گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

سلام خوش آمدید

بهادر

جمعه, ۱ فروردين ۱۳۹۹، ۰۲:۳۵ ق.ظ

بهادر دوست چندین و چندساله‌ی دبیرستان من بود. خانواده‌ش از جنگ‌زده‌های آبادانی بودند که تیر و ترکش جنگ ۸ ساله پرتشون کرده بود پیش ما. پسر خوبی بود. آروم و مودب، با ته لهجه‌ی خاص شیرازی آبادانی.‌ بیچاره خیلی زود پدرش را از دست داد. زمانی که بیست و یکی دو سال بیشتر نداشت و هنوز به نیمه‌های مسیر لیسانس هم نرسیده بود. بعد از آن اتفاق تلخ، خرج زندگی‌شان افتاد روی دوش مادرش که معلم ساده‌ای بیش نبود. چند روز پیش که با پدرم گردنه‌های جم را بالا و پایین می‌کردیم، ناخودآگاه به یادش افتادم و از پدرم جویای احوالاتش شدم. میخواستم ببینم که آیا توانسته به جای پدرش در جهاد پشت میزنشین شود یا نه‌. همین که از پدرم حالش را پرسیدم، گفت: اتفاقا هفته پیش برای یک کار اداری-صنفی به من زنگ زده بود و موقع خداحافظی سراغ تو را میگرفت...

بعد از تمام شدن بحث ساکت شدم و تمام سال‌های دوستیمان را از نظر گذراندم و دیدم که بهادر، با همه شوخی‌های زشتی که باهاش می‌کردیم چقدر مرد بود! تنها کسی که در تمام این سال‌ها و توی تمام مناسبت‌ها به من‌ پیام داده بود، کسی نبود جز بهادر. همیشه هم وقتی از دانشگاه برمیگشتم، اگر میلاد همراهش بود ماشین برمیداشتند و می‌آمدند در خانه‌ی ما و با دو تا بوق به زور من را بلند می‌کردند و با خودشان می‌بردند دور دور! آخر شب هم یک جایی پلاس میشدیم و شامی می‌زدیم و بعدش هم اگر وقت بود آب اناری یا شیرموزی و بای‌بای!‌ این وسط مسط‌ها هم میلاد ویرش می‌گرفت و من را می‌انداخت به جان بهادر بدبخت و من‌هم هی به او تیکه می‌انداختم که مررررررد حساااابی، تو ۶ ساله داری درس میخونی. من بعد تو رفتم دانشگاه، تموم کردم تو هنوز داری اندیشه ۱ می‌گذروتی و اون بیچاره هم‌ می‌خندید 😅 یا از خاطره ربع سکه (شاید هم سکه) گرفتن از معاون رئیس جمهور برایمان نی‌گفت و من باز سروع می‌کردم به کوبیدنش که ..‌. بگذریم!

توی تمام این سال‌ها بهادر تنها کسی بود که بی بهانه من را دوست داشت. شاید بگویید، یحتمل تو توی لیست کانتکت‌هایش بودی و یک پیام را که برای همه میفرستاده برای تو هم فوروارد می‌کرده! که فرمایش شما تا حدودی صحیح و متین است، اما باید حضور انورتان عرض کنم که بهادر تنها کسی بود که تا تقی به توقی میخورد و مناسبتی پیش می‌آمد به یاد من‌ بود. بر خلاف بقیه، من نه بهادر را توی اینستاگرام فالو می‌کردم و می‌کنم و نه هیچ اینترکشن دیگری که گاه گدار بین دوستان قدیم دبیرستانی اتفاق می‌افتد بینمان در میگرفت! اما با این‌وجود، بهادر تنها کسی بود که بی هیچ reminder ی برای من‌ پیام می‌فرستاد و جویای احوالاتم‌ می‌شد. باقی بچه‌ها کلا من را نمی‌دیدند. هر کس سرش به ‌کار خودش گرم بود و جالب آنکه خبر می‌رسید آنهایی که علوم پزشکی قبول شده‌اند و خوابگاه‌هایشان هم یکیست (حدود ۷۰ درصد کلاسمان) حتی با هم سلام‌علیک معمولی هم ندارند. اینجاست که اهمیت وجود بهادر دوچندان می‌شود. ‌

چند روز پیش مادرم خبر عقد بهادر و یکی دیگر از همکلاسی‌هایم را داد. انقدر برایش خوشحال شدم که حد نداشت. برای روزهای آخر سال نو لحظه‌شماری می‌کردم. دنبال یک بهانه بودم تا با بهادر حرف بزنم و برای اولین بار، کاملا و جدی و رسمی، صمیمانه‌ترین تبریک‌هایم را به عرضش برسانم، اما ... اما، این بار با خودم گفتم که چرا این بار من آغازگر این پروسه‌ی شیرین و بعضا روتین رد و بدل کردن پیام مناسبتی نباشم؟ یک پیام تبریک رسمی تایپ کردم و برای تعدادی از دوستانم، من جمله بهادر فرستادم. در کنارش هم چند خط پیام خودمانی به سایر دوستان دادم و منتظر پیام بهادر ماندم. ظهر بود، عصر شد، شب فرا رسید و از نیمه گذشت ‌... اما از بهادر خبری نشد! هنوز که هنوز است پیام من را seen نکرده. 

 می‌ترسم ... می‌ترسم از اینکه بهادری که دوری دانشگاه و به تعبیر عده‌ای نادان (!) بی‌ارزش پنداشتن رشته‌اش هم او را از اصل و مردانگی نینداخته بود، با پیوستن به جرگه‌ی متاهلین و ورود به سیکل مدوّر زندگی ماشینی من را از یاد ببرد. ‌

همه‌ی ترسم از فراموشی‌هاست ...‌

 

بامداد یکم فروردین ۱۳۹۹‌

ساعت ۲:۲۷ 

 

  • معلوم الحال

نظرات (۴)

سلام وقت بخیر و آرزوی سلامتی برای شما و آقای بهادر ^__^

 

1- عید شما مبارک 

2- امیدوارم از ویروس کرونا در امان بوده باشید

3- چرا مطلب بهادر رو سه بار پست کردید ؟؟!!!

4- قبل از ارسال مطلب غلطهای املایی ش رو رفع کنید.

 

معمولا بعضی از افراد وقتی به جرگه متاهلین می پیوندند انگار هیمالیا فتح کردند یه جوری میشن ..

پاسخ:
سلام
خوبین خانم دکتر سیلاک؟ :) نمیدونید چقدر از دیدن کامنتتون خوشحال شدم. دربدر توی وبتون دنبال یه راه تماس میگشتم که جویای حال و احوالاتتون بشم که دیدم متاسفانه همه درا رو بستین :( خیلی نگرانتون بودم. البته اینکه چند روز پیش پست گذاشتین اندکی از نگرانیم کاست اما باز چون کامنت‌دون نداشت یه مقداری نگرانی برام مونده بود.
بگذریم ...
نوروزتون (البته الان دیگه رسیدیم به ته دیگش) مبارک باشه. امیدوارم که سالم و تندرست باشید. هم شما، هم همسرتون، هم خانوادتون و هم همشهریاتون و کلا (ctrl+A) گیله‌مردان و زنان با هم.
عذر میخوام. با گوشی تایپ کردم و پست گذاشتم. همین الان که شما گفتین متوجه شدم سه بار پست شده! اینم از خواننده‌های ما که هیچی نمیگن :/ بازم گلی به جمال شما که خبر دادین.
چشم. بعدا اون دو سه مورد غلط رِ اصلاح می‌کنم.

بهادر هنوزم همون بهادره. بعدا دو روز پیامم رو دید و تبریک گرمی گفت :) ایشالا بریم تو عروسیش برقصیم د:

خوبم خدا رو شکر :))) ممنونم که اینهمه بهم لطف دارین پیامها رو که دو سه هفته است بستم چون فکر نمی کردم کسی بخواد نگرانم بشه ( استیکر بدجنس ^__^)

 

همچین میگی خواننده های من !! آدم حسودیش میشه ( مجدد استیکر بدجنس :))) مثل من دو تا و نصفی خواننده داری دیگه ^__^ والله 

پاسخ:
ای بدجنس :))
خب دو تاش تو. همون نصف خواننده‌های دیگه هم ازشون توقع میرفت گوش‌زد کنن که نکردن!

سلام معلوم

فکر نکنی وبلاگت را نمی خواندم ها

نه!خیلی وقته میخوانم ولی نظر نمیذارم متاسفانه

قدر این بهادرها را بدون

دوستی بهادرها بی منت و بی ریاست

 

پاسخ:
سلام
شما کی هستین؟ :|

من هیچوقت بهادری تو زندگیم نداشتم

شایدم داشتم و وقتی بزرگتر شدیم فهمیدیم که دوستیمون دیگه معنی نداره و تمام 

هی بزرگتر شدم و هی دایره دوستا کوچیکتر شد و.... 

پاسخ:
این روزا دایره دوستای همه کوچیک شده. باید به فراموش شدن عادت کنیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
گاه‌نوشته‌های یک بانکدار (دانشجوی زبان سابق)

در این وبلاگ خواننده گاه‌نوشته‌های گاه و بی‌گاه یک دانش‌آموخته آموزش زبان انگلیسی هستید. دانشجوی زبانی که در حال حاضر به عنوان بانکدار مشغول خدمت‌رسانی به شماست.
از اینکه اینجا هستید و دارید من رو می‌خونید عمیقا خوشحالم.

آخرین مطالب