برو بخون. برات خوبه. به افزایش سرانه مطالعه کشورم کمک میکنه.

بعد از خوندن اطلاعیه ساعت اداری برگشت گفت: نمی‌دونستم شرمنده.

گفتم: خب از این به بعد بدونید و اخبار رو دنبال کنید.

فرمودن: من زیاد اخبار گوش نمی‌کنم.

کارش که راه افتاد و کارتش بهش دادم، گفت: بی زحمت چک کن ببین توی کارتم سهام عدالتمم ریختن یا نه؟! چون اخبار گفت که ...

گفتم: شما که گفته بودی اخبار چک نمیکنی؟ laugh چی شد اینجاش که به نفعت بود رو چک کردی.

 

♦♦♦♦♦

 

چند مدتی هست که متقاضیان وام‌های اشتغال‌زایی اداره کار کار و بنیاد برکت به شعبه معرفی شدن. از بین این ۳۰۰ نفری که معرفی شدن، به جرات می‌تونم بگم کمتر از ۴۰ نفرشون اشتغال ایجاد کردن و اکثرا افراد وابسته به دهیاری‌ها و سوگلی‌های ادارات هستن که بعضا با وجود داشتن عناوین شغلی دولتی برای دریافت تسهیلات معرفی شدن. چون این وام‌ها تکلیفی هستند (مثل نماز که یک تکلیف هست و اگر نخونیم توی این دنیا و اون دنیا باهامون برتورد میشه) ما هم مکلفیم که به معرفی شدگان دولت محترم که برای خاموش کردن اعتراضات (البته بیشتر دلخوش کردن طرفدارانشون) این تسهیلات رو با کمترین میزان سود (۴٪) و بیشترین میزان بازپرداخت، اعطا بکنیم.

سرتون رو درد نیارم. یکی از بستگان دور مادر ما هم برای این وام‌ها معرفی شده. ایشون شخصا معترفن که بالای یک سال و نیم هست که فقط پرونده‌هاشون توی اداره کار افتاده بوده. حالا بعد از معرفی به بانک توقع دارن که ۳ روزه وامشون پرداخت بشه. اون روز به من زنگ زدن و میفرمودن: خاله جان اداره کار گفته برید پولتون از بانک بگیرید.

- کدوم پول؟ اداره کار به ما منابعی نداده که؟ ما از منابع مشتریای خودمون باید به شماها وام‌ بدیم و در حال حاضر هم‌ منابع نداریم. باید با چند تا شرکت مذاکره بکنیم منابع بگیریم و به شماها بدیم. بعدم پیاز و سیب زمینی نیست که همینجوری توی کیسه بکنیم. پوله! بانکم برای قرض دادن پولش یه سری قوانین و مقررات داره. کشکی که نیست.

- آخه من چَک دادم خاله جان. بعدا بهم پول بدین بدردم نمیخوره. الان میخوام.

- والا ما که به شما نگفتیم چک بدین. اصلا بانک مکلف و موظف نیست رو حساب چک وعده‌داری که شما دادین بهتون وام بده. اگر شما چک دادین خودتون باید از قبل به فکر تامین موجودیش میبودید (این‌ متن توی تمام قراردادهای بانکی افتتاح حساب جاری هست). همکارای من سعی میکنن در اولین زمان ممکن وام‌هاتون رو پرداخت بکنن. انشاءالله تا اون موقع چک شمام پاس میشه.

 

این دروغ "چک دارم" رو متاسفانه ما از خیلی از مشتریا می‌شنویم. خیلی وقت‌ها خودداری می‌کنیم و چیزی نمی‌گیم. اما یه مدته من علاوه بر جواب‌های بالا، با علم بر اینکه میدونم اینا چک ندارن و نمیدونن چک چجوری هست یه برگ پرینت شده چک میذارم جلوشون و میگم این برگ‌چک برام تکمیل کن cheeky اینجا اون نقطه‌ای هست که گیر میفتن 😂😂😂 البته اون عده معدودی که از پس آزمون نوشتنش بر میان میگم: خب حالا برو توی سامانه صیاد بهم بگو چجوری ثبتش میکنن 😈 

وقتی توی این‌آزمون رفوزه میشن مشخص میشه که قصد نیتشون فقط کَندن وام از ما و خروج سپرده جهت دریافت میانگین توی بانک‌های دیگه یا خرید طلا و ارز هست و این گونه هست که ما سعی می‌کنیم با هشیاری تمام و اندکی قساوت قلب (به زعم شما) جلوی خلق بی‌رویه نقدینگی رو بگیریم. 

البته ما اینقدرا نامردم نیستیم. ما هم از جنس همین مردمیم ولی با کسایی که دروغ میگن خوب بلدیم مقابله کنیم. یه عده دیگه هم هستن که میگن "مریض داریم" و این وام برای اون میخوایم. چند ماهی این تیکه کلام مشتریامون شده بود که زود وام بگیرن؛ یه روز دیگه آستانه تحمل من سر اومد و به یکیشون گفتم: پرد حسابی اینجا بانکه، مددکادی بیمارستان نمازی نیست! این چه مریضیه که شما دارید و دقیقا ۱۴۰ میلیون تومن برای ترخیصش کم دارید؟ هفته پیش که به اسم شوهر خواهرت وام خارج نوبت گرفتی و بلافاصله پولش حواله کردی یه بانک معلوم‌الحال دیگه [این بانک معلوم‌الحال هیچ نسبتی با نویسنده این وبلاگ‌ نداشته و اینجانب به شخصه از این بانک‌ بازار خراب کن اعلام برائت می‌جویم]. اون موقع ۱۴۰ تا کم داشتی (دقیقا اندازه مبالغ وام بخصوص ما) الان هم ۱۴۰ تا؟؟؟ این دکترا با مریضای شما چی کار میکنن که فیکس رو ۱۴۰ باید ترخیص بشید؟ 😒

 

♦♦♦♦♦

 

یه خانم جوان اومد برای دریافت کارت بانکیش. خیلی هم این پا و اون پا می‌کرد که سریع‌تر کار من رو انجام بدین و بدین فرم پر کنم. اینجایی که من کار می‌کنم مفهوم نوبت‌دهی و حریم خصوصی وجود نداره و عمدتا همه گله‌ای پشت باجه صف میکشن که کارت بگیرن. از اونجایی که کنترل این‌ حجم جمعیت کار ساده‌ای نیست و غالبا دعوا میشه من خودم تند تند فرم صدور کارت براشون پر می‌کنم و میدم‌ امضا میزنن. به این خانم پریشان احوال هم گفتم: نگران نباشید من‌ خودم جاتون فرم پر می‌کنم، فقط چند لحظه صبوری کنید.

- من فوق‌لیسانس حقوق دارم. خودم میتونم.

- فرقی نداره خانم 😂 اینجا بانکه. شما دکتر متخصصم‌ باشی وقتی فرم بانکی بهت بدن میشی: مهسا ۱۲ ساله از گچساران 🤣 من خودمم وقتی میرم توی یه بانک دیگه کلی طول میکشه دنبال محل امضای فرم‌هاشون بگردم. پس صبوری کن خواهرم.

 

پ.ن.: ببخشید که ماجراهای این سری طولانی بود. سعی‌ می‌کنم بعدیا رو خلاصه‌تر بگم.

 

  • معلوم الحال

یاد دوران سیاه همستری (همون موشه که بخاطرش انگشت خیلیا کج شد) افتادم. این روزها که پیام‌رسان‌های low copy (متضاد high copy) ملی بصورت یک‌طرفه باز شدن، میبینم آدمای زیادی بهشون می‌پیوندن. دقیقا مثل تلگرام دوران اوج shit coin همستر!

 

من چون همه دسترسی‌های پیام‌رسان‌ها رو گرفتم هر چند وقت میرم یه سر میزنم ببینم چیزی وصل شده یا نه و جهت تست برای چند تا از مخاطبینم نقطه میفرستم. اون زمان‌ها در کنار جوین شدن پدربزرگ مادربزرگ‌هامون، بعضا خط تلفن کارگرهای افغانی و امواتمون هم میدیدم. امشب وقتی وارد یکی از پیام‌رسان‌ها شدم دیدم که خط تلفن یه دوست عزیز سال‌های دور که در بی خبری مطلق ازدواج و مهاجرت کرد به تازگی وارد این فضای محصور ملی شده. دوست داشتم اگر راه‌های ارتباطی باز بود بهش پیام بدم و بگم: خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

و منتظر ری‌اکشنش بمونم. اینکه بگه: خاک عالم، من الان شوهر کردم و این معصیتا چیه که میگی مرد؟؟؟ یا اینکه بگه: این خط واگذار شده و خواهشا مزاحم نشید.

  • معلوم الحال

امروز صبح که رفتیم سر کار، همکارم گفت: این ماشینی که صبح زود رفته بود توی خونه حیدری رو دیدین؟ 

- نه والا ما از یه خیابون دیگه اومدیم. متوجه نشدیم.

- خیلی اوضاع خیت بود؛ پلیس و راهنمایی رانندگی و کلی آدم جمع شده بود.

- جدی؟ حسین تا رئیس نیومده آتیش کن بریم یه سر بررسی محل حادثه laugh

با این‌ جمله من یکی دیگه از همکارا گفت دم در یه نیش ترمز بزتید تا منم بیام.

ما که رفتیم دیدیم یه پارس عروسک (البته سابقا عروسک) متعلق به دبیر زیست‌شناسی دبیرستانمون ساعت ۴ صبح صاف رفته توی خونه یه بنده خدایی و قشنگ زیر سایبون پارک کرده smiley البته توی مسیرش دیوار و در هم از جا کنده بود. ما سه تا کت و شلواری داشتیم لابلای جمعیت ماشین رو نگاه می‌کردیم و من داشتم چک می‌کردم که چجوری به ماشین ضربه وارد شده که ستون‌های عقب ماشین هم ضرب دیدن که یکی از همکارام گفت: میگن ماشین از اون سمت خیابون اومده و رفته توی خونه. اینما بود که یه دور مغز من خاموش و روشن شد تا بفهمه چی شده! ولی بازم نفهمید! د: 

در حقیقت خط ترمزهای ماشین توی چهارراه نشون میداد که ماشین از شرق به غرب در حرکت بوده که قصد گردش به راست داشت ولی در اثر سرعت زیاد نتونسته ماشین رو کنترل کنه و از وسط بلوار ماشین رد شده و سنگ‌های جدول طرف مقابل رو هم‌ خورد کرده و با یه چرخش محیر العقول به جای اینکه وارد در کوچیکه بشه زده دیوار خونده رو رُمبونده و با انداختن در پارکینگ ماشین زیر سایه‌بون پارک کرده.

همینجوری که داشتیم میگفتیم و میخندیدیم چند تا از مشتریای بانک اومدن پرسیدن: ساعت چند باز میکنید؟

- به امید خدا ساعت ۸ در خدمتتون هستیم. الانم مزاحم نشید داریم کروکی می‌کشیم. شغل اول جواب نمیده اومدیم سر کار دوم :)

 

حالا قضیه این خیابون چیه؟ سالها یک بخش بزرگ زمین کشاورزی وسط شهر افتاده بود که صاحب زمین‌ها حاضر به تفکیک و بخشیدن سهم بزرگی از مایملکش به دولت نبود. بالاخره بعد از ۳۰ سال شهرداری این زمین‌ها رو تفکیک کردن و یک خیابون بزرگ از وسطش رد کردن. خیابونی که همچنان بخاطر عدم سازش یک نفر قناسی داره و چهارراهش اونجورها که بگن چهارراه نیست و راسته نیست! زمین‌های این خیابون که هنوز افتتاح نشده متعلق به پدربزرگ‌مادری راننده ماشین بوده (پسر معلم زیست‌شناسیمون) که امروز ایشون مرحمت کردن افتتاحش کردن :)) خیابونی که هنوز سنگ‌ جدولاش بوی نویی می‌داد و آسفالتش تیره تیره‌ بود هنوز هیچ نشده ورودیش مثل جگر زلیخا شده. سنگ جدولای خرد شده و آسفالتی که دیگه بوی نویی نمیده و انگار زمین خاکی فوتبال بچه‌هاست.

هفته قبل هم یه ماشین دیگه از اون سر این خیابون با سرعت رفته بود وسط بلوار و بعد از خورد کردن گلدون‌های بزرگ شهرداری و یه تیر چراغ برق رو انداخته بود! قضیه اینقدر حاد بود که درهای ماشین باز نمیشدن تا سرنشین‌ها رو خارج کنن و مجبور شدن ستون.های ماشین برش بزنن تا بیرونشون بیارن.

 

دیروز که رفته بودم از سوپری سر خیابون یه بیسکوییت بخرم برای میان‌وعده‌م دیدم یه خانم داره میگه ۴۰ تا ویتامین C خنک و کیک برام بگیرید میخوام ببرم برای کارمندای شهرداری. گفتم: چی کار کردن؟ 

- بالاخره بعد از سال‌ها زمینمون تفکیک شد.

- چقدرش بهتون رسید؟

- چهار هکتار بود، الان دو هکتارش سهم‌ ما ده نفر هست. قبلی‌ها خیلی بیشتر از نصفش میخواستن ازمون بگیرن ولی ۱۵ سال رفت و آمدم جواب داد و بالاخره به حقمون رسیدیم.

 

بعد از اینکه خانم رفت به فروشنده گفتم: حکایت عجیبیه! نصف مالشون رو از ازشون گرفتن و با خوشحالی بهشون شیرینی میدن؛ بعد ما برای یک سری خدمات مستقیم پایه‌ای مثل صدور کارت یه مبلغ مختصر ۲۰ هزار تومنی (مثلا) می‌گیریم، یجوری باهامون برخورد میکنن انگار دزدیدم!

 

پ. ن.: می‌دونم الان زمان مناسبی برای نوشتن خاطرات مزخرفم نیست. اما توی این بحران و بی‌خبری از همه‌جا و همه‌کس این تنها راه پر کردن تایمای خالیمه.

  • معلوم الحال
گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

در این وبلاگ خواننده گاه‌نوشته‌های گاه و بی‌گاه یک دانش‌آموخته آموزش زبان انگلیسی هستید. دانشجوی زبانی که در حال حاضر به عنوان بانکدار مشغول خدمت‌رسانی به شماست.
از اینکه اینجا هستید و دارید من رو می‌خونید عمیقا خوشحالم.

آخرین مطالب