تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


با پیچیدن حذف نابهنگام سرورهای میهن‌بلاگ از پهنه‌ی بلاگستان یه دغدغه با بقیه دغدغه‌ها و بدبختیام اضافه شده؛ اینکه چطور باقی مونده‌های وبمو از زیر آوار میهن‌بلاگ بکشم بیرون. حقیقتش میهن‌بلاگ از چند سال پیش این بازی‌هاش شروع شد و کلی کامنت و پستمو خورد. اون موقع‌ها دلم خوش بود به مابقی پست.های باقی مونده اما الان که همینام داره از دستم در میره موندم چه کنم؟ چون خیلی از کامنت‌ها و اطلاعات تماس دوستان مجازی به زودی میسوزن و هیچ ردی ازشون باقی نمیمونه. یکی از خواننده‌های اینجا (۱ بنده‌ی خدا) چند روز پیش به وب قدیمم سر زده بود و لابلای پست‌های آذر دو سال پیش (کلیک) یه کامنت گذاشته بود. کامنتی که یه زخم قدیمی رو باز کرد! 
دو سال پیش با بچه‌ها توی اتاق راجع به این مسائل حرف میزدیم و بچه‌ها معتقد لودن باید دست بجنبونم، اونم قبل اینکه دیر بشه اما من بر این باور بودم که هنوز آماده نیستم. فرشاد، هم‌اتاق سابق، اوایل آذر امسال بعد از سال‌ها انتظار برای خرید خونه و تهیه جهیزیه در سکوت خبری دست در دست عشقش راهی خونه بخت شد و بالاخره با دختر خاله‌ش رفت زیر یه سقف. من هم دو سه شب متوالی کیس مورد نظر رو از نزدیک زیارت کردم اما هر بار که جلو رفتم یا نزدیک شدم که جیزی بگم ناخودآگاه لال شدم و مغزم نهیب زد که برگرد. اینگونه شد که دو سه شب متوالی همدیگه رو دیدیم و هیچ کلامی بینمون رد و بدل نشد. فقط گهگاهی نگاه‌هامون با هم تلاقی کرد که اون هم خیلی سریع دزدیدیمش. کاش زودتر تکلیفم مشخص میشد ...!

معلوم الحال ۹۹-۹-۱۰ ۸ ۶ ۶۷

معلوم الحال ۹۹-۹-۱۰ ۸ ۶ ۶۷


صبح که خبر خاموشی سرورها میهن بلاگ رو خوندم گیج و منگ سریع رفتم دست و صورتمو شستم. اینقدر ذهنم درگیر بود که موقع مسواک زدن خمیر دندون رو برعکس ریختم روی مسواک و از اون طرف به دندونام مالیدم! هی میگفتم خدایا چرا کف نمیکنه؟ :((

بعدش سریع رفتم توی میهن بلاگ و دیدم که این خبر بد صحت داره. پنلمو که باز کردم قلبم ایستاد. هنوز  21  نظر تایید نشده داشتم. نظراتی که هر وقت دلم میگرفت، یا خسته میشدم میخوندمشون و باهاشون یه جون به جونام اضافه میشد. نظراتی که معلوم نیست الان صاحباشون کجان. یکی دو تاشون شوهر کردن. چند تاشون ارشد و تخصص قبول شدن و بعضیاشون هم کلا مفقود شدن. کسانی که من هنوز منتظرشونم. هر چند وقت یک بار یه سر به وبلاگم میزدم به این امید که برگشته باشن، نام و نشونی از خودشون گذاشته باشن و امیدوارم کرده باشن به ادامه این راه ...


از صبح دنبال یک راه مطمئن برای پشتیبان گیری از تمام صفحات و نظرات (خصوصی و عمومی) وبم هستم اما هیچ کدومشون بدرد بخور نبودن. خسته بودم، خسته تر شدم ... قلبم شکست! از این بابت که هیچی رو نمیتونیم دوست داشته باشیم. چون خیلی زود ازمون میگیرنش ...


معلوم الحال ۹۹-۹-۰۷ ۵ ۵ ۱۰۱

معلوم الحال ۹۹-۹-۰۷ ۵ ۵ ۱۰۱


خسته از کارهای تلتبار شده به یاد دوران دانشجویی کتری رو گذاشتم روی چراغ تا جوش بیاد. بعد اینکه جوش اومد دیدم چای کیسه ای ندارم و حیفم اومد بخاطر یه لیوان چایی الکی یه فلاسک چایی درست کنم؛ یه نسکافه باز کردم و بعد هم آب جوش ریختم و بردم کنار بخاری که بخورمش و خواجه امیری گوش کنم که یاد یکی از حرف‌های مادرم افتادم. همیشه میگفت: توی دفتر دقت کردم. معلم‌های ریاضی چایی زیاد میخورن! [برای خودش یه پا discourse analystه] الکی گول این قهوه خورا و ژست روشن فکریا رو نخور که یه نصف استکان قهوه میخورن و توی عوالم خیال خودشون دریا رو میشکافن. اگه آدم ذاتا پر باشه، با همین چایی معمولیم به همه جا میرسه. 

چند سال بعد از تموم شدن دوران طلایی دبیرستان یه بار با چند تا از بجه ها به مدرسه سر زدیم. کلی تحویلمون گرفتن. درست همونجایی که معلما مینشستن، یعنی همون صندلیای زهوار درفته و گلی نشوندمون و از قضا از همون چایی‌ها بهمون دادن. مزه خاصی نمیداد. تازه تلخ و بدمزه تر از چایی های توی خونمونم بود. متوجه شدم مادرم همچین بیراهم نمیگفت. استعداد ذاتی توی وجود آدما نهفته ست. با سیگار و قهوه و ژستای متداول روز نمی تونی خودتو علامه کنی. هر چقدرم بخوای ژست بگیری و ادا در بیاری که آره من خیلی خفنم بازم یه جایی بندو آب میدن و لو میدن که هیچی حالیشون نیست.

توی خوابگاه دلمون که میگرفت، حوصلمون که سر میرفت، خسته که میشدیم، مهمون که میومد و هر بلایی که نازل میشد بچه ها کتری میذاشتن و دور هم چایی میخوردیم. دلم تنگ شده برای اون روزها. دلم یلدای دانشجویی میخواد. شلوغ بازی و سروصدا میخوام. دیگه تحمل سکوت و تنهایی رو ندارن. تشنه یه صحبت طولانیم. با کسی که همه حرفامو بشنوه و بهم نخنده! قضاوتم نکنه! و سرآخر بغلم کنه و بگه "پارو بزن ساحل نزدیکه"*



+ اگه هیچ ارتباطی بین این کلمات پیدا نکردین نگران نباشید. خودمم نفهمیدم چی نوشتم. هی نوشتم و پاک کردم. آخرش شد اینی که هست!

*: دردانه، شباهنگ یا نبولا توی یکی از پستاش (1413) به این موضوع اشاره کرده بود.


معلوم الحال ۹۹-۸-۲۴ ۸ ۳۲

معلوم الحال ۹۹-۸-۲۴ ۸ ۳۲


بعد از گزارش "دردانه" از جلسه دفاع یکی از همکلاسی هاش این مطلب رو نوشتم، اما به خاطر ترس از گیر افتادن و عواقبش پست رو پیش نویس کردم. اما امشب یه اتفاق افتاد که برای دقایقی لبخند روی لب هام آورد و تحریکم کرد که این پست رو موقتا منتشر کنم. خب بریم سر اصل مطلب ...


اگه همه چی رو حساب پیش میرفت قاعدتا من الان ترم 4م تموم شده بود و شهریور باید دفاع میکردم. ولی تف تو کرونا و هر چی که چینیا میخورن! سه بار از نو پروپوزال نوشتم. سه بار سرویس شدم! و بالاخره پروپوزالم تصویب شد. انتخاب استاد راهنمام دست خودم نبود. استاد مشاورمم زورکی بهم دادن. هر چقدر اصرار کردم که آقای دکتر a یا خانم دکتر b مشاورم بشن نشد. "یار(ان) نپسندیدن مرا" و مسلما این دو بزرگوار روز دفاع منو سرویس میکنن! بقیه بچه ها زرنگ بودن. استادای خطرناک رو راهنما و مشاور خودشون کردن که روز دفاع فقط تعریف و تحسین بشنون. اما من؟ دهنم سرویسه و قراره مورد حمله سهمگین و انتقام سخت قرار بگیرم :( راهنمام استاد خیلی خوب و صاحب نامیه اما حوصلمو نداره. مشاورم که کلا گیجه! اون روز بهم زنگ زده بود که پسرجون چند سالته؟ بچه کجایی؟ موضوع پایان نامه ت چیه؟ :/ خیر سرش سه بار داور پروپوزالم بوده و هی گفته عوضش کن. هنوز نمیدونه کارم چیه :|

در رابطه با مشاورم یه چیز دیگه هم متوجه شدم. به یکی از دخترا گفته حذف ترم نکن و کاراتو تموم بکن. بعد اینم گوش کرده و کلی نوشته. بعد که براش فرستاده گفته دختر این چه موضوعیه انتخاب کردی؟ اینکه به درد نمیخوره، عوض کن! حالا موضوعم خوذش داده بوده. دیشب یکی از بچه ها پیام داد که دختره میخواد بره خرخره استادو بجوه چون موضوع جدیدی که بهش داده موضوع آقای ب (شاگرد دیگه همین استاد) بوده و باز این خانم محترم به فاک رفته. دوباره باید بنویسه :))


خب خب خب
بالاخره انتظارها به سر رسید و فکر میکنم اولین دکتر زبانی (زبانشناس نظری البته) تاریخ بلاگستان، سرکار خانم دکتر to be دردانه شباهنگیان، در آخرین دقایق از پایان نامه کارشناسی ارشدش با موفقیت دفاع کرد و وارد مقطع دکتری شد. از اونجایی که ممکنه خیلیاتون حوصله پیدا کردن بیست سوالی رمز فیلم جلسه دفاع ایشون رو نداشته باشید من همت کردم و جواب ها رو براتون نوشتم. خودتون زحمت جمع و تفریقش رو بکشید. 

تنها دو نفر در اداده‌ی آموزش و پروش از کلاه بولر (Bowler) استفاده می‌کردند. اولی استاد صمدی دبیر ادبیات منطقه بود که از این کلاه به صورت توامان به عنوان جایگزینی برای پوشاندن کله تاسش و نشان دادن شخصیت ادبیش استفاده می‌کرد؛ و دومی حمید رحمانی، مستخدم اداره آموزش و پروش بود. حمید در عین حال که در استخدام آموزش و پرورش بود، وظیفه خطیر نقل و انتقال جراید یومیه را نیز بر عهده داشت. اداره برق، مخابرات، بهزیستی، بهداری (که بعدها به شبکه بهداشت تغییر نام داد)، مدارس و بانک‌ها همگی زیر پوشش خبری حمید قرار داشتند. البته نه اینکه فکر کنید هر روز هر روز روزنامه تازه روی کیوسک دکه‌های شهر می‌آمد. جمعیت شهر کم بود و روزنامه خوانی هم مختص کارمندان اداراتی رود که از یک ساعت خاص به بعد مگس می‌پراندند. ماشین‌های اداری هفته‌ای دو الی سه بار از از مرکز برمیگشتند و لابلای پرونده‌های مردم یک بسته روزنامه و جدول با خود می‌آوردند. در این میان حمید رسالت خرید روزنامه‌های ادارات و تحویل به آنها را بر عهده داشت و این وظیفه‌ را به نیکی و در طول هفته به انجام می‌رسانید. البته این گوشه‌ای از فعالیت‌های خطیر حمید در امر ترویج مطالعه و بالا بردن سرانه ملی آن بود. او در عین حال که روزنامه‌ها را برای کارمندان و روسای مختلف می‌برد توجه آنان را به نکات مهم درج شده در صفحه مختلف روزنامه جلب می‌کرد. مثلا وقتی وارد اتاق رئیس اداره‌شان میشد به جای این روزنامه‌ها را صاف بگذارد وسط اتاق و برود پی کارش، صاف میبرد میگذاشت روی میز رئیس و قسمت‌های مهم اخبار که با ته سوادش زیرشان خط کشیده بود را به سمع و نظر مقام‌ ریاست می‌رساند. یا وقتی که خبری، مصاحبه‌ای، عکسی از کسی چاپ‌ میشد فی‌الفور یک نسخه اختصاصی از آن روزنامه را برای فرد مورد نظر خریداری می‌کرد و با موتور ناخوش‌احوالش که در گذر سال‌ها به پِرپِر افتاده بود به دست‌ مقام مسئول می‌رساند. مثلا روزی که یک‌ مصاحبه با رئیس اداره برق در روزنامه استانی چاپ شده بود هر سه نسخه آن روزنامه را به نفع اداره برق خریداری کرد و آن را با دو در خورجین موتورش انداخت و با گاز خود را به اداره برق رساند. البته‌ پیش از آنکه خودش به اداره برسد، جار و جنجالی که به راه انداخته بود و فریادهای "جمشییییییید ‌... جمشیییییییییییییید ..."ش توجه همگان را به سمت در اداره جلب کرده بود. در بدو ورود کلاه را از سر برداشته بود و شتابان، بی هیچ آداب و ترتیبی وارد اتاق رئیس شده بود و صفحه دوم روزنامه را باز کرده و از وسط تا زده بود و با لب خندان آن را مقابل چشمان بهت زده رئیس قرار داده بود که "جمشید! نگاه کن، عکست چاپ کردن".


همه اینها را نوشتم تا برسم به این‌ جمله تلخ که "روزگار، سفیر  دانایی را به صفحه حوادث برد". حمید رحمانی پس از سال‌ها خدمت صادقانه در خدمت آموزش و پرورش و صنعت نشر کشور و روزها زندگی نباتی ظهر دیروز در اثر کرونا از بین ما رفت.


روحش شاد ...






معلوم الحال ۹۹-۸-۰۱ ۲ ۵ ۴۸

معلوم الحال ۹۹-۸-۰۱ ۲ ۵ ۴۸


برای بی‌سوادی مثل من که خوب بلد نیستم درس بدم و فقط بلدم راجع به درس و این پدیده‌ها حرف بزنم و بنویسم، cutation یک چیز خیلی خیلی خوب محسوب میشه. چند وقتی میشد که میومدم پنل وبلاگمو باز میکردم و یه سری چرت و پرت پیش نویس می‌کردم اما دلم نمبومد منتشرشون کنم. یکی از چیزایی که میخواستم بنویسم همین مسئله بود. اینکه بصورت اتفاقی دیدم سرکار خانم دردانه (مشهور به شباهنگ و چیزای دیگه!) در قسمت ارجاعات وبلاگشون اسم منم آوردن 😎 اینجا بود که کمی به خودم غره شدم چون هر جی که باشه کم الکی نیستن 😁 برای خودشون یَلی بودن در آذربادگان.

حالا اگه از بحث خانم شباهنگ (حقیقت نمیدونم چی صداش کنم) بگذریم چند وقت پیش متوجه شدم دکتر ربولی هم منو لینک کردن و خب اینم خیلی ذوق داشت 😉 باید بیشتر به نوشته‌هام توجه کنم. 
دیگه جا داره از آقای دکتر مهربان تشکر به عمل بیارم بابت تحمل بنده در این سالها و سایر دوستان وابسته و پیوسته‌ای که ما رو دور ننداختن. 


معلوم الحال ۹۹-۷-۲۸ ۲ ۵ ۹۲

معلوم الحال ۹۹-۷-۲۸ ۲ ۵ ۹۲


شما که غریبه نیستید! من هیچ وقت معلم خوبی نبودم و نیستم. یعنی احساس میکنم اینجوری باشه. به همین خاطر همیشه به جای مباحث علمی رشتمون به مباحث نظریش علاقه نشون دادم. نظریاتی که پایه و اساس کارهای عملی هستند و در اکثر مواقع نادیده گرفته میشن! یکی از بخش‌های کوچولو موچولوی رشته ما که به گمان برخی ساده انگاشته میشه شاخه‌ی material development یا "تهیه و تدوین مطالب درسی" هست که توام با needs analysis "نیازسنجی" هست. توی این حوزه ما راجع به ابعاد مختلف تهیه یک textbook یا coursebook مطالعه می‌کنیم و چیزی که مشخص هست اینه که هیچ چیزی خالی از ideology نیست و معمولا ایدئولوژی‌هایی که در راس هرم مدیریتی یک سیستم هستند بر تفکرات مولیفن کتابها هم تاثیر میگذارند و در نتیجه محتوای تولید شده توسط مولفین یک محتوای ایدئولوژیک هست تا یک محتوای خنثی و دارای بار علمی صرف. 
توی رشته زبانشناسی ما یک شاخه به نام "آزفا" (آموزش زبان فارسی به غیرفارسی زبانان) ایجاد کردیم که توی اون به عزیزان فرنگی فارسی یاد میدن. کتابهایی که برای این رشته تالیف میشدن عمدتا دارای طرح‌های ساده و ابتدایی بودند که بنظرم نه تنها جذابیت نداشتند، که حتی زبان آموزها رو دلزده هم می‌کردند. کسانی که از سرزمین رنگ اومده بودن وقتی وارد سرزمین حافظ و سعدی میشدن توی ذوقشون میخورد. البته چند سال اخیر بنیاد سعدی، دانشگاه علامه طباطبایی، دانشگاه امام خمینی قزوین و یک سری داشنگاه‌های داخلی کشور اقدام به تالیف کتابهای مختلفی توی این حوزه کردند که همچنان بیشترشون سمت و سوی آموزش زبان دارن تا آموزش فرهنگ و ادب. چند سال پیش که مشغول وبگردی و مطالعه منابع خارجی چاپ شده در زمینه آموزش زبان فارسی بودم به یک کتاب آموزش زبان برخوردم که در کنار آموزش حروف الفبا و خواندن، به معرفی شاعران معاصر مثل فروغ و شاملو و ... میپرداختند و علاوه بر اون اشعار و کلیپ‌های آثار این بزرگواران رو توی Youtube معرفی کرده بودند. می‌تونید تصور بکنید؟ در کنار خوندن آثار ادبی فیلم و شعر اون نویسنده و خواننده رو هم توی کتاب‌ها بگنجونن؛ به قدری که این کتاب ساده و ابتدایی یک سری از نویسنده‌ها و شاعرها و خواننده‌های ما رو معرفی کرده بودند ما توی دوازده ساله دبیرستان چیزی نخونده بودیم.
وقتی خبر فوت استاد شجریان رو شنیدم کلی حسرت خوردم. میدونید چرا؟ چون همیشه دوست داشتم یک کار دوزبانه مرتبط با فرهنگ و ادب ایران معاصر بنویسم؛ و توی اون به نویسنده‌ها و شاعرهایی که به دلایلی اسم‌هاشون از کتابها خط خورده بپردازم. از صدای شاعرایی که صرفا بخاطر عقایدشون طرد شدن بپردازم. چرا که بچه‌های ما حق دارن شعرهای حافظ و مولوی رو با صدای شجریان بشنون. اونها حق دارن کتابهای عباس معروفی و هدایت رو بخونن و از کارهای شاملو مطلع بشن. حقی که هیچ کدوم از ماها نداشتیم و با نخوندن و نشنیدنشون سالها از قافله دنیا عقب افتادیم. 

با توجه به هزینه‌های سرسام آور چاپ و صفحه آرایی و طراحی فکر میکنم باید این آرزوم رو به گور ببرم. امیدوارم پیش از ترک این دنیای فانی بتونم یک اثر از خودم به جا بذارم. یک اثر ماندگار ... چه آرزوی محالی!

معلوم الحال ۹۹-۷-۱۸ ۷ ۶ ۸۹

معلوم الحال ۹۹-۷-۱۸ ۷ ۶ ۸۹


پست ۱۴۱۹ دردانه (شباهنگ) رو که میخوندم یاد توجه بیش از حد خودم به جزئیات افتادم. البته این توجه بیش از حد من بیشتر حول محور کنجکاوی و فضولی میچرخه و اصلا و ابدا توجه ریاضیاتی خانم مهندس و سایر دوستانشون در حیطه تخصص من نیست (مثلا: تعداد صفحات کتاب با تعداد روزهای حیات نویسنده در زمان تالیف برابری می‌کرده؛ یا چرا صفحات کتاب زوج/فرد شدند و نویسنده به آن هیچ وقعی ننهادند و ....). من هم وقتی کتابی به دستم میرسه اول جلدش رو نگاه میکنم و بعد از بررسی پشت و روی جلد میرم سراغ نام خدا و شناسنامه اثر (که داخلش سال تولد نویسنده(نویسندگان) درج شده) و بعد هم سخنی با خوانندگان و مقدمه و تقدیمی‌جاتش رو یک نگاه میندازم و تااااازه اون موقع ست که رسیدم به صفحه اول کتاب! همینجوری بود که در حین خوندن پایان‌نامه یکی از اساتیدم متوجه شدم که اون بزرگوار در دوران کارشناسی ارشدشون یک همسر دیگه داشتند که پایان‌نامه‌شونُ به ایشون تقدیم کردن. حال اینکه در زمان تحصیل ما ایشون در حالی که به تازگی دکترای خودشون رو از یکی از کشورهای آسیایی کسب کرده بودند با یکی از اساتید گروه زبانمون وصلت کردن و این زوج زبانی گروه به هلیدی و حسن * معروف شده بودند. اصلا یه مدت پسرای زبانی همینجوری مخ دخترا رو میزدن که بیا با هم باشیم فردا روز مثل آقا و خانم دکتر فلانی بشیم. خخخخ  البته اینکه کی چند تا زن داره به من هیچ ربطی نداره اما برام جالب بود چی شده کسی که یک روزی پشتیبان و حامی فردی توی دوران تحصیلش بوده یهو ازش جدا شده و اون فرد هم بعد از سالها با یک نفر دیگه ازدواج کرده و احتمالا تظاهر کرده که اون شخص از زندگیش خارج شده و هیچ رد  واثری هم ازش نیست، در صورتی که اگه یک سری به قفسه کتاب‌ها و پایان‌نامه‌هاش میزد و پایان‌نامه ارشدش رو باز میکرد توی صفحه ششم، بعد از نام خدا و اطلاعات پایان‌نامه و صورت جلسه روز دفاع و گواهی اصالت کار با اسم درشت همسر(سابق)ش مواجه میشد!


زیاد از بحث اصلی دور نشیم. خداوند  مرحوم توحیدی رو رحمت کنه. خیلی سخته آدم درست زمانی که داره انتظار میکشه که به یک سفر مهم (دیدار خانواده در اقلید فارس) بره یکهو در اثر سهل انگاری بقیه اینجور بلایی سرش بیاد. این حادثه منو یاد حادثه تلخ سال گذشته میندازه! از این بزرگوار به جز یک تصویر سیاه و سفید و طرح جلد کتابهاشون چیز دیگری در بستر وب باقی نمونده. با این حال فکر میکنم به اشتراک گذاشتن این دو کارت پستال که یک هفته پیش از سفرشون برای دکتر عاصی** (که مشترکا کار ضبط داده‌های فارسی گفتاری رو در آزمایشگاه پیشرفته فرهنگستان آن زمان ایران انجام می‌دادند) ارسال کردند خالی از لطف نباشه.



نکته جالب در رابطه با این داستان این هست که درست بعد از اون حادثه تلخ اورژانس پیش بیمارستانی در کشورمون شکل میگیره و ایران به عنوان چهارمین کشور دارنده خدمات اورژانس جهان شناخته میشه. اتفاقا ۲۶ شهریور هم روزشون بود که مبارکشون باشه.

نکته دوم این که سالنی که خراب میشه در زمان مدیر عاملی آقای ابوالحسن ابتهاج ساخته شده بوده و ایشون از بستگان هوشنگ ابتهاج عزیز بودند. د:


*: مایکل هلیدی و رقیه حسن یک زوج زبانشناس هستند. رقیه حسن زمانی که شاگرد جناب هلیدی بودن استاد را شیفته خودشون میکنن و در نهایت: لی لی لی لی :))))

**: دیدم دارم از زبانشناس‌های گمنام توی این پست نام میبرم. بیام معرفیشون هم بکنم که اینجوری نگید کار اینا به چه دردی میخوره؟ دکتر عاصی از اعضای کارگروه تدوین استاندارد ملی برای صفحه کلید فارسی کامپیوتر بودند و به واقع این صفحه کلیدی که جلوتون هست و باهاش تق تق تایپ می‌کنید ماحصل کارهای این عزیزان بوده. 


+ جواب احتمالی سوالی که مغز خانم دردانه رو داره میخوره: با توجه به استعلامی که من از خانه کتاب گرفتم از بین رامین‌های "گلشاهی" "گلشایی" و "گلشائی" تنها نفر سوم سه جلد کتاب زبانشناسی ترجمه کردند و دو شخص دیگه هیچ کتابی در این زمینه از خودشون منتشر نکردند. بنابراین میتونیم نتیجه بگیریم که "گلشاهی" احتمالا خطای سهوی یک سری افراد در درج نام ایشون بوده. دقیقا مثل "بزار" و "بذار" :))  موفق و موید باشید 


موخره: یکی دیگه از زبانشناس‌هایی که من زیاد دنبال عکس‌هاش گشتم دکتر محمد مقدم (مغدم) هست که بیشتر از ۲ ۳ تا عکس نتونستم چیزی ازشون پیدا کنم. یکی دو تا توی ویکی‌پدیا هست و یکی هم در صفحه اینستاگرام دکتر بهروز محمودی‌بختیاری.


معلوم الحال ۹۹-۷-۰۴ ۵ ۱ ۱۴۴

معلوم الحال ۹۹-۷-۰۴ ۵ ۱ ۱۴۴


۱ ۲ ۳ ... ۵ ۶ ۷

در این وبلاگ خواننده گاه‌نوشته‌های گاه و بی‌گاه یک دانشجوی ارشد آموزش زبان انگلیسی دور از خانه خواهید بود.
از اینکه اینجا هستید و دارید من رو می‌خونید عمیقا خوشحالم.

از اونجایی که تبلیغات تو این دوره زمونه حرف اول رو میزنه پس از همین تریبون ارتون دعوت می‌کنم که بکشید بالا! نه ببخشید! با کلیک روی آیکن‌های زیر من رو در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید.